eitaa logo
استاد احمد رهدار
829 دنبال‌کننده
19 عکس
22 ویدیو
27 فایل
﷽ 📌کانال رسمی حجت الاسلام والمسلمین دکتر احمد رهدار ارتباط با استاد: @a_rahdar
مشاهده در ایتا
دانلود
پیامد چنین رویکردی، صرفاً شکست تاکتیکی در یک دور مذاکرات نیست، بلکه ظهور یک «بحران نمایندگی» تمام‌عیار است. در نظریه‌های مدرن سیاست، «نمایندگی» صرفاً یک رابطه حقوقی ـ قراردادی مبتنی بر وکالت نیست، بلکه یک «رابطه کیفی» و «اعتمادبنیان» میان نماینده و موکل است که در آن، نماینده موظف است «اراده بنیادین» و «منافع راهبردی» موکل را امانت‌دارانه پاس بدارد و از آن فراتر نرود. ملت ایران، به‌ویژه در بزنگاه‌های تاریخی چون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، «اراده بنیادین» خود را نه در «کسب امتیازات حداقلی از دشمن»، بلکه در «ایستادگی عزت‌مدارانه» و «نفی هرگونه سلطه و تحمیل» متبلور ساخته است. شعار محوری انقلاب ـ «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» ـ یک «بیانیه هویتی» است که نشان می‌دهد «استقلال» نه یکی از چند ارزش، بلکه «ارزش کانونی» و «پیش‌شرط» تحقق سایر ارزش‌هاست. ملتی که برای «استقلال» انقلاب کرده، هرگز به کسانی وکالت نداده که با التماس از دشمن، عزت و استقلال او را قربانی کنند. این بحران نمایندگی، واجد چند بُعد تحلیلی است: بُعد هویتی: میان «هویت حماسی ـ مقاومتی» ملت ایران که در شعارهایی چون «نه شرقی، نه غربی» تبلور یافته، با «هویت تماس‌جویانه ـ انفعالی» تیم مذاکره‌کننده، یک «گسست گفتمانی» رخ می‌دهد. این گسست، به معنای آن است که نماینده دیگر «نماینده» نیست، بلکه «دیگری» ملت است؛ او با زبان دشمن سخن می‌گوید، در چارچوب او می‌اندیشد و منافع ملی را با عینک او می‌بیند. بُعد کارکردی: نماینده‌ای که منطقش «التماس» است، عملاً کارویژه اصلی خود یعنی «استیفای حقوق» را رها کرده و به «مدیریت رنج» و «کاهش تدریجی توقعات ملی» مشغول می‌شود. او به‌جای آن‌که دشمن را وادار به عقب‌نشینی کند، ملت را به «پذیرش وضعیت موجود» و «سازگاری با تحریم» دعوت می‌کند. بُعد حقوقی ـ سیاسی: نماینده‌ای که از چارچوب «وکالت» اعطایی ملت خارج شده، در حقیقت فاقد صلاحیت برای التزام‌آفرینی در قبال موکل است. تصمیمات او، نه تصمیم ملت، بلکه تصمیم گروهی است که خود را در افق منافع و خواست‌های دشمن تعریف کرده است. این بحران نمایندگی، مستقیماً به «استحاله آرمان استقلال» می‌انجامد. «استقلال» در گفتمان انقلاب اسلامی، یک مفهوم ایستا و صرفاً به معنای «عدم وابستگی حقوقی» نیست، بلکه یک «فرایند پویا» و یک «مبارزه دائمی» برای رهایی از سلطه اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و امنیتی قدرت‌های هژمون است. از این منظر، استقلال نه یک «داده»، بلکه یک «خواسته» است که باید هر روزه بازتولید و پاسداری شود. دیپلماسی التماسی، با نشاندن «اعتماد به دشمن» به‌جای «اتکاء به ملت»، زنجیره این فرایند را قطع می‌کند و عملاً «استقلال» را از یک آرمان انقلابی به یک «واژه تهی» در شعارهای رسمی تبدیل می‌کند. این‌جا دقیقاً همان جایی است که مرز میان «وفاداری» و «خیانت» به انقلاب اسلامی ترسیم می‌شود. خیانت به انقلاب، لزوماً به معنای تحویل دادن آگاهانه اسرار کشور به دشمن نیست، بلکه می‌تواند به شکل «استحاله گفتمانی»، «فرسایش تدریجی اصول» و «بازتعریف منافع ملی در چارچوب مطالبات دشمن» نیز رخ دهد.
علاوه بر این، باید به یک پیامد سیستمی مهم دیگر نیز اشاره کرد: «عادی‌سازی رابطه با دشمن در افکار عمومی». دیپلماسی التماسی، به دلیل آن‌که مدام از «ضرورت مذاکره» و «ناگزیری از تعامل» سخن می‌گوید، به‌تدریج تصویر «دشمن» را در اذهان عمومی به «رقیب» یا «طرف گفت‌وگو» تقلیل می‌دهد. این فرایند، که می‌توان آن را «برساخت‌زدایی از دشمن» نامید، مهم‌ترین سرمایه سیاسی یک انقلاب یعنی «روحیه مقاومت» را تضعیف می‌کند. نتیجه آن است که جامعه به‌جای مطالبه «استیفای حقوق» از طریق ایستادگی، به «انتظار برای گشایش از مسیر مذاکره» عادت می‌کند و این یعنی «خلع سلاح روانی ملت» در برابر دشمنی که هرگز از خصومت دست برنداشته است. این‌جاست که دیپلماسی التماسی، نه صرفاً یک خطای تاکتیکی، بلکه یک «خیانت راهبردی» به آرمان‌های انقلاب قلمداد می‌شود. در واقع، این رویکرد، «مقاومت» را که سرمایه اجتماعی و سیاسی اصلی انقلاب است، در بازار مکاره دیپلماسی به وعده‌های بی‌اعتبار دشمن می‌فروشد. در نهایت، از منظر فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی، «نمایندگی» یک امانت الهی و ملّی است که مشروعیت آن در گرو «امانت‌داری» در پاسداشت اصول انقلاب است. وقتی نماینده‌ای از این مدار خارج می‌شود، نه‌تنها «نمایندگی» خود، بلکه «حکومت» را نیز دچار بحران مشروعیت می‌کند؛ زیرا حکومتی که برآمده از انقلاب است، تا زمانی مشروع است که «حامل آرمان‌های انقلاب» باشد. آرمان «استقلال» به‌عنوان ارکان این انقلاب، میزانی است که وفاداری یا خیانت کنش‌گران سیاسی با آن سنجیده می‌شود و دیپلماسی التماسی، آشکارا در کفه خیانت به این آرمان قرار می‌گیرد. بنابراین، دلایل سیاسی نفی مذاکره با آمریکا، صرفاً در سطح نتایج ملموس خلاصه نمی‌شود، بلکه ریشه در ماهیت خود این کنش دارد که با ایجاد بحران نمایندگی، قلب هویت انقلابی ملت ایران را نشانه می‌رود.
دلایل فقهی: تحلیل الزام شرعی به تبعیت از حکم حکومتی نفی مذاکره برای فهم عمیق موضع فقه سیاسی شیعه در قبال مذاکره با آمریکا، نمی‌توان صرفاً به تحلیل‌های مبتنی بر عرف دیپلماتیک یا محاسبات سودانگارانه ماده‌گرا بسنده کرد، بلکه لازم است موضوع در چارچوب قواعد و اصول بنیادینی بررسی شود که تکلیف مؤمنان را در مواجهه با قدرت‌های سلطه‌گر و مستکبر تعیین می‌کند. این اصول شامل حجیت اوامر ولی‌فقیه در حوزه مصالح عمومی، قواعد فقهی نفی سبیل، حرمت اعانه بر ظالم، و وجوب حفظ عزت اسلامی است. برآیند این مبانی فقهی ـ کلامی، تکلیفی قطعی و الزام‌آور را پیش روی متولیان سیاست خارجی قرار می‌دهد که عدول از آن، نه‌تنها یک اشتباه محاسباتی، بلکه نقض غرض شارع مقدس و خروج از مدار اطاعت شرعی محسوب می‌شود. نخستین و محوری‌ترین مبنای فقهی در این عرصه، «ولایت فقیه» است؛ اصلی که در منظومه فقه سیاسی شیعه، نه صرفاً یک نظریه در عرض سایر نظریه‌های حکومتی، بلکه ستون فقرات مشروعیت نظام جمهوری اسلامی و چارچوب الزام‌آور برای کلیه سیاست‌ها و تصمیمات کلان کشور به شمار می‌رود. بر اساس این نظریه که ریشه در ادله نقلی و عقلی متقن دارد، فقیه جامع‌الشرایط در عصر غیبت، نیابت عام از امام معصوم (ع) در امر حکومت و اداره جامعه را بر عهده دارد. این نیابت، مستلزم آن است که اوامر و نواهی ولی‌فقیه در حوزه «مصالح عمومی» و «امور حسبیه» که قطعاً سیاست خارجی و تعیین راهبرد مواجهه با دشمنان را نیز در بر می‌گیرد، برای آحاد مسلمین و نهادهای حکومتی لازم‌الاتباع باشد. ماده ۵۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز این حجیت را بازتاب داده و ولایت مطلقه فقیه را به‌عنوان محور حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیستند، به رسمیت شناخته است. بنابراین، وقتی رهبری انقلاب با صراحت، مذاکره با آمریکا را «مضر»، «بی‌فایده» و «غیرشرافتمندانه» توصیف می‌کنند، این یک «فتوا» یا «نظر کارشناسی شخصی» ساده نیست، بلکه یک «حکم حکومتی» الزام‌آور است که در چارچوب تشخیص مصلحت نظام اسلامی صادر شده است. سرپیچی از چنین حکمی، به‌معنای نادیده‌گرفتن جایگاه ولایت و تضعیف رکن اصلی مشروعیت نظام سیاسی اسلام است. دومین لایه از استدلال فقهی، قاعده مسلم و تغییرناپذیر «نفی سبیل» (لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً ـ نساء/۱۴۱) است. این قاعده که به‌عنوان یکی از قواعد عام و فوق‌العاده مهم در فقه اسلامی شناخته می‌شود، هرگونه رابطه‌ای که منجر به «سلطه»، «تسلط»، «استیلا» یا «بازشدن مسیر نفوذ و تحکم» کفار بر مؤمنان شود را به‌شدت نفی می‌کند. فقها در تبیین دامنه این قاعده، آن را نه‌تنها ناظر به روابط حقوقی خصوصی (مانند ازدواج یا ارث)، که شامل تمامی عرصه‌های روابط بین‌الملل و سیاست خارجی نیز دانسته‌اند. حال سؤال این است: آیا مذاکره‌ای که از موضع ضعف و زیر فشار تحریم‌های فلج‌کننده صورت گیرد، و دستورکار آن از پیش توسط طرف مقابل (که مصداق اتمّ «کافر حربی» یا «مستکبر» است) تعیین شده باشد، و نتیجه آن پذیرش محدودیت‌های یک‌جانبه بر قوای دفاعی و اقتصادی کشور اسلامی باشد، مصداق «سبیل» دادن به کفار نیست؟ پاسخ فقهی به این پرسش آشکار است. مذاکره‌ای که مسیر سلطه‌گری اقتصادی و سیاسی دشمن را هموار کند و او را قادر سازد اراده خود را بر ملت مسلمان تحمیل نماید، نقض آشکار قاعده نفی سبیل است. این قاعده، یک «اصل حاکم» در سیاست خارجی اسلام است که هرگونه معاهده و توافقی که با آن در تعارض باشد را باطل و بی‌اعتبار می‌سازد. مرتبط با قاعده نفی سبیل، قاعده دیگری تحت عنوان «حرمت اعانه بر اثم و ظلم» نیز قابل استناد است. ورود به مذاکره‌ای که از پیش روشن است نتیجه‌ای جز تقویت توان دشمن برای ادامه ظلم و تعدی (از جمله تداوم تحریم‌های ظالمانه علیه ملت ایران یا افزایش فشارهای سیاسی ـ امنیتی) در پی نخواهد داشت، به‌نوعی کمک به دشمن در مسیر ظلمش تلقی می‌شود. وقتی تجربه تاریخی (چنانکه در بخش دلایل تاریخی مشروحاً بحث شد) نشان داده که آمریکا همواره از مذاکرات به‌عنوان ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به فشارهای خود و تضعیف روحیه مقاومت استفاده کرده، ورود دوباره به این فرایند، مصداق یاری‌رساندن غیرمستقیم به ظالم در تثبیت ساختار ظالمانه‌اش است که عقلاً و شرعاً ممنوع است.
