او میداند باید مدام بجنگد. با اینکه از جنگیدن خسته شده؛ اما چارهای ندارد. این قصه باید پایان خوشی داشته باشد:)
‹اغمــٔـا›
؛
فقط دیگر نایِ وجود داشتن نداشتم، نایِ اینکه کسی رویم حسابی باز کند، نایِ اینکه مبادا گوشهای کسی به امید من کاری انجام دهد و پشتش به من قرص باشد، من دیگر توانایی به دوشکشیدن مسئولیت زندگی را نداشتم...
متاسفم که اینو میگم
ولی آدم خوب و مهربونی بودن در اکثر موقعیت ها
باعث نمیشه بقیه دوستون داشته باشن،
باعث میشه ازتون سوءاستفاده کنن!
‹اغمــٔـا›
-دِلمان مُرد؛ از بس زندهایم برای هیچ؛
-هیشکی واقعا خودِ واقعیمو نمیشناسه؛