مدام کلمات را کنار هم ردیف میکنم. اما به مذاقم خوش نمیایند. دیگر نوشتن هم ارامم نمیکند. شما کلمهایی برایِ بیانِ فلاکت این دوران پیدا میکنید؟
‹اغمــٔـا›
؛
قلبم درد میکند
انگار عنکبوتی روی قلبم تار بسته
و بعد تارها را در تمام بدنم گسترش داده
هر وقت ببیند غصه دارم
تمام تارهایش را میکشد
و من در خودم جمع میشوم...
میگفت:
فقط وقتی میفهمی چقدر آدم صبوری هستی
که میبینی اون رفته و تو هنوز منتظرشی تا برگرده:)))
‹اغمــٔـا›
به قول شاعر:
در دلم خواستن مرگ کسی نیست اما ؛
کاش هرکس به تو دل بست بیاید خبرش . .
دکتر هیچ خبر داشتی نهنگا خیلی بدبختن؟!
اونا هر چی گریه کنن دل دلبرشون نمیلرزه
دلبراشون فکر میکنن آب دریاست که رو صورتاشونه
برای همین یهو دل نهنگا میپوکه برای همین یهو میریزن کنار ساحل و میمیرن(:
نخند دکتر؛من خودمم یه نهنگ مردم.