یه دوست داشتم هر موقع حالشو میپرسیدم
حالش بد بود میگفت:
‹ شبم ›
میگفتم شب یعنی چی دیگه؟
میگفت: ‹ تاریکم ›
دلم تاریکه ولی آرومم مثلِ ستارهها
به مردم لبخند میزنم
و نمیزارم بقیه حالمو بفهمن
چقد شب بودیم و کسی نفهمید:)
‹اغمــٔـا›
هیچکس، جنونم را به تو باور نکرد..
هیچکس، حالِ منِ دیوانه را، بهتر نکرد .
پرسید چه شده؟
گفتم این روزها از همه چیز خستهام
گفت باید صبر داشته باشی
گفتم از صبر کردن بیشتر از همه چیز خستهام("