حس میکنم رابطه من با خودم مثل زوج هایی شده که دچار طلاق عاطفی شدن ولی بخاطر بچشون یه جوری باهم کنار میان و به هم احترام میذارن،
نیاز داریم یه جوری ادامه بدیم.
یه روزی بستنیا آدمارو لیس میزنن
یه روزی کاه تو انبار سوزنا گم میشه
یه روزی دریا تو ماهی زندگی میکنه
یه روزی صدا گوش و میشنوه
و یه روزی هم من تورو فراموش میکنم.
-هرجوری که دارم حساب میکنم قرار نبوده که تو این سن انقدر احساس خستگی داشته باشم
قرار نبوده که انقدر بی حوصله و بی ذوق باشم
انقدر روح پیر و ساکتی داشته باشم ، من نمیدونم کجای راهو اشتباه اومدم
اما سهم من از زندگی این روح خسته و سردرگم نیست.
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تورا میبوسند ؛ در ذهن خود طناب دار تو را میبافند . .