‹اغمــٔـا›
ولى من تو تمومه تنهاییام فقط داشتم به این فک میکردم نکنه تو احساس تنهایی کنی:)
من از اونجا تنهام شدم که دیگه کسی باهام حرف نزد .
کسی خبرمو نگرفت ، حالمو نپرسید .
تنهایی .. فلسفه ی جالبیه چون میتونی همه رو بشناسی کسایی که فکرمیکردی تا آخرش هستن اصلا ولت نمیکنن ولی یهو تنها که میشی رفتارت باهاشون عوض میشه یهو غیب میشن .
درکتون نمیکنم .
رفتنت
آنقدرها هم که فکر میکنی فاجعه نیست!
من مثل بیدهایِ مجنون
ایستاده میمیرم ..
- چیست آدمی؟
حجم عظیمی از رفتنهای بی بازگشت، تلاطمی از دلتنگیهای تلنبار شده، تودهای از شب و روزهای غریب و تکراری که تمام عمر درجا میزنند.
‹اغمــٔـا›
؛
از خواب خسته ام؛
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی ،
برای زمان طولانی . .
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم ، نشد . .