‹اغمــٔـا›
توی کتاب زنده به گور ، صادق هدایت میگه:
ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﻫﺴﺖ،
ﯾﮏ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﻬﻤﺎﻧﺪ، ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﮔﻔﺖ،
ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽﮐﻨﺪ . . .
برای پاک کردن کتابها ،
کافی است آنها را باز نکنیم،
آدمها هم همینطور؛
برای محو کردنشان کافی است ،
هرگز با آنها صحبت نکنیم ...!
چیزهایی هستن که تو دربارهشون صحبت نمیکنی اما هرروز مجبوری با اونا دست و پنجه نرمکنی، باهاشون شبهارو بیداربمونی و حتی اجازه بدی رویاهات رو به کابوس تبدیل کنن؛ تو نمیتونی چیزی بگی اما گاهیاوقات دلت میخواست میتونستی اونارو فریاد بزنی.
شاید اینجوری ازبین میرفتن، شاید فرارمیکردن و دیگه هیچوقت برنمیگشتن..!
دلم میخواد به همهی آدمای زندگیم بگم اگه براتون کافی نیستم برین، واقعا ترکم کنین.
دلمنمیخواد کسی باشم که ناخواسته بهتون آسیب میزنه، پس اگه اینیکه الان هستم براتون کافی نیس برین؛
چون این بالاترین حد توانِ منه.
ازاین بهتر نمیتونم باشم، یا قبولش کن و اینقدر گِلهمند نباش یا برو...!
‹اغمــٔـا›
منو برگردونین به اون روزایی که فکر میکردم ؛
تنهایی یعنی وقتی کسی خونه نیست .
‹اغمــٔـا›
آدمی که تصمیم گرفته بره ،
چمدونشو جلو چشم تو نمیبنده
یهو از خواب بیدار میشی
میبینی لباساش نیس ، کفشاش نیس ،
لیوانش مونده رو میز ، کلیدش مونده کنار در
صدای خنده هاش هم مونده تو گوشت:)