اما رکن اصلی استدلال فقهی ـ کلامی که رهبری انقلاب نیز بر آن تکیه دارند، مفهوم «عزت اسلامی» و وجوب حفظ آن است. قرآن کریم با بیانی قاطع، عزت را یکسره از آن خدا، رسولش و مؤمنان می‌داند: «وَ للَّه الْعزَّةُ وَ لرَسُوله وَ للْمُؤْمنینَ» (منافقون: ۸). بر اساس این آیه، عزت یک «امانت الهی» است که مؤمنان نه‌تنها حق ندارند آن را خدشه‌دار کنند، بلکه شرعاً مکلف به حفظ و صیانت از آن هستند. در کلام سیاسی رهبری، «شرافتمندانه نبودن» مذاکره با آمریکا، یک تعبیر اخلاقی ساده نیست، بلکه یک «حکم فقهی» دقیق است که ریشه در همین منطق قرآنی دارد. شرافت و عزت مؤمنانه ایجاب می‌کند که او هرگز در موقعیتی قرار نگیرد که طرف مقابل به‌جای منطق، زبان تهدید و تحقیر به کار گیرد و مؤمن ناچار به پذیرش املائات او باشد. وقتی رهبری می‌فرمایند مذاکره «بی‌فایده» است، به زبان فقهی، به این معناست که این فعل، مصداق «لغو» و «بی‌ثمری» است که عزت مؤمنانه را در ازای هیچ می‌برد. مذاکره‌ای که در آن تهدید، جای استدلال را بگیرد و نتیجه‌اش نه استیفای حق، که پذیرش زور باشد، مصداق «ذلت» است و مؤمن موظف است از آن بگریزد. امام حسین (ع) نیز حیات طیبه و مرگ باعزت را در همین چارچوب ترسیم می‌کنند: «موت فی عز خیر من حیاه فی ذل». بر این اساس، تن‌دادن به مذاکره ذلیلانه، مصداق انتخاب حیات ذلت‌بار بر مرگ عزت‌مندانه است که با نص صریح روایات در تضاد است. حال باید دید عدم تمکین در برابر این حکم ولایی، چه جایگاهی در فقه سیاسی شیعه دارد. بر اساس قواعد فقهی، اطاعت از ولی‌فقیه در چارچوب مصلحت نظام، یک «تکلیف شرعی» است، نه صرفاً یک الزام قانونی یا مدیریتی. کسی که از روی علم و عمد، از حکم حکومتی ولی‌فقیه در حوزه‌ای به اهمیت تعیین راهبرد مواجهه با دشمن اصلی اسلام و نظام سرپیچی کند، عملاً از دایره «عدالت» و «امانتداری» خارج می‌شود. این اقدام، «خروج از ولایت» و به تعبیر فقهی، وارد شدن به ولایت «طاغوت» است؛ زیرا اگر کسی ولایت فقیه را به‌عنوان امتداد ولایت معصوم نپذیرد و در امور عامه مسلمین به رأی و تدبیر خود، در تقابل با رأی ولی امر، عمل کند، عملاً راهی جز پذیرش ولایت غیرمشروع را بر خود نگشوده است. این فعل، مصداق «نفاق سیاسی» است که در آن، ظاهر تبعیت با باطن تمرد و نافرمانی همراه می‌شود و نتیجه‌اش، آسیب زدن به ستون اصلی مشروعیت و انسجام نظام اسلامی است. وقتی قرآن می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولی الْأَمْر منْکُمْ» (نساء: ۵۹)، «اولی الامر» در عصر غیبت، بر فقیه جامع‌الشرایط تطبیق یافته و اطاعت از او، شعبه‌ای از اطاعت رسول و اطاعت خدا تلقی می‌شود. در نتیجه، نافرمانی از حکم او، نافرمانی از منصوب الهی و در نهایت، خروج از دایره ایمان عملی به الزامات نظام اسلامی است. در نهایت، می‌توان گفت که از منظر فقه سیاسی شیعه، مذاکره با آمریکا در شرایطی که از یک سو اوامر صریح ولی‌فقیه بر نفی آن تعلق گرفته و از سوی دیگر، قواعد اولیه‌ای چون نفی سبیل، حرمت اعانه بر ظالم، و وجوب حفظ عزت اسلامی آن را مردود می‌شمارند، یک «فعل حرام» و یک «خیانت شرعی ـ سیاسی» است. این حکم، صرفاً یک نظر شخصی یا یک موضع‌گیری جناحی نیست، بلکه نتیجه اعمال روشمند «فقه حکومتی» بر موضوعی است که با حیثیت، امنیت و هویت امت اسلامی گره خورده است. بنابراین، ورود به چنین مذاکره‌ای، نه‌تنها خطای راهبردی، بلکه تمرد از اوامر الهی و ولایی و در نتیجه، تضعیف اساس مشروعیت نظام جمهوری اسلامی است. اطاعت از ولایت در این عرصه، حفظ «عزت» و «استقلال» را به‌دنبال دارد که فلسفه وجودی انقلاب اسلامی بوده و معیار قطعی وفاداری یا خیانت به آن آرمان‌ها به شمار می‌رود.
دلایل عقلی: مذاکره در جنگ وجودی به معنای خودکشی راهبردی و تسلیم تدریجی تحلیل عقلانی سیاست خارجی، در ذات خود، مبتنی بر محاسبه هزینه‌ها و منافع، ارزیابی دقیق محیط راهبردی، و انتخاب کنش بهینه برای تأمین اهداف و منافع ملی است. با این حال، «عقلانیت» در این عرصه، صرفاً به معنای عقلانیت ابزاری و سوداگرانه کوتاه‌مدت نیست، بلکه نوعی «عقلانیت راهبردی» است که بقاء، امنیت هستی‌شناختی و حفظ هویت بازیگر را در افق بلندمدت مبنا قرار می‌دهد. بر اساس این مقدمه، تحلیل عقلانی موضوع مذاکره با آمریکا مستلزم گذار از این توهم است که طرفین در یک «بازی معمولی دیپلماتیک» با اهداف محدود و قابل مصالحه مشغول‌اند، و در عوض، نیازمند درک این واقعیت بنیادین است که جمهوری اسلامی ایران در یک «جنگ وجودی» تمام‌عیار با ایالات متحده آمریکا قرار دارد. تبیین این مفهوم و استنتاج دلالت‌های آن برای مسأله مذاکره، محور اصلی این تحلیل عقلی است. نخستین گام، مفهوم‌شناسی «جنگ وجودی» و تفکیک آن از منازعات متعارف بین‌المللی است. در روابط بین‌الملل، اکثر مناقشات از نوع «مناقشات توزیعی» یا «اختلافات تعدیلی» هستند که در آن، طرفین بر سر چگونگی توزیع قدرت، منابع یا نفوذ با یک‌دیگر اختلاف دارند، اما اصل «موجودیت» و «هویت» یک‌دیگر را به رسمیت می‌شناسند. در چنین فضایی، مذاکره و چانه‌زنی، ابزاری کاملاً عقلانی برای رسیدن به نقطه تعادلی است که در آن، هر دو طرف به بخشی از خواسته‌های خود دست یابند. اما «جنگ وجودی» وضعیتی کاملاً متفاوت است. در این نوع نبرد که ریشه در عمیق‌ترین لایه‌های امنیت هستی‌شناختی بازیگران دارد، هدف راهبردی دشمن نه «تعدیل رفتار»، بلکه «تغییر رژیم» یا «فروپاشی هویت» طرف مقابل است. به بیان دقیق‌تر، آن‌چه در معرض تهدید است، نه یک سیاست خاص، بلکه «اصل بقای نظام سیاسی» و «حق حاکمیت مستقل» به‌عنوان شالوده موجودیت یک ملت است. اسناد راهبردی آمریکا، از «استراتژی امنیت ملی» گرفته تا «راهنمای دفاع ملی» و بودجه‌های کلان تخصیص‌یافته برای «عملیات نفوذ» و «تغییر رفتار بی‌ثبات‌ساز» ایران، همگی به‌روشنی نشان می‌دهند که هدف غایی، مهار یا نابودی الگویی است که با شعار «نه شرقی، نه غربی»، اصل «استقلال» را به‌عنوان یک گفتمان رقیب در برابر نظام هژمونیک بین‌الملل فریاد می‌زند. در چنین بستری، «مذاکره» ماهیتاً کارکردی متفاوت از یک سازوکار حل اختلاف پیدا می‌کند. عقل راهبردی حکم می‌کند که در یک جنگ وجودی، مذاکره از سوی قدرت مهاجم، نه به‌عنوان یک «فرصت صلح»، بلکه به‌عنوان یک «ابزار جنگی» در ادامه نبرد با روش‌های غیرنظامی به کار گرفته می‌شود. این ابزار در خدمت حداقل سه هدف راهبردی مکمل قرار دارد: نخست، «ایجاد شکاف روانی و اختلال در محاسبه مقاومت». هنگامی که دشمن پیشنهاد مذاکره می‌دهد، به‌ویژه از موضع فشار حداکثری، هدف اولیه او نه رسیدن به توافق، بلکه ایجاد یک دوگانگی روانی در ساختار تصمیم‌گیری و افکار عمومی کشور هدف است: دوگانگی «مقاومت پرهزینه» در برابر «مذاکره نجات‌بخش». این تردیدافکنی، خود مهم‌ترین سرمایه یک ملت در حال مقاومت یعنی «انسجام ملی» و «اراده معطوف به ایستادگی» را هدف می‌گیرد و آن را دچار فرسایش می‌کند؛ دوم، «مشروعیت‌بخشی به فشارها و نقض قوانین بین‌المللی». مذاکره در حالی که تحریم‌ها و تهدیدها کماکان ادامه دارند، عملاً این پیام را به نظام بین‌الملل مخابره می‌کند که فشارهای ظالمانه، اهرمی مشروع برای کشاندن یک کشور به پای میز مذاکره است. این امر، عادی‌سازی زورگویی و مشروعیت‌زدایی از حق مقاومت را به دنبال دارد؛ سوم، «به تعویق‌انداختن زوال هژمونی و خریدن زمان». قدرت هژمون در سراشیبی افول، از مذاکره به‌عنوان یک «تاکتیک تاخیری» استفاده می‌کند تا روند تغییر موازنه قوا به نفع جبهه مقاومت را کُند کند، متحدانش را برای تداوم فشار بسیج نگه دارد و فرصت لازم برای بازسازی اهرم‌های فرسوده خود را بیابد.
یک تحلیل عقلانی مبتنی بر «نظریه بازی‌ها» نیز مؤید همین نتیجه است. در بازی‌های با مجموع صفر که در جنگ‌های وجودی مصداق می‌یابد، هرگونه «اعتماد» به وعده‌های طرف مقابل که سابقه ثابت‌شده‌ای در «نقض عهد» دارد، مصداق یک «استراتژی مغلوب» است. وقتی بازیکن مقابل، بارها نشان داده که برای رسیدن به هدفش (حذف شما) از هیچ‌گونه فریب و پیمان‌شکنی اباء ندارد، انتخاب استراتژی «همکاری» ـ یعنی ورود به مذاکره با حسن نیت و امتیازدهی ـ نه‌تنها عقلانی نیست، بلکه دقیقاً همان مسیری است که بازیکن مهاجم می‌خواهد شما انتخاب کنید. این انتخاب، عملاً شما را در موقعیت «ساده‌لوح» در بازی قرار می‌دهد که همواره بیش‌ترین هزینه را می‌پردازد. عقل سلیم حکم می‌کند که در چنین بازی‌ای، تنها راه بقاء، «ایستادگی» و اثبات این واقعیت است که «هزینه نابودسازی من، فراتر از توان توست». به همین دلیل است که نشستن پای میز مذاکره با وعده‌های دشمن، نه «دیپلماسی»، بلکه «خلع سلاح یک‌جانبه» در میانه یک