مرا در خودم تبعيد كردهاند، آنقدر دور كه نه صدای كسی به من ميرسد و نه صدای من به كسی .!
دروغ چرا، گوشهایم به قدری صدای آدمها را یدک کشیدهاند که حالا از شنیدن بیزارند .
‹اغمــٔـا›
به قول شاعر:
اِی آن که طبیب دَردهای مایی
این درد ز حد رفت چه میفرمائی . .
دنیای عجیبی شده اسـت برای دروغ هایمان خداراقسم میخوریم و ب حرف راست ک میرسیم میشود جان تو:)
‹اغمــٔـا›
؛
از دهن افتاده ام، مثل چایِ سرد شده، مثل روزنامهی تاریخ گذشته، شبیه حرفی که هیچ وقت زده نشد. قصهی ما «دیرشدهها» را چه کسانی می خوانند و می نویسند؟!
آنها هیچوقت، تاکیید میکنم "هیچوقت" منِ واقعی را نشناختند؛
درون این کالبدِ هیولا مانندهِ خوشحالِ حسودِ خودخواه، کودکی معصوم و غمگین و طرد شده از اعماق درون خودش بود . . .