و من ای کاش میتوانستم
این دل خسته و غمگین را
دور از چشم همگان
انگار که برای من نیست
کنار خیابانی رها کنم . . !
احساس میکنم این زندگی را قبلا یکنفر مصرف کرده و تمام خوشیهایش را برای خود برداشته و حالا تفالهاش نصیب من شده است.
من کم حرف نیستم؛ شاید فقط یه سکوت انتخابی رو در پیش گرفتم تا از مردم در امان بمونم.
خیلی عجیبه که یادم نمیاد یکماه پیش چطوری زندگی میکردم؟ به چی فکر میکردم؟ کیفیت زندگیم چطوری بود؟
خیلی عجیبه که انگار یکماه پیش خیلی وقت پیش بوده!
ما شخصیت اصلی نیستیم، ما حتی از افراد متفرقه هم نیستیم. ما آدمهای دور از قصه ایم. نه خبر داریم چه میگذرد، نه جهان را نجات میدهیم و نه اهمیت میدهیم چه خواهد شد. صبح به صبح چای مینوشیم و شب به شب سر به بالش میگذاریم..!