‹اغمــٔـا›
؛
یخ بسته ام،
مانند آدم برفی بعد از چند روز گذشته از برف
شور و شوق همه برای بودن با من از بین رفته است
مثل همان آدم برفی
و من
برفهای روی سرم آب میشود
و از چشمهایم جاری میگردد...
بعضی حرفا هست که اصلا گفتن نداره ،
برا همین ترجیح میدی همه رو بریزی تو دلت و یه نفس عمیق بکشی و بگی :
مهم نیست .!
‹اغمــٔـا›
به قول شاعر:
اوضاع خراب است مراعات کنید ؛
حال یک من ، منِ دیوانه خراب است مراعات کنید . .
هدایت شده از طهرانِ دیروز!
[بعضیا یواشکی غصه می خورن ؛ الکی تهمت بی خیالی نزنید !]
‹اغمــٔـا›
-همهی این نیز بگذردهایی که گفتیم عمرمان بود؛
-گره افتاده به تمام راهها؛