eitaa logo
استاد احمد رهدار
828 دنبال‌کننده
19 عکس
21 ویدیو
27 فایل
﷽ 📌کانال رسمی حجت الاسلام والمسلمین دکتر احمد رهدار ارتباط با استاد: @a_rahdar
مشاهده در ایتا
دانلود
نقدها و ملاحظات نقد نخست: تاریخی‌سازی شکننده در پیوند فاطیما و حضرت زهرا (س) استدلال شما درباره ظهور مریم در فاطیما و پیوندش با حضرت فاطمه (س)، اگرچه از منظر عرفانی و باطنی جذاب است، اما از حیث تاریخی و الهیاتی بر بنیانی شکننده استوار است. منتقدی آگاه به تاریخ پرتغال می‌تواند استدلال کند که نام «فاطیما» صرفاً به یک شاهزاده‌خانم مسلمان محلی بازمی‌گردد که در قرون وسطی، این منطقه به نام او خوانده شده، و ربطی عامدانه و پیشینی به حضرت زهرا (س) ندارد. فقدان شواهد قوی‌تر برای اثبات این «قصد الهی» پنهان در انتخاب نام شهر، این بخش از روایت را در برابر نقدهای پوزیتیویستی آسیب‌پذیر می‌سازد. نقد دوم: تقلیل پیچیدگی انقلاب فرانسه به یک خطای الهیاتی صرف شما انقلاب فرانسه را به‌عنوان گذار از «خدای بدون پادشاه» به «پادشاه بدون خدا» توصیف می‌کنید. اگرچه این تحلیل از حیث الهیات سیاسی قوی است، اما پیچیدگی‌های تاریخی این انقلاب را نادیده می‌گیرد. انقلاب فرانسه تنها یک شورش الحادی نبود، بلکه واکنشی به قرن‌ها استبداد ائتلاف «تاج و محراب» بود. بسیاری از انقلابیون اولیه، عمیقاً به مسیحیت انجیلی ضداشرافی باور داشتند. این تقلیل، شما را در معرض این نقد قرار می‌دهد که تاریخ را نه آن‌گونه که بوده، بلکه آن‌گونه که با روایت «اسلام در برابر غرب» هماهنگ است، بازخوانی می‌کنید. نقد سوم: نادیده‌گرفتن گناهان کلیسا در دوران فاشیسم شما به‌درستی به هم‌زیستی پرتنش کلیسا با فاشیسم اشاره می‌کنید، اما این اشاره بسیار گذرا و دیپلماتیک است. نقد جدی‌تر آن است که کلیسای کاتولیک در اسپانیای فرانکو و کرواسی اوستاشه، نه صرفاً هم‌زیست، بلکه در مواردی هم‌دست و مبلّغ فاشیسم کاتولیک بود. این میراث سیاه، به‌ویژه برای مخاطبی از آمریکای لاتین که خود قربانی دیکتاتوری‌های تحت‌حمایت کلیسا بوده، نیازمند اعتراف صریح‌تر و تحلیلی عمیق‌تر است، وگرنه روایت شما از «ضدیت با ظلم» الهیات رهایی‌بخش، کمی رمانتیک و فاقد خودانتقادی تاریخی به نظر می‌رسد. نقد چهارم: آرمانی‌سازی چهره چریک مسیحی و نادیده‌گرفتن خشونت در توصیف «اوج آغازین» الهیات رهایی‌بخش، شما از مبارزانی سخن می‌گویید که «با صلیب در یک دست و تفنگ در دست دیگر» به صفوف چریکی پیوستند. این تصویر، گرچه حماسی است، اما وجوه تاریک‌تر مبارزه مسلحانه، از جمله دوراهی‌های اخلاقی خشونت، آسیب به غیرنظامیان، و انحراف برخی گروه‌های چریکی به اقتدارگرایی را پنهان می‌کند. یک نقد منصفانه می‌تواند بپرسد: آیا «پادشاهی خدا» با تفنگ محقق می‌شود؟ و اگر آری، مرز میان خشونت رهایی‌بخش و ترور چیست؟ سکوت شما در این باب، شکافی در الهیات عملی شما ایجاد می‌کند. نقد پنجم: قرائت توطئه‌محور از مرگ پاپ ژان پل یکم اشاره شما به مرگ «مشکوک» پاپ ژان پل یکم و ترور سازمان‌یافته توسط حلقه‌های قدرت با حمایت سیا، وارد ادبیاتی می‌شود که در مرز توهم توطئه و نقد تاریخی مستند حرکت می‌کند. گرچه این روایت در برخی محافل وجود دارد، اما فاقد اجماع تاریخی قطعی است. تکیه بر این ادعا بدون ارائه مستندات کافی، اعتبار علمی و تاریخی سایر بخش‌های روایت شما را که مستظهر به حقایق مسلّم‌ترند، تضعیف می‌کند و به مخالفان‌تان بهانه می‌دهد تا کل تحلیل شما را به «تئوری توطئه» متهم کنند.
نقد ششم: نادیده‌گرفتن تنوع درونی اسلام و تشیع شما تشیع را به‌مثابه یک کل یک‌پارچه و مصون از تحریف، آن‌هم «به برکت خون امام حسین (ع)»، معرفی می‌کنید. این نگاه، هرچند از منظر اعتقادی درست است، اما در مقام تحلیل تاریخی، از تنوع و اختلافات عمیق درونی جهان تشیع (میان اخباری و اصولی، میان سکولارهای مسلمان و اسلام‌گرایان، میان تشیع انقلابی و تشیع محافظه‌کار درباری در طول تاریخ) چشم می‌پوشد. آیا خود تشیع نیز در برهه‌هایی دچار «پادشاهی بدون خدا» نشده است؟ نپرداختن به این پیچیدگی، روایت شما را ایدئال‌گرایانه و غیرتاریخی جلوه می‌دهد. نقد هفتم: درون‌گرایی روایی؛ از «ما»ی مسیحی به «من» شیعه ساختار سخنرانی از یک سوگ‌نامه جمعی («ما»ی الهیات رهایی‌بخش) آغاز می‌شود، اما در بخش تجربه فردی، به یک روایت عمیقاً شخصی و تجربه مکاشفه‌ای فرو می‌غلتد. یک منتقد ممکن است بگوید که این چرخش از «تاریخ» به «شرح حال»، قدرت استدلال جمعی شما را می‌شکند. آنان که تجربه عرفانی شما در زندان را نپذیرند یا آن را ساخته فشار روانی بدانند، لاجرم کل دستگاه نظری «الهیات وحدت‌گرا»ی شما را که بر این تجربه بنا شده، رد خواهند کرد. پیام شما نیازمند پایه‌های عقلی و نقلی محکم‌تری فراسوی تجربه شخصی است. نقد هشتم: ابهام در رابطه «ولایت» و «پادشاهی خدا» شما الگوی «خدای پادشاه» و «پادشاهی خدایی» را با ولایت فقیه پیوند می‌زنید و آن را راه‌حل می‌نامید. اما این گذار مفهومی، نیازمند واکاوی و تشریح بسیار دقیق‌تری است. نقد اصلی این است که شما نقد تاریخی‌تان به «پادشاهی بدون خدا» (که در آن حاکم دل‌بخواه عمل می‌کند) را مطرح می‌کنید، اما تضمین نظری و عملی این‌که «ولی فقیه» نیز در دام «پادشاهی بدون خدا» نیفتد را به‌روشنی ارائه نمی‌دهید. مکانیسم‌های درون‌دینی جلوگیری از استبداد دینی کدام‌اند؟ اگر پاسخ این پرسش مبهم بماند، الگوی شما صرفاً یک «تئوکراسی آرمانی» خواهد بود، نه یک بدیل عملی قابل دفاع. نقد نهم: کلی‌گویی در مفهوم «غرب» و «غرب‌زدگی» شما بارها از «ماهیت غربی»، «اندیشه اروپایی» و «غرب‌زدگی» به‌عنوان منبع بیماری الهیات رهایی‌بخش یاد می‌کنید. اما «غرب» یک کلّیت یک‌دست نیست. در درون سنت غربی، جریان‌های رادیکال ضدسرمایه‌داری، عرفانی و حتی انقلابی ضد غرب امپریالیستی وجود داشته‌اند (از فرانسیس آسیزی تا دوروتی دی و جنبش کارگران کاتولیک). منتقد می‌تواند بگوید که نقد شما به‌جای تشریح دقیق «کدام غرب»، به یک دوگانه شرق معنوی / غرب مادی فروکاسته شده که خودش عمیقاً ریشه در همان شرق‌شناسی وارونه‌ای دارد که شما آن را محکوم می‌کنید. نقد دهم: غیبت مسئله گفت‌وگوی اسلام و مسیحیت رسمی سخنرانی شما، با وجود دعوت به وحدت، به‌شدت نسبت به کلیسای نهادی و واتیکان بدبین است. این بدبینی تاریخی، اگرچه موجه است، اما شما را از پرداختن به تحولات مثبت اخیر بازمی‌دارد. برای نمونه، سند «برادری انسانی» که پاپ فرانسیس و شیخ الازهر امضاء کردند، یا گفت‌وگوهای واتیکان با حوزه علمیه قم. اگر این تحولات را نادیده بگیرید و کلیسا را صرفاً در قالب «مأمور سیا» و «سرکوب‌گر» روایت کنید، پیام وحدت‌گرایانه شما رنگ یک مونولوگ یک‌جانبه به خود می‌گیرد و از ظرفیت هم‌کاری با مسیحیان مصلح درون کلیسا محروم می‌ماند.
تحلیل 55 ـ تحلیل راهبردی مذاکره با آمریکا: تبیینی چندوجهی در چارچوب گفتمان انقلاب اسلامی احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 8/5/1405 ـ قم مقدمه مسأله مذاکره با ایالات متحده آمریکا، در طول بیش از چهار دهه حیات جمهوری اسلامی ایران، همواره یکی از مناقشه‌انگیزترین موضوعات در سپهر سیاست خارجی و گفتمان انقلاب اسلامی بوده است. این مناقشه، صرفاً به لایه‌های تاکتیکی و دیپلماتیک محدود نمانده، بلکه در عمق خود، پرسشی بنیادین درباره نسبت «آرمان‌های انقلاب» با «عقلانیت راهبردی» را پیش کشیده است. پرسش محوری این است: آیا ورود به فرایند مذاکره با قدرتی که ماهیت، سابقه تاریخی و اهداف راهبردی‌اش با اصول بنیادین نظام اسلامی در تعارض آشکار است، اقدامی عقلانی و مشروع به شمار می‌رود، یا خیانتی به آن آرمان‌ها و خروج از مدار حکمت محسوب می‌شود؟ پاسخ به این پرسش، نیازمند تحلیل راهبردی جامعی است که از فروکاستن موضوع به منازعات جناحی مرسوم فراتر رود و با اتکاء بر لایه‌های متنوع معرفتی، به تبیین موضوع بپردازد. یادداشت حاضر، با مبنا قرار دادن گزاره «خیانت به آرمان‌های انقلاب و غیرعقلانی بودن مذاکره با آمریکا»، در تلاش است تا این مدعا را در پنج ساحت تحلیلی الهیاتی ـ کلامی، تاریخی، سیاسی، فقهی ـ کلام سیاسی، و عقلی به بحث گذارد. وجه نوآوری این تحلیل، در ترکیب این ساحت‌ها و نشان ‌دادن انسجام درونی آن‌هاست؛ به‌گونه‌ای که هر سطح از تحلیل، بُعدی از یک کل منسجم را آشکار می‌سازد: از حکمت قرآنی در باب «جدال احسن» و «نفی رکون به ظالمین» گرفته تا شواهد تردیدناپذیر تاریخی عهدشکنی؛ از آسیب‌شناسی رویکرد «دیپلماسی التماسی» به‌عنوان مصداق بحران نمایندگی ملت، تا جایگاه اوامر ولی‌فقیه در فقه سیاسی تشیع و در نهایت، تحلیل عقلی پدیده «جنگ وجودی» و نفی مذاکره در آن. این نوشته می‌کوشد نشان دهد که چگونه انباشت این دلایل متکثر، قضاوتی یک‌پارچه و قاطع را درباره ماهیت این مذاکرات موجه می‌سازد.
