انگار تمام آنچه دوست داشتهام، از من دزدیدهاند و حتی اگر تمام آن را به من بازگردانند، کافی نخواهد بود:)
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن
کنار خیابان یا روشنکردن یکی دو سیگار کاریش کرد ؛
اینجا، باور کنید من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم . . .
گاهی اوقات یک چیز کوچک یا اتفاقی
ناچیز، جرقهای میشود تا آدم تمامِ
دردهای زندگیاش را یکجا گریه کند !.
میگفت:
این که میگن میگذره هیچ دردی
رو از دردهای آدم دوا نمی کنه!
ما که میدونیم میگذره،
اما نمیخوایم "اینجوری"بگذره..
حسرت میخوریم که جوانی مان را جویدیم و
آرزوهای مان در دودِ سیگار و بخارِ چایی به هوا رفت!
برای هر بار دوستت دارم؛هزاران بار پشیمان شدیم
و برای هر پشیمانی هزاران بار گریستیم . .
باید چیزی نمیپرسیدیم، باید چیزی نمیدانستیم، باید چیزی نمیفهمیدیم.
این "فهمیدن" بود که درد داشت و این ما بودیم که درمانی نداشتیم:)))