هدایت شده از - ᴛɪʀᴇᴅ
بچه وارد مترو شد
بینیشو گرفته بود و به مامانش گفت : بوی آدم میاد .
‹اغمــٔـا›
من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثلِ زخمی که لبش باز به خنده نشد . .
زِ بس خندیدم و پنهان نمودم راز خود را؛
کسی باور ندارد در دلم دریای درد است . .
از اضطراب شلوغیها، به سکوت تنهایی میرسی و میان این بهت عمیق، خوب که نگاه میکنی میبینی چه غریبانه، بغض در آغوش گلویت آرام گرفته!
چهرههایی که با سکوت خود اسرارِ پنهان روح را بازگو نمیکنند، زیبا نخواهند بود هرچند ظاهراً زیبا و موزون باشند.