‹اغمــٔـا›
مثلِ کسی ک مُرده است ولی هنوز هم نفس میکشد .
مثلِ شعر زیبایِ ناتمام بعد از مرگِ شاعر .
‹اغمــٔـا›
وارد قهوهخونه شدم و دیدم قهوهچی روی کاغذ نوشته:
یه نفر دستش خورد،
قهوه ریخت رو تقویم
تمام روزا تلخ شد:)))
وﻗﺘﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ میﻧﺎﻟﻨﺪ،
ﻣﻨﻈﻮﺭﺷﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺸﺎﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﺳﺖ
ﺑﻠﮑﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺷﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
هیچکس ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﺪ ﭼﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ .
دقیقا شدم مثل بچههایی که میفتن زمین و زخمی میشن ولی بلند میشن میگن : اصلانم دردم نیومد:)))
حافظه چیزی بود لغزنده؛ مثل خزه روی یک سطح لیز ، و خیلی راحت میتوانست تعادل کسی را به هم بزند و زمین بیندازدش . . .
بهت قول میدم دارم همهی تلاشمو میکنم ، اما اگه یه روز بیدار شدی و من نبودم ، خیلی متأسفم !