نبرد مرگ‌بار است. برآیند این تحلیل، آن است که مذاکره در شرایط یک جنگ وجودی، یک «تناقض منطقی» را در دل خود دارد. مذاکره، مستلزم «اعتماد» یا دست‌کم «خوش‌بینی محتاطانه» به امکان دست‌یابی به یک توافق پایدار است، حال آن‌که ماهیت یک جنگ وجودی، بر «عدم اعتماد مطلق» و «نفی امکان هم‌زیستی مسالمت‌آمیز» با هویت مستقل طرف مقابل بنا شده است. نتیجه عملی این تناقض، چیزی نیست جز «خودکشی راهبردی» یا «تسلیم تدریجی». خودکشی راهبردی، حالتی است که در آن، یک بازیگر با واگذاری ابزارهای قدرت و بازدارندگی خود (مانند برنامه هسته‌ای، توان موشکی، یا نفوذ منطقه‌ای) در ازای وعده‌هایی توخالی، عملاً خود را در برابر دشمنی که سوگند به نابودی‌اش خورده، خلع سلاح می‌کند. تسلیم تدریجی نیز فرایندی است که در آن، هر دور مذاکره، بخشی از اصول و مواضع راهبردی کشور به‌بهانه «اعتمادسازی» یا «مدیریت بحران» واگذار می‌شود، تا جایی که دیگر چیزی برای دفاع باقی نمی‌ماند و نظام، بدون شلیک یک گلوله، از درون فرو می‌پاشد. این سناریوها، نه تخیلات بدبینانه، بلکه دقیقاً مطابق با الگوهای تاریخی تغییر رژیم‌های تحت فشار آمریکا از طریق «تعامل سازنده» و «ادغام در نظام بین‌الملل» است. نتیجه‌گیری نهایی این تحلیل عقلی آن است که در یک نبرد وجودی، «پرهیز از مذاکره» نه یک «گزینه»، بلکه یک «ضرورت عقلی برگرفته از غریزه بقاء» و «تنها راه حفظ عزت و موجودیت» است. عقلانیت راهبردی، در این بستر، نه در «امتیازدهی برای خریدن زمان»، بلکه در «ایستادگی برای تغییر معادله قدرت» تجلی می‌یابد. دوری از میز مذاکره‌ای که پیشاپیش به تله‌ای برای خلع سلاح و استحاله تبدیل شده، به‌معنای انفعال یا درخودماندگی نیست، بلکه به‌معنای انتخاب میدان نبرد واقعی بر اساس قواعد خود، تقویت بازدارندگی، و تحمیل هزینه‌های سنگین بر دشمن تا وادار کردن او به پذیرش واقعیت «بقای عزت‌مدارانه جمهوری اسلامی ایران» است. در یک کلام، عقل سلیم حکم می‌کند که با گرگی که به‌صراحت، قصد دریدن و نابودی تو را دارد، نمی‌توان سر میز شام نشست و بر سر تکه‌ای از گوشت بدن خود چانه زد؛ تنها راه، آن است که چنان قوی باشی و چنان بایستی که گرگ، خود از کارزار فرار کند. این، خلاصه تمام آن چیزی است که عقلانیت مقاومت نامیده می‌شود.
جمع‌بندی و نتیجه‌گیری: فراسوی ممنوعیت مذاکره؛ به سوی یک نظریه ایرانی مقاومت تحلیل چندوجهی ارائه‌شده در این یادداشت، که در پنج ساحت الهیاتی ـ کلامی، تاریخی، سیاسی، فقهی و عقلی به پیش رانده شد، نه‌تنها یک موضع‌گیری سیاسی، بلکه شالوده‌های یک «نظریه راهبردی» را درباره نسبت جمهوری اسلامی با قدرت هژمون آمریکا آشکار می‌سازد. آن‌چه از انباشت این لایه‌های تحلیلی حاصل می‌شود، فراتر از تأیید یک حکم سلبیِ صرف («مذاکره ممنوع») است؛ این تحلیل‌ها در مجموع، یک «دستگاه ایجابی» برای فهم جایگاه ایران در نظام بین‌الملل و الزامات بقاء و بالندگی آن به دست می‌دهند. در ادامه، ابتدا یافته‌های کانونی هر ساحت را در نسبت با یک‌دیگر جمع‌بندی کرده و سپس دلالت‌های راهبردی آن‌ها را برای سیاست‌گذاری آینده استنتاج می‌کنیم. جمع‌بندی یافته‌ها: انسجام درونی یک دستگاه تحلیلی تحلیل الهیاتی نشان داد که ورود به مذاکره با قدرتی که قرآن او را مصداق «ظالم» و «ناکث عهد» می‌شناسد، مصداق «رکون» و خروج از دایره حکمت است. تحلیل تاریخی اثبات کرد که این حکم قرآنی، صرفاً یک اصل انتزاعی نیست، بلکه با انبوهی از شواهد تجربی در تاریخ معاصر ایران، از کودتای ۱۳۳۲ تا خروج از برجام، انطباق کامل دارد و نشان می‌دهد که بدعهدی آمریکا یک «ساختار» است، نه یک «حادثه». تحلیل سیاسی روشن ساخت که ورود به فرایند مذاکره با پیش‌فرض‌های دشمن، نه‌تنها به شکست تاکتیکی، بلکه به «بحران نمایندگی» و استحاله آرمان «استقلال» می‌انجامد. تحلیل فقهی، این ممنوعیت را به یک «تکلیف شرعی» در قالب حکم حکومتی ولی‌فقیه و قواعد اولیه‌ای چون نفی سبیل و وجوب حفظ عزت اسلامی ارتقاء داد. و سرانجام تحلیل عقلی ثابت کرد که در شرایط یک «جنگ وجودی»، مذاکره نه یک گزینه عقلانی، بلکه مصداق «خودکشی راهبردی» یا «تسلیم تدریجی» است. انسجام درونی این پنج ساحت، ستون فقرات یک «نظریه مقاومت» را تشکیل می‌دهد: الهیات، غایت و افق هنجارین آن را تأمین می‌کند (عزت و نفی رکون)؛ تاریخ، شواهد تجربی و حافظه جمعی آن را می‌سازد (درس‌آموزی از الگوی بدعهدی)؛ سیاست، مکانیسم‌های بازتولید مشروعیت و نمایندگی آن را توضیح می‌دهد (پاسداری از استقلال)؛ فقه، ضمانت اجرای شرعی و الزام‌آوری آن را فراهم می‌کند (وجوب اطاعت از حکم ولایی)؛ و عقل، محاسبه‌گری راهبردی و منطق بقای آن را در برابر دشمن وجودی توجیه می‌کند (پرهیز از خودکشی راهبردی). این انباشت معرفتی و روش‌شناختی، نفی مذاکره را از سطح یک «شعار سیاسی» به مرتبه یک «ضرورت راهبردی چندلایه» ارتقا می‌دهد که نمی‌توان هیچ‌یک از این لایه‌ها را بدون فروپاشی کل استدلال نادیده گرفت.
