رنج او انقدر طولانی شده بود که اطرافیانش به آن عادت کردند و فراموش کردند او سخت در عذاب است:)))
احساس مُردگی میکنم. احساس میکنم این زندگی را به قدر کافی زیستهام و دیگر آنقدر حوصله ندارم که بخواهم تا آنجا که بالاخره یک چیز تازهای بیاید، ادامهاش دهم...
شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم ولی در باطِن کمترین زخمِ زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعت هایِ دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم !.