‹اغمــٔـا›
دردیست به جانم ولی نیست طبیبی پنهان شده در خندهی من بغض عجیبی . .
هرگوشه ی این شهر کسی خواب ندارد ؛
درگیرِ همانی که آسوده به خواب است . .
آدم ها خسته که شدند ؛
بی صدا تر از همیشه می روند!
احساسشان را بر می دارند و پاورچین پاورچین ، دور می شوند !
آدم ها هر چقدر هم که صبور باشند؛ یک روز صبرشان لبریز می شود،کم می آورند ، همه چیز را به حالِ خود می گذارند و می روند...
همان هایی که تا دیروز ، دیوانه وار ،برایِ ماندن می جنگیدند،
همان هایی که سرشان برایِ مهربانی و هم صحبتی درد می کرد؛
سکوت می کنند،بی تفاوت می شوند،
و جوری می روند؛که هیچ پلی برایِ بازگشتشان ، نمانده باشد . . .
آدم ها به مرزِ هشدار که رسیدند ؛
آدمِ دیگری می شوند .