میگف : بعضی موقعها، خودمون دوست نداریم حالمون خوب شه؛ چون درد ، آخرین حلقهی اتصالمون به چیزیه که از دست دادیم .
بعضی وقتها خیلی دیر است
برای همه چیز
تو هستی و ویرانه ای که امیدی به آبادیش نیست
برای بازسازی دیر است
برای ماندن دیر است
برای رفتن دیر است
برای همه چیز دیر است...
نوشته بود : انگار قرار نیست راحت بشیم ؛ مثل تنهی درختی که رو اقیانوس شناوره ، نه غرق میشه و نه به ساحل میرسه.
همچون کلمهای که با تکرارِ بیش از حد،
معنی خود را از دست میدهد، حس میکنم
زندگیِ روزمرهام دچارِ بیمسماییِ مزمنی شده.
دیگر یادمان رفته بود که باید با هم صحبت کنیم.
هر کداممان در یک گوشهای مچاله شده بودیم ، در کنار یاد احساسی که هنوز گرما داشت...