دلایل الهیاتی و کلامی: تأملی در مبانی قرآنی نفی مذاکره با قدرت نامقید به اخلاق برای فهم موضع نظام معرفتی اسلام در قبال مذاکره با قدرتی چون ایالات متحده آمریکا، نمی‌توان به تحلیل‌های سطحی از دیپلماسی یا مصلحت‌سنجی‌های مقطعی اکتفاء کرد؛ بلکه لازم است ابتدا بنیان‌های الهیاتی و کلامی «حکمت»، «جدال احسن» و «نفی رکون به ظالمین» به‌عنوان اصول راهبردی سیاست خارجی در گفتمان قرآنی، به‌طور دقیق بازشناسی شوند. در غیر این صورت، هرگونه تصمیم‌گیری در این عرصه، نه‌تنها از پشتوانه معرفتی بی‌بهره خواهد ماند، بلکه ممکن است به ورطه «بی‌حکمتی» در ساحت کلان تدبیر نظام اسلامی سقوط کند. نخستین و بنیادی‌ترین مفهوم در این زمینه، «حکمت» است. حکمت در دستگاه مفهومی قرآن، صرفاً به معنای دانش نظری یا عقل ابزاری که صرفاً در پی تأمین منافع مادی باشد، نیست. حکمت، که خداوند آن را «خیراً کثیراً» (بقره: ۲۶۹) می‌خواند، نوعی معرفت عمیق است که به فعل انسان جهت اخلاقی و الهی می‌بخشد و او را قادر می‌سازد تا هر امری را در «موضع شایسته» خود قرار دهد. بر این اساس، عقلانیت برآمده از حکمت قرآنی، عقلانیتی هنجارین و غایت‌مدار است که «حق» و «باطل» را نه در نتایج مقطعی، بلکه در تطابق فعل با اراده الهی جست‌وجو می‌کند. در منظومه سیاست خارجی، حکمت ایجاب می‌کند که پیش از ورود به هر کنش دیپلماتیک، ابتدا ماهیت، سابقه و نیات طرف مقابل سنجیده شود. اگر آن طرف، مصداق «ظالم» و «ناکث عهد» باشد، حکمت حکم می‌کند که تعامل با او نه‌تنها مفید، بلکه مضر به حال «قیام به قسط» (حدید: ۲۵) که غایت رسالت انبیاست، خواهد بود. بنابراین، ورود به مذاکره با قدرتی که پیشاپیش محکوم به خُلف وعده است، مصداق «سفاهت» در برابر «حکمت» و نادیده‌گرفتن نقشه راه الهی در تدبیر امور مسلمین تلقی می‌شود. دومین مفهوم کلیدی، دستور قرآنی به «جدال احسن» (نحل: ۱۲۵) است. این آیه شریفه، که شیوه مواجهه تبلیغی و استدلالی با مخالفان را آموزش می‌دهد، غالباً به‌اشتباه به‌عنوان تجویزی عام برای مذاکره با هر دشمنی تفسیر می‌شود. درحالی‌که «جدال احسن» یک حکم اخلاقی مشروط و زمینه‌مند است که تنها در بستری معنا می‌یابد که طرف مقابل، اهل «استماع قول» (زمر: ۱۸) و تبعیت از منطق و حجت باشد. جدال احسن، ابزاری برای «دفع باطل با حقیقت» (انبیاء: ۱۸) است، نه برای چانه‌زنی با قدرتی که به‌صراحت قرآن، منطق او «علو و فساد» (نمل: ۱۴) و حربه‌اش نه استدلال، بلکه «تهدید و اکراه» است. کاربست «جدال احسن» در مواجهه با قدرتی که شاکله رفتاری‌اش بر «ظلم»، «نقض عهد» و «استکبار» بنا شده، مصداق «انفاذ حکم در غیر موضوع آن» و خلاف حکمت است. در حقیقت، ادامه دادن به گفت‌وگویی که در آن، یک طرف صرفاً به‌دنبال تحمیل و فریب است، نه جدال احسن، بازی در زمینی است که قواعدش را دشمن تعیین کرده است. سومین مفهوم کلیدی، دستور قرآنی «نهی از رکون به ظالمین» (هود: 113) است. تحلیل واژگانی و تفسیری این آیه، لایه‌های عمیقی از نظریه قرآنی روابط بین‌الملل را آشکار می‌سازد. «رکون» در ادبیات عرب، به‌معنای «میل و اعتماد همراه با اتکاء و تسلیم» است. مفسران بزرگی چون علامه طباطبایی در المیزان تصریح می‌کنند که «رکون» صرفاً به‌معنای دوستی و محبت نیست، بلکه هرگونه «اعتماد و اتکاء» به ظالمان را شامل می‌شود که موجب تضعیف جبهه حق و تقویت جبهه باطل گردد. بر این اساس، نشستن پای میز مذاکره با قدرتی که سیاست‌های ظالمانه و ساختار هژمونیک آن، علت‌العلل بی‌ثباتی و ستم در منطقه و جهان است، از مصادیق بارز «رکون» است؛ به‌ویژه زمانی که این مذاکره با پیش‌فرض «اعتماد» به وعده‌های این قدرت و «اتکاء» به سازوکارهای تحمیلی آن برای گشایش در امور ملت انجام شود. نهی قرآن از رکون، یک نهی تاکتیکی نیست، بلکه یک خط‌قرمز راهبردی و معرفتی است که مرز هویتی «امت اسلام» را با «جبهه ظلم» مشخص می‌کند. نکته قابل تأمل در این آیه آن است که تعبیر «فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ» (هود: 113)، نشان می‌دهد که سرانجام این اعتماد و اتکاء، ورای شکست‌های دنیوی، عذاب الهی را در پی دارد. این تعبیر، وزن کلامی ـ اخلاقی مسأله را از یک «خطای محاسباتی» به یک «گناه و انحراف در ایمان» ارتقاء می‌دهد. به بیان دیگر، رکون به ظالمان، نشانه تزلزل در توحید ربوبی است؛ زیرا از یک سو اعتماد به «ارباب‌های دروغین» را نشان می‌دهد و از سوی دیگر، به فراموشی این اصل بنیادین می‌انجامد که «عزت» یک‌سره در دست خداست (آل‌عمران: ۲۶) و مؤمنان نباید آن را نزد کفار و ظالمان جست‌وجو کنند. وقتی قرآن مؤمنان را از رکون به ظالمین برحذر می‌دارد، در واقع به آن‌ها هشدار می‌دهد که پی‌گیری منافع از مسیر ظالمان، شما را در آستانه آتشی قرار می‌دهد که هم دنیای‌تان را می‌سوزاند و هم آخرت‌تان را.
