『 عَطرِ آغوشِ تو 』
گُفته بودی عِشق میکارَم به صحرایِ دِلَت
بیدِ مَجنون کاشتی مارا چنین دیوانه کَرد؟
『 عَطرِ آغوشِ تو 』
مینشینی روبهرویم ، خستگی درمیکنی . چای میریزم برایت ،تویِفنجانی که نیست .
باز میخندی و میپرسی، که حالت بهتر است .؟!
باز میخندم کهخیلی،گرچه میدانی کهنیست..
من مفاتیحالجنانرا زیرورویشکردهام
نیستیکحرز و دعا اندر دواموصلِتو.