میگفت:
دیگه حتی یادم نیست دلیل ناراحتیم چیه؛ فقد از یه موقعی به بعد همش ناراحت بودم.
مرا در خودم تبعيد كردهاند، آنقدر دور كه نه صدای كسی به من ميرسد و نه صدای من به كسی .!
دروغ چرا، گوشهایم به قدری صدای آدمها را یدک کشیدهاند که حالا از شنیدن بیزارند .
‹اغمــٔـا›
به قول شاعر:
اِی آن که طبیب دَردهای مایی
این درد ز حد رفت چه میفرمائی . .
دنیای عجیبی شده اسـت برای دروغ هایمان خداراقسم میخوریم و ب حرف راست ک میرسیم میشود جان تو:)