در همین چارچوب، می‌توان قاعده کلامی ـ فقهی «نفی سبیل» (نساء: ۱۴۱) را نیز به میان آورد؛ قاعده‌ای که به‌صراحت هرگونه سلطه و اکراه کافران بر مؤمنان را نفی می‌کند. مذاکره‌ای که از موضع ضعف و زیر سایه تهدید و تحریم انجام شود و نتیجه آن چیزی جز پذیرش امالی دشمن و گشودن مسیر نفوذ و سلطه او بر مقدرات کشور نباشد، نقض آشکار این قاعده الهی است. خداوند در آیه‌ای دیگر، سیره منافقان را چنین ترسیم می‌کند که به‌هنگام رویارویی با مشکلات، به سوی دشمنان می‌روند و می‌گویند: «إنَّا مَعَکُمْ» (بقره: ۱۴)؛ این همان حالتی است که در «دیپلماسی التماسی» نیز قابل مشاهده است. پس مذاکره‌ای که در آن، طرف مؤمن به‌جای اتکاء به «صبر و تقوا» (آل‌عمران: ۱۲۵) به «رکون و اتکاء» به ظالم روی آورد، چیزی جز عبور از مرزهای ایمان و ورود به وادی نفاق سیاسی نیست. در نهایت، سنت الهی در قرآن یک اصل تخلّف‌ناپذیر را بیان می‌کند: «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فی الْأَرْض» (رعد: ۱۷). در این آیه، حق به‌مثابه «آب زلال و فلزّ ناب» و باطل به‌مثابه «کف روی آب» ترسیم شده است. تاریخ نیز نشان داده که نظام برآمده از انقلاب اسلامی، به دلیل اتکاء به همین حق، ماندگار شده و دشمنانش که تجسم باطل‌اند، همواره محکوم به زوال بوده‌اند. مذاکره‌ای که به‌معنای پیوند زدن این دو جریان باشد، به‌جای آن‌که حق را تقویت کند، به آن آسیب می‌زند؛ زیرا نتیجه عکس سنت الهی را هدف قرار می‌دهد. از این رو، از منظر الهیاتی، مسأله مذاکره با آمریکا نه یک انتخاب سیاسی میان دو گزینه هم‌عرض، بلکه تقابل میان «تدبیر حکیمانه برگرفته از وحی» و «تدبیر جاهلانه برآمده از محاسبات مادی صرف» است. ایمان به وعده‌های الهی نصرت و فتح برای صابران و متوکلان (انفال: ۴۶)، ایجاب می‌کند که هرگز تن به چنین مصداقی از رکون و خروج از حکمت داده نشود. به‌طور خلاصه، آن‌چه از دل این تحلیل الهیاتی بیرون می‌آید، یک «الهیات مقاومت» است که سه اصل راهبردی را تجویز می‌کند: حرمت رکون و اتکاء به ظالم، وجوب حفظ عزت مؤمنانه، و عدم مشروعیت ورود به مذاکره‌ای که نتیجه آن پیشاپیش نقض عهد و تحمیل از سوی قدرتی نامقید به اخلاق است.
دلایل تاریخی: تحلیل الگوی پایدار عهدشکنی در سیاست خارجی آمریکا و دلالت‌های راهبردی آن تحلیل تاریخی روابط ایران و آمریکا، صرفاً مرور خاطرات تلخ یک ملت نیست، بلکه کاوشی روش‌مند در «ماهیت رفتاری» قدرتی است که مدعی مدیریت نظام بین‌الملل است. پرسش محوری در این تحلیل آن است که آیا عهدشکنی‌های مکرر آمریکا، پدیده‌هایی تصادفی و ناشی از تغییر دولت‌ها یا شرایط مقطعی بوده است، یا آن‌که این رفتار، برآمده از یک «ساختار هویتی» و «الگویی پایدار» در سیاست خارجی این کشور است؟ پاسخ به این پرسش، تعیین‌کننده آن است که آیا می‌توان مذاکره با چنین طرفی را «عقلانی» و «معطوف به نتیجه» دانست یا آن را مصداق «تکرار خطای آزموده» و ورود آگاهانه به چرخه‌ای از پیش شکست‌خورده تلقی کرد. قرآن کریم در یک سنت‌یابی تاریخی ـ الهیاتی، با تعبیر قاطع و تخلّف‌ناپذیر «الَّذینَ عَاهَدْتَ منْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فی کُل مَرَّةٍ وَ هُمْ لَا یَتَّقُونَ» (انفال: ۵۶) پرده از قانون‌مندی رفتاری گروهی از دشمنان برمی‌دارد که عهدشکنی برای آنان نه یک استثناء، بلکه قاعده‌ای تکرارشونده و عادتی ریشه‌دار است. تعبیر «فی کل مره» در این آیه، نشان‌دهنده وجود یک «الگوی ساختاری» است، نه یک لغزش مقطعی. این آیه، مبنای یک نظریه قرآنی در باب «بدعهدی سیستماتیک» را فراهم می‌آورد که بر اساس آن، نمی‌توان به وعده‌های طرفی که تقوا و التزام اخلاقی به پیمان ندارد، کوچک‌ترین اعتمادی کرد. تاریخ معاصر ایران، مصداق‌یابی تجربی و عینی این آیه شریفه است که نشان می‌دهد این سنت الهی، نه محدود به دوران نزول وحی، بلکه در هر عصری مصادیق خود را می‌یابد و آمریکا، نمونه اعلای این «الگوی قرآنی» در جهان معاصر است. برای اثبات این الگوی ساختاری، کافی است چهار نقطه عطف تاریخی را که هر یک به‌تنهایی برای شکل‌گیری یک «حافظه جمعی» در یک ملت کافی است، مرور کنیم. نخستین و شاید بنیادی‌ترین تجربه، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است. آمریکا، که در جنگ جهانی دوم خود را منجی دموکراسی معرفی می‌کرد، با مشارکت فعال در طراحی و اجرای کودتا علیه دولت ملی و قانونی دکتر مصدق، نشان داد که التزامش به «حق تعیین سرنوشت ملت‌ها» و «مردم‌سالاری»، چیزی جز یک ابزار گفتمانی برای پیش‌برد منافع هژمونیک نیست. این واقعه، نخستین زخم عمیق بر پیکر اعتماد تاریخی ایرانیان به وعده‌های آمریکا بود و ثابت کرد که وقتی منافع استراتژیک این کشور در خطر باشد، هیچ پیمان اخلاقی یا حقوقی مانع اقدام مستقیم برای سرنگونی یک دولت برآمده از آرای مردم نخواهد شد. دومین تجربه تلخ، نقض عهدنامه الجزایر (۱۹۸۱) است که به آزادی گروگان‌های آمریکایی انجامید. آمریکا صریحاً در این عهدنامه متعهد شد که «در امور داخلی ایران مداخله نکند» و تحریم‌ها را لغو کند، اما بلافاصله پس از آزادی گروگان‌ها، نه‌تنها تحریم‌ها تداوم یافت، بلکه در جریان جنگ تحمیلی، واشنگتن به پشتیبانی همه‌جانبه اطلاعاتی، تسلیحاتی و دیپلماتیک از صدام حسین پرداخت. این رفتار، مصداق کامل «نقض عهد فی کل مره» بود: امضای یک توافق و سپس زیر پا گذاشتن تمام مفاد آن، بی‌آن‌که کوچک‌ترین هزینه اخلاقی یا حقوقی برای این کشور به همراه داشته باشد. سومین عرصه‌ای که الگوی ساختاری بدعهدی را آشکار ساخت، روند مذاکرات هسته‌ای در دو دهه اخیر است. پیش از برجام، تجربه مذاکرات تهران با تروئیکای اروپایی (۲۰۰۳ ـ ۲۰۰۵) نشان داد که حتی توافقات محدود و داوطلبانه ایران (مانند تعلیق غنی‌سازی) نیز با پاسخ متقابل همراه نمی‌شود و آمریکا، در پشت صحنه، اروپا را به سنگ‌اندازی و طرح پیش‌شرط‌های جدید سوق می‌دهد. این تجربه، پیش‌زمینه‌ای برای فهم برجام به‌عنوان نقطه اوج این الگو بود. چهارمین و شاید مهم‌ترین سند برای تحلیل ماهیت بدعهدی آمریکا، تجربه برجام (JCPOA) است. این توافق که ثمره بیش از یک دهه دیپلماسی نفس‌گیر و امتیازدهی‌های گسترده ایران بود، قرار بود «مدلی برای حل مسالمت‌آمیز مناقشات بین‌المللی» باشد. ایران با پذیرش گسترده‌ترین محدودیت‌ها بر برنامه هسته‌ای خود، از جمله کاهش سانتریفیوژها، خروج مواد غنی‌شده، بازطراحی رآکتور اراک و پذیرش نظام راستی‌آزمایی آژانس، عملاً بخش مهمی از سرمایه‌های بازدارندگی خود را در ازای وعده «لغو تحریم‌ها» به تعلیق درآورد. اما آمریکا با خروج یک‌جانبه در سال ۲۰۱۸، در حالی که آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در ۱۵ گزارش متوالی پای‌بندی کامل ایران را تأیید کرده بود، نشان داد که حتی یک توافق چندجانبه با تأیید شورای امنیت سازمان ملل (قطعنامه ۲۲۳۱) نیز نمی‌تواند در برابر «اراده هژمونیک» این کشور مقاومت کند.
برجام، فراتر از یک شکست دیپلماتیک، یک «آزمایشگاه علوم سیاسی» بود که نتایج آن را باید برای همیشه در حافظه راهبردی ایران ثبت کرد. تحلیل این آزمایشگاه، چند دست‌آورد مهم برای فهم «الگوی بدعهدی» دارد: نخست، نشان داد که تضمین آمریکا و ذیل آن، تضمین نهادهای بین‌المللی چون شورای امنیت، اساساً «اعتبار بازدارندگی» در برابر اراده سیاسی آمریکا را ندارد؛ دوم، آشکار ساخت که ساختار حقوقی برجام چنان طراحی شده بود که «بازگشت‌پذیری تحریم‌ها» را به ساده‌ترین شکل ممکن تضمین کند، درحالی‌که «بازگشت‌پذیری هسته‌ای» ایران با موانع فنی و سیاسی روبه‌رو بود؛ سوم، این واقعیت را عیان کرد که ایالات متحده، تحریم‌ها را نه به‌عنوان «اهرمی برای مذاکره»، بلکه به‌عنوان «هدف» دنبال می‌کند؛ یعنی ساختار تحریم چنان در سیاست آمریکا نهادینه شده که لغو آن، حتی در ازای بیش‌ترین امتیازات، ممکن نیست؛ چهارم، برجام ثابت کرد که «وعده سرمایه‌گذاری و همکاری اقتصادی» غرب، چیزی جز یک «سراب گفتمانی» برای خلع سلاح طرف مقابل نیست. آن‌چه ایران به‌عنوان سرمایه ملموس پرداخت (محدودیت‌های فنی و هسته‌ای) بازگشت‌ناپذیر بود، اما آن‌چه وعده داده شد (لغو تحریم‌ها و عادی‌سازی اقتصادی) نه‌تنها محقق نشد، بلکه به بستری برای تشدید فشارها بدل گشت. لذا برجام، مصداق کامل «خسارت محض» است: سرمایه‌های راهبردی هزینه شدند، بی‌آن‌که کوچک‌ترین آورده پایدار اقتصادی یا امنیتی نصیب کشور شود. فراتر از برجام، این الگوی بدعهدی را باید در یک بستر تاریخی بزرگ‌تر و جهانی‌تر نیز تحلیل کرد. تاریخ سیاست خارجی آمریکا، از پیمان‌های شکسته‌شده با قبایل بومی آمریکا که به نسل‌کشی و تصاحب سرزمین‌های‌شان انجامید، تا پیمان‌های نظامی چون پیمان بوداپست (۱۹۹۴) که در ازای خلع سلاح هسته‌ای اوکراین، «تضمین تمامیت ارضی» آن را وعده داد اما در ۲۰۱۴ و ۲۰۲۲ عملاً آن را نقض کرد، نشان‌دهنده یک «فرهنگ راهبردی» است که در آن، پیمان صرفاً ابزاری تاکتیکی برای مهار طرف مقابل تا زمان مناسب