چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و درون دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید غصه است.
‹اغمــٔـا›
مثلِ نهنگی ك سعی داشت ؛ دریا را از روی تنش کنار بزند .
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
میگفت:
من به شخصه راجع به فلان رنگ و قد چند متر و تیپ و پولِ آنچنانی نظری ندارم . .
این معیار های پیچیده را بریزید دور ؛
بگویید ببینم :
با صدایش آرام میشوید یا نه؟!(((((:
ولی کسی که بخواد بمونه هرجور شده میمونه پیشت اما آدما وقتی بخوان برن میرن و هیچی براشون مهم نیست ؛ بهونشون هم اینه که دستت پنج تا انگشت داره . . .
ما هنوز باهم حرف میزنیم؛ اما در خیالِ من.
تو نمیشنوی و من میگویم و میگویم و میگویم، چه دردناک: ).