گاهی وقتها فراموش میکنم که باید زندگی کنم. تنها به این خاطر که چارهی دیگری ندارم . . .
میانسالی ام فرا رسید ؛ روبه روی تلویزیون نشسته ام با یک لیوان چای و زنم حرفم را نمیفهمد و بدتر از آن من هم نمیفهمم او چه میگوید ؛ دارم خستگی یک عمر تلف شده را روی دوش خود حس میکنم و دلم برای آن روزهایی که حرف هایم را میفهمیدی تنگ شده است ؛ معلوم نیست تو گیر کدام زبان نفهمی افتاده ای . !: )
تنها که میماند، سخت افسرده بود و میخواست کسی را صدا کند تا همدمش باشد اما از پیش میدانست که با دیگران حالش از این که بود، بدتر میشد.