سکوت می کنی که از لابلایش
حرف های ناگفته ات را بشنوند!
اما نه گوشی مانده نه صدایی..
میگذرند.. زودتر از آنچه فکر کنی میگذرند! عشقها، اضطرابها، هیجانها، باد و باران های یک تابستانند !
بیچاره مردم
دل مرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هایشان
ازغربتی به غربت دیگر می رفتند..
ومیل دردناک جنایت
در دست هایشان متورم می شد .
بعضی وقتا میخوام دهنمو باز کنم و بگم:
اون موقع که بهتون نیاز داشتم کجا بودید؟ اون موقع که داشتم تو دردام غرق میشدم، اون موقع که بند بند وجودم بهتون نیاز داشت؟
بعدش فکر میکنم
اینا از حرفای من چیزی میفهمن؟ نه، نمیفهمن.
اگه میخواستن بفهمن همون موقع فهمیده بودن.
بعدشم فقط سکوت میکنم ونگاهشون میکنم.
میدانی کجایش درد داشت؟
هیچکس از بیرون مرزها به ما
حمله نکرده بود
و ما هر روز کشته میدادیم
‹اغمــٔـا›
اونجا که امیر وجود میگه : به که دل خوش باشم، استخوان های من از درد نه، از آدم ها تیر میکشد
اونجا که لیتو میگه :
یاد همه روزایی که رفتن بخیر ..
نیست زندگی اصلا به میل"!