برای نقض آن است. این قاعده یک گزاره کلیدی را تثبیت می‌کند: «لا أیمان لهم» یک حکم فقهی یا اخلاقی صرف نیست، بلکه یک «قانون تاریخی ـ جامعه‌شناختی» است که از دل مطالعه تطبیقی رفتار این قدرت در موقعیت‌های گوناگون استخراج می‌شود. آمریکا، به‌عنوان یک «قدرت هژمون»، خود را فراتر از هرگونه التزام حقوقی و اخلاقی تعریف می‌کند و تنها منطقی که می‌شناسد، «منطق قدرت» است. وقتی «نظام بین‌الملل» خود‌ساخته آمریکا نیز نتوانسته است مانع نقض عهد توسط خالق آن شود، آشکار است که اعتماد دوباره به امضاء و وعده این کشور، خلاف عقلانیت راهبردی است. نتیجه‌گیری راهبردی از تحلیل این سابقه تاریخی آن است که مذاکره دوباره با آمریکا، فارغ از این‌که چه کسی پشت میز بنشیند یا چه شعارهایی سر دهد، «ورود آگاهانه به بازی از پیش باخته» است. این آگاهی تاریخی، حکم می‌کند که هرگونه پیشنهاد مذاکره، نه به‌عنوان یک «فرصت»، بلکه به‌عنوان یک «تهدید» و «دام راهبردی» ارزیابی شود؛ دامی که هدف آن، نه حل مناقشه، بلکه تکرار همان چرخه پیشین است: امتیازگیری از ایران بدون پرداخت هزینه واقعی، تضعیف بازدارندگی، و فرسایش تدریجی اصول انقلاب. این تجربه زیسته ملت ایران است که با انبوهی از شواهد می‌گوید: «آزموده را آزمودن خطاست». در یک کلام، تحلیل تاریخی نشان می‌دهد که بدعهدی آمریکا نه یک حادثه، بلکه یک «ساختار» است و رویارویی با این ساختار، نه با «اعتمادسازی دوباره»، بلکه تنها با «بی‌اعتمادی راهبردی» و «اتکاء به توان داخلی» ممکن است.
دلایل سیاسی: از بحران نمایندگی تا استحاله آرمان استقلال در دیپلماسی التماسی تحلیل سیاسی پدیده مذاکره با آمریکا، نمی‌تواند صرفاً به سنجش هزینه‌ها و منافع مادی یا تخمین احتمال موفقیت در چانه‌زنی فروکاسته شود؛ بلکه مستلزم کاوشی عمیق در منطق قدرت، ماهیت نمایندگی سیاسی و نسبت آن با «اراده جمعی» ملتی است که انقلاب خویش را بر مدار شعار «استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی» بنا نهاده است. مسأله مرکزی در این تحلیل آن است که آیا تیم مذاکره‌کننده‌ای که پیشاپیش خود را در افق مطالبات دشمن تعریف می‌کند، اساساً می‌تواند مدعی «نمایندگی» از ملتی باشد که هویت سیاسی خود را در «نفی سلطه» و «استقلال‌طلبی» جست‌وجو می‌کند؟ برای پاسخ به این پرسش، باید ابتدا سازوکار شکل‌گیری آن‌چه «دیپلماسی التماسی» خوانده می‌شود را واشکافی کرد، سپس پیامدهای آن را بر مفهوم نمایندگی و در نهایت، نسبتش با «وفاداری» یا «خیانت» به آرمان‌های انقلاب اسلامی را تبیین نمود. نخستین گام در این مسیر، مفهوم‌شناسی و آسیب‌شناسی پدیده «دیپلماسی التماسی» است. دیپلماسی در ذات خود، عرصه «مدیریت هوشمندانه اختلافات» از طریق گفت‌وگو، اقناع و چانه‌زنی بر مبنای «منافع متقابل» و «احترام متقابل» است. اما دیپلماسی التماسی، گونه‌ای انحرافی و نازل از این مفهوم است که مشخصه‌های آن را می‌توان در چند مؤلفه بازشناخت: ۱) پذیرش پیشینی چارچوب دشمن: در این رویکرد، مذاکره‌کننده پیش از ورود به گفت‌وگو، مبانی و پیش‌شرط‌های طرف مقابل را به‌عنوان «واقعیت‌های غیرقابل تغییر» می‌پذیرد. به‌عنوان نمونه، وقتی آمریکا «تغییر رفتار ایران در حوزه‌های فراهسته‌ای» را پیش‌شرط می‌گذارد، تیم التماسی به‌جای رد این چارچوب، می‌کوشد در همان زمین بازی کند و صرفاً به‌دنبال «مدیریت سقف امتیازات» باشد؛ ۲) واژگونی منطق چانه‌زنی: در دیپلماسی عزت‌مدار، هر امتیاز، در ازای امتیازی متقابل و هم‌سنگ داده می‌شود، اما در دیپلماسی التماسی، امتیازدهی یک‌جانبه و پیشینی، به‌امید «اعتمادسازی» و جلب «حسن نیت» طرف مقابل انجام می‌شود. این همان منطقی است که در برجام به اوج خود رسید: ایران پیشاپیش هسته اصلی برنامه هسته‌ای خود را در ازای وعده‌ای تعلیق کرد که هیچ ضمانت اجرایی برای تحقق آن وجود نداشت؛ ۳) بازتعریف منافع ملی در افق خواست دشمن: در این مرحله، گفتمان حاکم بر تیم مذاکره‌کننده چنان در چارچوب هژمونیک طرف مقابل استحاله می‌یابد که «منافع ملی» نه بر اساس نیازها و اولویت‌های درون‌زا، بلکه بر مبنای «آن‌چه دشمن حاضر به دادن آن است» بازتعریف می‌شود. لذا موفقیت، نه در «استیفای حقوق»، بلکه در «کسب حداقلی‌ترین امتیازات» و جلوگیری از «فشار حداکثری» تعریف می‌شود. این همان وضعیتی است که در آن، «مذاکره» از ابزاری برای پیش‌برد منافع ملی، به هدفی فی‌نفسه تبدیل می‌شود و صرف «نشستن پای میز» به‌عنوان یک دست‌آورد جلوه داده می‌شود.
