میگفت: از یک جایی به بعد ، تلاشُ مزخرف ترین راهِ ممکن میبینی واسه رسیدن به کسی که خودش چشماشُ رو همچی بستُ ، دور تر از همیشه نظاره گر موند .
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
راهِ برگشتی وجود نداره،
قدرِ همه چیزو همون موقع بدونید:))!
نیاز دارم وایسم کنار و یکی به خاطر من شلوغش کنه؛ یکی سنگم رو به سینه بزنه و بشه کاسهی داغتر از آشم. مثل وقتی که بچه بودم اگر چیزی میخواستم و کسی پاسخگو نبود مامان بزرگم زودی اعتراض میکرد «این بچه هلاک شد!» نیاز دارم یکی بیاد دستم رو بگیره بیافته جلو و سر زندگی داد و بیداد کنه بهش بگه این بچه هلاک شد.