و اما من به خود که مینگرم ، سکوتی را میبینم که از ابتدا به تحملش محکوم بوده ام !.
نیاز دارم در کنج خلوتی بنشینم و خیالِ هیچ احمقی در سرِ واماندهام نباشد. آخر باید ، کمی با این " منِ لاکردار " حرف بزنم. باید از زیر زبانش حرف بکشم تا بفهمم چه مرگش شده که انقدر از منِ بخت برگشته فراریست...
چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و درون دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید غصه است.
‹اغمــٔـا›
مثلِ نهنگی ك سعی داشت ؛ دریا را از روی تنش کنار بزند .
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
میگفت:
من به شخصه راجع به فلان رنگ و قد چند متر و تیپ و پولِ آنچنانی نظری ندارم . .
این معیار های پیچیده را بریزید دور ؛
بگویید ببینم :
با صدایش آرام میشوید یا نه؟!(((((:
ولی کسی که بخواد بمونه هرجور شده میمونه پیشت اما آدما وقتی بخوان برن میرن و هیچی براشون مهم نیست ؛ بهونشون هم اینه که دستت پنج تا انگشت داره . . .
ما هنوز باهم حرف میزنیم؛ اما در خیالِ من.
تو نمیشنوی و من میگویم و میگویم و میگویم، چه دردناک: ).