گاهی وقتها فراموش میکنم که باید زندگی کنم. تنها به این خاطر که چارهی دیگری ندارم.
‹اغمــٔـا›
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
مثلِ تکههای بههمریخته پازل .
و من مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود ، مثل تن که بخواهد از جان جدا شود ، می خواهم از یاد بروم .
وارد یه جمعی شد دید دارن پشت سرش حرف میزنن، گفت خوب نیست پشت سر مُرده حرف بزنید: )!
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم
بشورم بچلانم و روی طناب حیاطمان پهن کنمفردا بیایم
و ببینم که مرا باد با خود برده است . .
میگفت:
کودک که بودم ؛ گمان میکردم سردتر از بستنی چیزی وجود ندارد . حال که فکر میکنم میبینم سرد تر از بستنی ، قلب آدم هاییست که تا میفهمند دوستشان داریم مارا ترک میکنند ...