پیامد چنین رویکردی، صرفاً شکست تاکتیکی در یک دور مذاکرات نیست، بلکه ظهور یک «بحران نمایندگی» تمام‌عیار است. در نظریه‌های مدرن سیاست، «نمایندگی» صرفاً یک رابطه حقوقی ـ قراردادی مبتنی بر وکالت نیست، بلکه یک «رابطه کیفی» و «اعتمادبنیان» میان نماینده و موکل است که در آن، نماینده موظف است «اراده بنیادین» و «منافع راهبردی» موکل را امانت‌دارانه پاس بدارد و از آن فراتر نرود. ملت ایران، به‌ویژه در بزنگاه‌های تاریخی چون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، «اراده بنیادین» خود را نه در «کسب امتیازات حداقلی از دشمن»، بلکه در «ایستادگی عزت‌مدارانه» و «نفی هرگونه سلطه و تحمیل» متبلور ساخته است. شعار محوری انقلاب ـ «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» ـ یک «بیانیه هویتی» است که نشان می‌دهد «استقلال» نه یکی از چند ارزش، بلکه «ارزش کانونی» و «پیش‌شرط» تحقق سایر ارزش‌هاست. ملتی که برای «استقلال» انقلاب کرده، هرگز به کسانی وکالت نداده که با التماس از دشمن، عزت و استقلال او را قربانی کنند. این بحران نمایندگی، واجد چند بُعد تحلیلی است: بُعد هویتی: میان «هویت حماسی ـ مقاومتی» ملت ایران که در شعارهایی چون «نه شرقی، نه غربی» تبلور یافته، با «هویت تماس‌جویانه ـ انفعالی» تیم مذاکره‌کننده، یک «گسست گفتمانی» رخ می‌دهد. این گسست، به معنای آن است که نماینده دیگر «نماینده» نیست، بلکه «دیگری» ملت است؛ او با زبان دشمن سخن می‌گوید، در چارچوب او می‌اندیشد و منافع ملی را با عینک او می‌بیند. بُعد کارکردی: نماینده‌ای که منطقش «التماس» است، عملاً کارویژه اصلی خود یعنی «استیفای حقوق» را رها کرده و به «مدیریت رنج» و «کاهش تدریجی توقعات ملی» مشغول می‌شود. او به‌جای آن‌که دشمن را وادار به عقب‌نشینی کند، ملت را به «پذیرش وضعیت موجود» و «سازگاری با تحریم» دعوت می‌کند. بُعد حقوقی ـ سیاسی: نماینده‌ای که از چارچوب «وکالت» اعطایی ملت خارج شده، در حقیقت فاقد صلاحیت برای التزام‌آفرینی در قبال موکل است. تصمیمات او، نه تصمیم ملت، بلکه تصمیم گروهی است که خود را در افق منافع و خواست‌های دشمن تعریف کرده است. این بحران نمایندگی، مستقیماً به «استحاله آرمان استقلال» می‌انجامد. «استقلال» در گفتمان انقلاب اسلامی، یک مفهوم ایستا و صرفاً به معنای «عدم وابستگی حقوقی» نیست، بلکه یک «فرایند پویا» و یک «مبارزه دائمی» برای رهایی از سلطه اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و امنیتی قدرت‌های هژمون است. از این منظر، استقلال نه یک «داده»، بلکه یک «خواسته» است که باید هر روزه بازتولید و پاسداری شود. دیپلماسی التماسی، با نشاندن «اعتماد به دشمن» به‌جای «اتکاء به ملت»، زنجیره این فرایند را قطع می‌کند و عملاً «استقلال» را از یک آرمان انقلابی به یک «واژه تهی» در شعارهای رسمی تبدیل می‌کند. این‌جا دقیقاً همان جایی است که مرز میان «وفاداری» و «خیانت» به انقلاب اسلامی ترسیم می‌شود. خیانت به انقلاب، لزوماً به معنای تحویل دادن آگاهانه اسرار کشور به دشمن نیست، بلکه می‌تواند به شکل «استحاله گفتمانی»، «فرسایش تدریجی اصول» و «بازتعریف منافع ملی در چارچوب مطالبات دشمن» نیز رخ دهد.
علاوه بر این، باید به یک پیامد سیستمی مهم دیگر نیز اشاره کرد: «عادی‌سازی رابطه با دشمن در افکار عمومی». دیپلماسی التماسی، به دلیل آن‌که مدام از «ضرورت مذاکره» و «ناگزیری از تعامل» سخن می‌گوید، به‌تدریج تصویر «دشمن» را در اذهان عمومی به «رقیب» یا «طرف گفت‌وگو» تقلیل می‌دهد. این فرایند، که می‌توان آن را «برساخت‌زدایی از دشمن» نامید، مهم‌ترین سرمایه سیاسی یک انقلاب یعنی «روحیه مقاومت» را تضعیف می‌کند. نتیجه آن است که جامعه به‌جای مطالبه «استیفای حقوق» از طریق ایستادگی، به «انتظار برای گشایش از مسیر مذاکره» عادت می‌کند و این یعنی «خلع سلاح روانی ملت» در برابر دشمنی که هرگز از خصومت دست برنداشته است. این‌جاست که دیپلماسی التماسی، نه صرفاً یک خطای تاکتیکی، بلکه یک «خیانت راهبردی» به آرمان‌های انقلاب قلمداد می‌شود. در واقع، این رویکرد، «مقاومت» را که سرمایه اجتماعی و سیاسی اصلی انقلاب است، در بازار مکاره دیپلماسی به وعده‌های بی‌اعتبار دشمن می‌فروشد. در نهایت، از منظر فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی، «نمایندگی» یک امانت الهی و ملّی است که مشروعیت آن در گرو «امانت‌داری» در پاسداشت اصول انقلاب است. وقتی نماینده‌ای از این مدار خارج می‌شود، نه‌تنها «نمایندگی» خود، بلکه «حکومت» را نیز دچار بحران مشروعیت می‌کند؛ زیرا حکومتی که برآمده از انقلاب است، تا زمانی مشروع است که «حامل آرمان‌های انقلاب» باشد. آرمان «استقلال» به‌عنوان ارکان این انقلاب، میزانی است که وفاداری یا خیانت کنش‌گران سیاسی با آن سنجیده می‌شود و دیپلماسی التماسی، آشکارا در کفه خیانت به این آرمان قرار می‌گیرد. بنابراین، دلایل سیاسی نفی مذاکره با آمریکا، صرفاً در سطح نتایج ملموس خلاصه نمی‌شود، بلکه ریشه در ماهیت خود این کنش دارد که با ایجاد بحران نمایندگی، قلب هویت انقلابی ملت ایران را نشانه می‌رود.
