هر دو دقیقه یکبار به خودم افرین میگم که هنوز دارم ادامه میدم ، ولی سوالم اینه کجا دارم میرم.!
مدام کلمات را کنار هم ردیف میکنم. اما به مذاقم خوش نمیایند. دیگر نوشتن هم ارامم نمیکند. شما کلمهایی برایِ بیانِ فلاکت این دوران پیدا میکنید؟
‹اغمــٔـا›
؛
قلبم درد میکند
انگار عنکبوتی روی قلبم تار بسته
و بعد تارها را در تمام بدنم گسترش داده
هر وقت ببیند غصه دارم
تمام تارهایش را میکشد
و من در خودم جمع میشوم...
میگفت:
فقط وقتی میفهمی چقدر آدم صبوری هستی
که میبینی اون رفته و تو هنوز منتظرشی تا برگرده:)))