آنقدر می آیند و "نمی مانند"
می آیند و بلاتکلیفمان می کنند..؛
می آیند و دل می شکنند،
که اگر کسی بیاید و اهل ماندن هم باشد،
مادیگر نمی مانیم. . .
از احساسات متنفرم اونا همیشه دردسرسازن همیشه آسیب میزنن، همیشه با مغزم تو جنگن و نمیزارن اون شکلی که فکر میکنم عمل کنم هیچوقت نمیزارن درست زندگی کنم و فقط سوهان روحم میشن .
بودند ولی نصفه و نیمه !
با خود اینگونه می پنداشتند که با بودن های پوشالی شان کنار خواهیم آمد .
اما امان از باور های غلط !: )
و حال هیچ احساسی در من باقی نمانده
دیگر نه از خیس شدن زیر باران لذت میبرم
و نه مثل قبل با آهنگ هایم آرام میشم
این من تماما نابود شده است ..
خاطرات همه را میکشند
اما کسانی که حافظه قوی دارند را
به طرز فجیعی زجرکش میکنند.!