دلایل فقهی: تحلیل الزام شرعی به تبعیت از حکم حکومتی نفی مذاکره برای فهم عمیق موضع فقه سیاسی شیعه در قبال مذاکره با آمریکا، نمی‌توان صرفاً به تحلیل‌های مبتنی بر عرف دیپلماتیک یا محاسبات سودانگارانه ماده‌گرا بسنده کرد، بلکه لازم است موضوع در چارچوب قواعد و اصول بنیادینی بررسی شود که تکلیف مؤمنان را در مواجهه با قدرت‌های سلطه‌گر و مستکبر تعیین می‌کند. این اصول شامل حجیت اوامر ولی‌فقیه در حوزه مصالح عمومی، قواعد فقهی نفی سبیل، حرمت اعانه بر ظالم، و وجوب حفظ عزت اسلامی است. برآیند این مبانی فقهی ـ کلامی، تکلیفی قطعی و الزام‌آور را پیش روی متولیان سیاست خارجی قرار می‌دهد که عدول از آن، نه‌تنها یک اشتباه محاسباتی، بلکه نقض غرض شارع مقدس و خروج از مدار اطاعت شرعی محسوب می‌شود. نخستین و محوری‌ترین مبنای فقهی در این عرصه، «ولایت فقیه» است؛ اصلی که در منظومه فقه سیاسی شیعه، نه صرفاً یک نظریه در عرض سایر نظریه‌های حکومتی، بلکه ستون فقرات مشروعیت نظام جمهوری اسلامی و چارچوب الزام‌آور برای کلیه سیاست‌ها و تصمیمات کلان کشور به شمار می‌رود. بر اساس این نظریه که ریشه در ادله نقلی و عقلی متقن دارد، فقیه جامع‌الشرایط در عصر غیبت، نیابت عام از امام معصوم (ع) در امر حکومت و اداره جامعه را بر عهده دارد. این نیابت، مستلزم آن است که اوامر و نواهی ولی‌فقیه در حوزه «مصالح عمومی» و «امور حسبیه» که قطعاً سیاست خارجی و تعیین راهبرد مواجهه با دشمنان را نیز در بر می‌گیرد، برای آحاد مسلمین و نهادهای حکومتی لازم‌الاتباع باشد. ماده ۵۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز این حجیت را بازتاب داده و ولایت مطلقه فقیه را به‌عنوان محور حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیستند، به رسمیت شناخته است. بنابراین، وقتی رهبری انقلاب با صراحت، مذاکره با آمریکا را «مضر»، «بی‌فایده» و «غیرشرافتمندانه» توصیف می‌کنند، این یک «فتوا» یا «نظر کارشناسی شخصی» ساده نیست، بلکه یک «حکم حکومتی» الزام‌آور است که در چارچوب تشخیص مصلحت نظام اسلامی صادر شده است. سرپیچی از چنین حکمی، به‌معنای نادیده‌گرفتن جایگاه ولایت و تضعیف رکن اصلی مشروعیت نظام سیاسی اسلام است. دومین لایه از استدلال فقهی، قاعده مسلم و تغییرناپذیر «نفی سبیل» (لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً ـ نساء/۱۴۱) است. این قاعده که به‌عنوان یکی از قواعد عام و فوق‌العاده مهم در فقه اسلامی شناخته می‌شود، هرگونه رابطه‌ای که منجر به «سلطه»، «تسلط»، «استیلا» یا «بازشدن مسیر نفوذ و تحکم» کفار بر مؤمنان شود را به‌شدت نفی می‌کند. فقها در تبیین دامنه این قاعده، آن را نه‌تنها ناظر به روابط حقوقی خصوصی (مانند ازدواج یا ارث)، که شامل تمامی عرصه‌های روابط بین‌الملل و سیاست خارجی نیز دانسته‌اند. حال سؤال این است: آیا مذاکره‌ای که از موضع ضعف و زیر فشار تحریم‌های فلج‌کننده صورت گیرد، و دستورکار آن از پیش توسط طرف مقابل (که مصداق اتمّ «کافر حربی» یا «مستکبر» است) تعیین شده باشد، و نتیجه آن پذیرش محدودیت‌های یک‌جانبه بر قوای دفاعی و اقتصادی کشور اسلامی باشد، مصداق «سبیل» دادن به کفار نیست؟ پاسخ فقهی به این پرسش آشکار است. مذاکره‌ای که مسیر سلطه‌گری اقتصادی و سیاسی دشمن را هموار کند و او را قادر سازد اراده خود را بر ملت مسلمان تحمیل نماید، نقض آشکار قاعده نفی سبیل است. این قاعده، یک «اصل حاکم» در سیاست خارجی اسلام است که هرگونه معاهده و توافقی که با آن در تعارض باشد را باطل و بی‌اعتبار می‌سازد. مرتبط با قاعده نفی سبیل، قاعده دیگری تحت عنوان «حرمت اعانه بر اثم و ظلم» نیز قابل استناد است. ورود به مذاکره‌ای که از پیش روشن است نتیجه‌ای جز تقویت توان دشمن برای ادامه ظلم و تعدی (از جمله تداوم تحریم‌های ظالمانه علیه ملت ایران یا افزایش فشارهای سیاسی ـ امنیتی) در پی نخواهد داشت، به‌نوعی کمک به دشمن در مسیر ظلمش تلقی می‌شود. وقتی تجربه تاریخی (چنانکه در بخش دلایل تاریخی مشروحاً بحث شد) نشان داده که آمریکا همواره از مذاکرات به‌عنوان ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به فشارهای خود و تضعیف روحیه مقاومت استفاده کرده، ورود دوباره به این فرایند، مصداق یاری‌رساندن غیرمستقیم به ظالم در تثبیت ساختار ظالمانه‌اش است که عقلاً و شرعاً ممنوع است.