دلالت‌های راهبردی برای آینده: از ممنوعیت مذاکره تا افق‌گشایی تمدنی اما این دستگاه تحلیلی، صرفاً به ممنوعیت یک کنش دیپلماتیک بسنده نمی‌کند، بلکه مسیری ایجابی را برای سیاست‌گذاری آینده ترسیم می‌نماید. بر اساس این تحلیل، راهبرد کلان جمهوری اسلامی در مواجهه با آمریکا باید از سه مرحله به هم پیوسته عبور کند: نخست: نهادینه‌سازی «بی‌اعتمادی راهبردی» به‌عنوان دکترین سیاست خارجی. تجربه تاریخی و تحلیل عقلانی نشان داد که اعتماد به وعده‌های آمریکا، یک «استراتژی مغلوب» است. لذا نخستین گام، آن است که «بی‌اعتمادی راهبردی» نه به‌عنوان یک واکنش احساسی، بلکه به‌عنوان یک دکترین عقلانی و نهادینه در دستگاه سیاست خارجی کشور تثبیت شود. این دکترین، مذاکره را مطلقاً نفی نمی‌کند، اما هرگونه پیشنهاد مذاکره از سوی آمریکا را تنها در چارچوب «تغییر معادله قدرت به نفع ایران» و «پذیرش حقوق مسلّم ملت» از سوی طرف مقابل قابل ارزیابی می‌داند، نه بیش‌تر. افق آینده، جهانی است که در آن ایران نه «موضوع مذاکره»، بلکه «طرف توافق با شرط استیفای کامل حقوق» باشد؛ تغییری پارادایمیک که جز با ایستادگی بر اصول محقق نمی‌شود. دوم: تغییر میدان نبرد از «میز مذاکره» به «میدان مقاومت». تحلیل عقلی ثابت کرد که در جنگ وجودی، میز مذاکره چیزی جز ادامه میدان نبرد با ابزارهای دشمن نیست. بنابراین، دومین دلالت راهبردی، بازتعریف «عرصه نبرد» از میز دیپلماسی به میدان واقعی مقاومت اقتصادی، فرهنگی، امنیتی و علمی است. این تغییر میدان، مستلزم پی‌ریزی یک «اقتصاد مقاومتی» است که تحریم را از یک تهدید فلج‌کننده به یک فرصت بازسازیکننده ساختارهای ملی تبدیل کند؛ مستلزم تداوم «پیش‌رفت هسته‌ای و موشکی» به‌عنوان ستون‌های بازدارندگی در برابر تهدید وجودی؛ و مستلزم حفظ و تقویت «محور مقاومت» به‌عنوان عمق راهبردی و کارت اصلی ایران در معادلات منطقه‌ای. افق آینده در این‌جا، شکوفایی یک «تمدن مقاومت» است که قدرت خود را نه از اجازه قدرت‌های هژمون، بلکه از درون‌زایی و اتکای به نفس خویش می‌گیرد و الگوی «نه شرقی، نه غربی» را به یک جریان تمدنی در جهان تبدیل می‌کند. سوم: تبدیل «ممنوعیت مذاکره» به «افق‌گشایی گفتمانی». شاید مهم‌ترین دلالت آینده‌نگر این تحلیل، گذار از درک سلبیِ صرف از ممنوعیت مذاکره به یک درک ایجابی و افق‌گشا باشد. نفی مذاکره با قدرت نامقید به اخلاق، صرفاً یک «نه» نیست، بلکه یک «آری» بزرگ به «عزت»، «استقلال» و «حکمت» است. این «نه»، فضای سیاسی و فکری کشور را از وسوسه «گشایش از بیرون» پاک می‌کند و نگاه‌ها را به سوی «ظرفیت‌های درونی» و «ائتلاف‌های نوظهور بین‌المللی» (چون بریکس، شانگهای و نظم‌های جدید شرقی) می‌گرداند. افق آینده، نظام بین‌المللی چندقطبی‌ای است که در آن، قدرت‌های نوظهور در حال بازتعریف قواعد بازی هستند. در چنین جهانی، جمهوری اسلامی ایران، به شرط حفظ استقلال و بازدارندگی خود، نه یک بازیگر منزوی، بلکه یک «قطب مستقل» و یک «الگوی الهام‌بخش» برای ملت‌های تحت ستم خواهد بود. این همان وعده الهی است که «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» (قصص: ۵). در پایان باید گفت این تحلیل پنج‌وجهی نشان می‌دهد که پرهیز از مذاکره با آمریکا، نه یک «بن‌بست»، بلکه «طلیعه یک راهبرد تمدنی» است؛ راهبردی که مسیر خود را نه با التماس از دشمن، بلکه با اتکاء به سنت‌های الهی، درس‌های تاریخ، اراده ملت، تکلیف شرعی و عقلانیت راهبردی ترسیم می‌کند. آینده از آنِ کسانی است که بر این اصول ثابت قدم بمانند.
