درون خود را مانند زخمی باز کرد؛ تمام وجود خود را دید: افکار، افکارِ درباره افکار، افکارِ درباره افکارِ ناشی از افکار.
‹اغمــٔـا›
اونجا که کیهان میگه: کلمه ها، میبارن از روی اجبار طرفِ ما، زندگی یعنی یه تکرار(!
اونجا که فرزاد فرزین میگه: غمت کوهِ روحِ منو زخمی کرده؛ غمت میره میره ولی برمیگرده .
میگفت:
من از مرگ بخاطر خودم نمیترسم، بخاطر تو میترسم که بعد از من کسی مراقبت نیست:)
از اینجا به بعدش همش گریست.
- تاریکی و تنهای و کلی اشک.
اشکایی ك ممکنه رودخونه بشن
و تو رو هزاران بار غرق کنن،
اما کسی میفهمه؟
نه.