از من چیزی باقی نمانده جز
کلمه هایی که در سرم میرقصند
و حرف هایی که گفته نمیشوند.
از من
چیزی باقی نمانده جز
فکرهایی که هیچ وقت رهایم نکردند
من
چیزی ندارم جز
چیزهایی که هیچوقت کسی نخواهد فهمید.
‹اغمــٔـا›
اونجا که تتلو میگه: هی اشکا میخاد بریزه، من پلک میزنم ومیخندم.
اونجا که شایع میگه: از لای پنجره جوونیمُ فوت میکنمُ
دود میشمُ دود میکنمُ
‹اغمــٔـا›
زیبایی کتاب:
هر کسی در عمقِ وجودِ خود،
قبرستانِ کوچکی دارد که محلِ آرمیدنِ
تمامِ کسانی است که او یک روز
آن ها را دوست داشته است ...
ولی غم انگیزترین قسمت مهربون بودن اونجاست
که هیشکی قدر بودنتُ نمیدونه ولی بازم مهربون میمونی، چون ذاتته و نمیتونی تغییرش بدی . .
سپس در گوشم گفت : حالم چیزی شبیه نشستن در وسط میدان جنگ و فکر کردن به نُتهای گنجشکها در سپیدهدم است.