تحلیل راهبردی مذاکره با آمریکا ـ 55.pdf
حجم: 231.4K
📍تحلیل 55 ـ تحلیل راهبردی مذاکره با آمریکا: تبیینی چندوجهی در چارچوب گفتمان انقلاب اسلامی ✍️ حجت الاسلام دکتر احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 🔍 کانال استاد احمد رهدار 🆔@Ahmad_Rahdar
تحلیل 56 ـ دکترین مواجهه با کشورهای مسلمان خلیج فارس در بستر جنگ با آمریکا احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 9/5/1405 ـ قم مقدمه: ضرورت تدوین یک دکترین جامع برای یک عرصه تمدنی خلیج فارس، به‌مثابه یکی از کانون‌های اصلی ژئوپلیتیک جهان، از دیرباز نه‌تنها یک «آب‌راه اقتصادی»، بلکه یک «عرصه تمدنی» منحصربه‌فرد بوده است. این پهنه آبی که قلب تپنده انرژی جهان و شاه‌رگ حیاتی اقتصاد بین‌الملل خوانده می‌شود، کانون پیچیده‌ترین رقابت‌های ژئوپلیتیکی و پروژه‌های هژمونیک قدرت‌های فرامنطقه‌ای در قرن اخیر بوده است. در این میان، جمهوری اسلامی ایران، به عنوان قدرت دیرپا و دارای عمق راهبردی ـ تمدنی در این حوزه، با یکی از سرنوشت‌سازترین چالش‌های دوران حیات خود روبه‌روست: در سناریوی یک تقابل تمام‌عیار با ایالات متحده آمریکا، چگونه باید با کشورهای مسلمان هم‌جوار در جنوب خلیج فارس مواجه شود؟ این پرسش، نیازمند فراتر رفتن از تحلیل‌های مقطعی، احساسی و تاکتیکی، و تدوین یک «دکترین راهبردی جامع» است که ابعاد نظامی، سیاسی، فقهی، اقتصادی، رسانه‌ای و تمدنی را به‌طور هم‌زمان در بر گیرد. این نوشتار، تلاشی برای صورت‌بندی چنین دکترینی است. منطقه خلیج فارس در هرگونه رویارویی نظامی گسترده با آمریکا، به‌طور اجتناب‌ناپذیری به «مرکز ثقل نبرد» تبدیل خواهد شد. دلیل این امر در چند واقعیت انکارناپذیر ریشه دارد: نخست، حضور گسترده و نهادینه‌شده نظامی آمریکا در قالب شبکه‌ای عظیم از پایگاه‌های هوایی، دریایی و زمینی که از «العدید» در قطر تا ناوگان پنجم در بحرین، و از پایگاه‌های امارات و کویت تا مراکز فرماندهی در عربستان گسترده شده است. این پایگاه‌ها، نه تأسیساتی منفعل، بلکه «سکوی پرتاب» حملات به ایران، «مراکز فرماندهی و کنترل» عملیات، و «شریان‌های لجستیکی» ماشین جنگی دشمن هستند. بنابراین، هرگونه راهبرد دفاعی ـ تهاجمی ایران، ناگزیر باید بر «فلج‌سازی این شبکه» متمرکز باشد. دوم، موقعیت ژئوپلیتیکی شکننده کشورهای میزبان است. این کشورها با عمق کم سرزمینی، وابستگی تسلیحاتی و امنیتی به واشنگتن، و قرابت جغرافیایی با ایران، می‌توانند به «عمق راهبردی دشمن» تبدیل شوند یا برعکس، به «سپر انسانی جنگ» بدل گردند و هزینه انسانی و اخلاقی نبرد را به‌طور تصاعدی افزایش دهند. مدیریت این دوگانگی، یکی از تعیین‌کننده‌ترین معماهای پیش روی تصمیم‌گیران ایرانی است. سومین و مهم‌ترین واقعیت، «درهم‌تنیدگی سرنوشت‌ها» و «امنیت یک‌پارچه» در این حوزه است. اکوسیستم شکننده خلیج فارس، میادین مشترک انرژی، وابستگی متقابل اقتصادی، و پیوندهای عمیق انسانی و قومی، هرگونه راهبرد «سرزمین سوخته» را به یک «خودکشی راهبردی» برای تمامی بازیگران، از جمله خود ایران، تبدیل می‌کند. این واقعیت، ضرورت یک «راهبرد هوشمندانه و دقیق» را به جای یک «راهبرد تخریبی و احساسی» دوچندان می‌سازد.
ادبیات راهبردی موجود در ایران غالباً در مواجهه با این مسأله دچار یک «خلأ مفهومی» و «تقلیل‌گرایی» است. از یک سو، برخی تحلیل‌های ساده‌انگارانه، کشورهای جنوب خلیج فارس را صرفاً «مهره‌های دست‌نشانده آمریکا» و «دشمنان قسم‌خورده» تلقی می‌کنند که باید «یک‌جا» و «بی‌محابا» هدف انتقام قرار گیرند. این نگاه، ضمن نادیده‌گرفتن اصل هم‌جوارگی، الزامات فقهی، و پیامدهای راهبردی بلندمدت، ایران را دقیقاً به سمت «تله سرزمین سوخته»ای سوق می‌دهد که اسرائیل و آمریکا طراحی کرده‌اند. از سوی دیگر، برخی رویکردهای منفعلانه و محافظه‌کارانه، از ترس تبعات یک جنگ منطقه‌ای، عملاً هرگونه اقدام قاطع علیه پایگاه‌های دشمن در خاک همسایگان را «تابو» می‌سازند و به دشمن «مصونیت» می‌بخشند. این نوشتار، با نقد هر دو رویکرد تقلیل‌گرا، در صدد است تا یک «راه سوم» را ترسیم کند: راهبردی که نه «منفعل» است و نه «مخرب»، بلکه «هوشمندانه»، «دقیق»، «قاطع» و در عین حال «مسؤولانه» است. راهبردی که «سر مار» را هدف می‌گیرد، بی‌آن‌که «پیکر ملت» را زخمی کند و «پیروزی در میدان» را فدای «پیروزی در تاریخ» نمی‌کند. چارچوب مفهومی این دکترین، بر خلاف تحلیل‌های رایج که موضوع را صرفاً در چارچوب «منافع ملی محدود» یا «محاسبات نظامی صرف» بررسی می‌کنند، بر یک «مدل سه‌لایه» استوار است که هم‌زمان، ابعاد مادی، اخلاقی و تمدنی مسأله را پوشش می‌دهد. لایه اول، «عقلانیت ژئوپلیتیکی» است که بر اساس منطق هزینه ـ فایده و تحلیل سیستمی به دنبال بهینه‌سازی راهبرد ایران برای کسب حداکثر پیروزی با حداقل هزینه است. لایه دوم، «تکلیف شرعی و فقهی» است که راهبرد را با ارزش‌های اسلامی و احکام فقهی همچون حرمت دماء مسلمانان و قاعده تترس مقید می‌سازد و به آن مشروعیت دینی می‌بخشد. لایه سوم، «آرمان تمدنی» است که افق غایی را از «پیروزی در یک نبرد» به «بنای یک تمدن» ارتقا می‌دهد و پرسش از «نظم پساجنگ» و الگوی آینده (سلطه‌گر یا مشارکتی) را در مرکز توجه قرار می‌دهد. تلفیق این سه لایه، به دکترین پیشنهادی این امکان را می‌دهد که هم «واقع‌بینانه» و «عملیاتی» باشد، هم «اخلاقی» و «مشروع»، و هم «الهام‌بخش» و «افق‌گشا». این نوشتار در شش بخش اصلی تدوین شده که هر یک، یک «اصل بنیادین» از این دکترین را تشریح می‌کند.
