و وقتی که همه مرا به
کوبیدن درهایی که
میبستم میشناختند ،
برای آرام بسته شدن درِ
خانهی تو، دستم را لای
در گذاشتم .
‹اغمــٔـا›
؛
با خستگی راه میرفتم
پشت سرم را نگاه کردم
به نظر می آمد که دارم با طنابی میکشم
تپه ی اندوه را با دست راستم
و کوه امید را با دست چپم .
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
یک روز آخرین کسی که تورو میشناخته میمیره و خاطره ات برای همیشه فراموش میشه:))!