و درد به استخوان هایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به درازای آسمان بر لب داشتیم.
او هیچ وقت مسائل را چندان جدی نمیگرفت و من فکر میکنم ، احتمالاً همین باعث نجاتش شد.
میخواهم بگویم ، کلمات یاریام نمیدهند ، میخواهم گریه کنم اشک ها یاریام نمیدهند ، میخواهم کمی فقط کمی آرام بگیرم ، جانم یاریام نمیدهد.!
یک روزهایی هست ، بی محتوا و نامعلوم ، روزهایی که آدم دنبال معنایِ چیزی میگردد که به آن آویزان شود و هیچ نمییابد ، آن وقت دائم فرو میرود ، دائم.