و از خطاهای بزرگم آن بود ،
ک لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم ،
اما غم و اندوه را با همهی وجود زندگی میکردم .
گذشتهای که حالمان را گرفته است
آیندهای که حالی برای رسیدنش نداریم و حالی که حالمان را به هم میزند.
چه زندگی خوبی...
‹اغمــٔـا›
؛
منتظر پایان قصه ام
قصه ای که عجیب طولانی شده
گاهی فکر می کنم ممکن است اصلا پایانی در کار نباشد!
سالهاست که منتظرم
و تو خوب می دانی انتظار
چه بر سر آدم که نمی آورد!
گفت : عشق نه ، بیا تا همیشه دوست بمانیم،
دستش را رها کردم گفتم :
ببخشید ما به کسی که برایش روزی چند بار
از درون فرو میریزیم دوست نمی گوییم:))))
کاش میتوانستم به یک جای دور بروم ، جایی که انقدر گریهام نگیرد و هرروز دو سه وعدهٔ سیر غصه نخورم ، جایی که دیگر ترسی از چیزی نداشته باشم و همهچیز را از اول شروع میکردم.
آدم نمیتواند تحمل کند ، بالاخره باید داشت ، انسانی را باید داشت که غمِ انسان را دریابد . . .
اکثر آدمهایی که ما را رنج میدهند
رنج کشیدههایی هستند که نتوانستهاند
از زخم های خودشان عبور کنند .