اصل اول: اصل هم‌جوارگی و هم‌سرنوشتی: از اجبار ژئوپلیتیکی تا فرصت تمدنی در قلب هر راهبرد منطقه‌ای پایدار، اصلی بنیادین نهفته است که بر اساس واقعیت‌های تغییرناپذیر جغرافیایی و تاریخی شکل می‌گیرد: «اصل هم‌جوارگی و هم‌سرنوشتی». این اصل، سنگ زیربنای دکترین مواجهه با کشورهای مسلمان حوزه خلیج فارس است و نمی‌توان آن را به یک توصیه مصلحت‌جویانه تقلیل داد. هم‌جوارگی و هم‌سرنوشتی، یک «قانون طبیعی» در روابط بین‌الملل منطقه‌ای است که نادیده‌گرفتن آن، نه‌تنها به شکست راهبردی، بلکه به فاجعه‌ای بازگشت‌ناپذیر برای تمامی بازیگران، از جمله خود ایران، منجر خواهد شد. این اصل را باید در سه لایه «اجبار ژئوپلیتیکی»، «درهم‌تنیدگی سرنوشت‌ها» و «افق تمدنی مشترک» تحلیل کرد. حوزه خلیج فارس، یک «منطقه امنیتی یک‌پارچه» است که در آن، مرزهای سیاسی ترسیم‌شده توسط استعمار، هیچ‌گاه نتوانسته‌اند پیوندهای جغرافیایی، زیست‌محیطی و انسانی را قطع کنند. نخستین وجه این اجبار، «هیدروپلیتیک مشترک» است. تنگه هرمز، تنها گذرگاه حیاتی برای صادرات انرژی هشت کشور ساحلی است و هرگونه ناامنی در آن، اقتصاد تمامی این کشورها را فلج می‌کند. دومین وجه، «منابع انرژی درهم‌تنیده» است. میادین عظیم نفت و گاز، مانند میدان گازی پارس جنوبی میان ایران و قطر، یا میادین نفتی مشترک میان ایران و عربستان و کویت، دارایی‌هایی هستند که بهره‌برداری از آن‌ها، حتی در شرایط خصومت، نیازمند همکاری فنی و مدیریت مشترک است و تخریب آن‌ها توسط یک طرف، به معنای نابودی سرمایه ملی طرف مقابل نیز هست. سومین وجه، «شکنندگی زیست‌بوم» است. خلیج فارس یک اکوسیستم نیمه‌بسته با گردش آبی بسیار کند است. انتشار نفت، مواد شیمیایی یا رادیواکتیو ناشی از حمله به تأسیسات، نه یک کشور، بلکه کل منطقه را برای دهه‌ها به یک «منطقه مرده» تبدیل می‌کند. این ویژگی‌ها، هم‌جوارگی را از یک «همسایگی اختیاری» به یک «هم‌بستگی اجباری» بدل کرده است. درهم‌تنیدگی سرنوشت‌ها، صرفاً به ابعاد ژئواکونومیک محدود نیست، بلکه یک بُعد عمیق اجتماعی و امنیتی نیز دارد. در سناریوی یک جنگ گسترده، تخریب زیرساخت‌های شهری در کشورهای جنوبی خلیج فارس، موج عظیمی از آوارگان را روانه ایران خواهد کرد که مدیریت آن، تمام توان لجستیکی و اقتصادی کشور را برای سال‌ها به خود مشغول می‌کند. فروپاشی ساختارهای دولتی در همسایگان، خلأ قدرتی ایجاد می‌کند که به‌سرعت توسط گروه‌های افراطی و تروریستی پر خواهد شد و مرزهای طولانی ایران را به عرصه ناامنی دائمی تبدیل می‌کند. همچنین، کشورهای خلیج فارس یکی از مقاصد اصلی صادرات غیرنفتی و خدمات فنی ایران هستند و نابودی این بازارها، ضربه سنگینی به اقتصاد مقاومتی ایران وارد می‌کند. این درهم‌تنیدگی، یک نتیجه قاطع به دست می‌دهد: «ویرانی حوزه خلیج فارس، ویرانی همگان است». راهبرد «سرزمین سوخته» که ممکن است از سوی برخی محافل افراطی در ایران یا از سوی دشمن (به‌ویژه اسرائیل) ترویج شود، نه‌تنها غیراخلاقی، بلکه «غیرعقلانی محض» است، زیرا نابودی زیرساخت‌های کشورهای جنوبی خلیج فارس، ایران را نیز از طریق بحران‌های زنجیره‌ای نابود می‌کند. اما اصل هم‌جوارگی و هم‌سرنوشتی، واجد یک «وجه ایجابی و فرصت‌ساز» بسیار قدرت‌مند نیز هست که می‌تواند مبنای یک «راهبرد تمدنی» برای نظم‌سازی پساجنگ قرار گیرد. همسایگانی که نمی‌توانند «از کنار هم» کوچ کنند، چاره‌ای جز «با هم زیستن» ندارند. پرسش راهبردی این است که این «با هم زیستن» بر اساس کدام الگو شکل خواهد گرفت: الگوی «تحمیلی و سلطه‌جویانه» غرب، یا الگوی «مشارکتی و برادرانه» جمهوری اسلامی ایران؟ ایران می‌تواند و باید از اصل هم‌جوارگی، یک «فرصت طلایی» برای بازتعریف نقش خود بسازد. راهبرد ایران نباید بر «ویرانی همسایگان»، بلکه بر «نجات مشترک» و «بازسازی جمعی» استوار باشد. این راهبرد، تصویر ایران را از «تهدید» به «پناه» تغییر می‌دهد، با معرفی ایران به‌عنوان «معمار بازسازی»، پروژه ایران‌هراسی دشمن را خنثی می‌کند، و بنیان‌های یک «نظم مشارکتی» را بر اساس احترام متقابل و امنیت دسته‌جمعی پی می‌ریزد. جمهوری اسلامی ایران باید جغرافیا را به‌عنوان یک «تقدیر الهی» بپذیرد؛ تقدیری که همسایگان را نمی‌توان انتخاب کرد، اما می‌توان شیوه زیست با آنان را بر اساس «حکمت، عزت و مصلحت» انتخاب نمود.