هر روز آشکارتر می شود که نبرد جاری در چارچوب دیدگاه آمریکایی برای بازگرداندن هژمونی جهانی قرار می گیرد، از پیش برنامه ریزی شده است و روی فصل های آن کار می شود، اما تاکنون به دلیل پایداری، قدرت و پایداری جبهه مقاومت و فداکاریهای بزرگ، به هدف خود نرسیده اند. هر کسی که فکر میکند آمریکا در حال پیشرفت است، دچار توهم است. حقیقت این است که نفوذ، قدرت و جایگاه آن رو به افول است و این امر، آن را در آینده خطرناکتر خواهد کرد. در تاریخ هرگز شنیده نشده است که یک قدرت سلطهگر به ناتوانی خود در رهبری و واگذاری سکان به دیگری اعتراف کرده باشد. چگونه یک امپراتوری فریبکار و یک قدرت قاتل مانند آمریکا میتواند با جهانی که تقریباً در مراحل پایانی تغییر نظم بینالمللی خود است، مقابله کند؟ این امر آمریکا را خطرناکتر، پرخطرتر و غیرمنطقیتر خواهد کرد. دیگر جایی برای عقبنشینی ندارد و هیچ چشماندازی برای خروج جز با پیروزی مطلق ندارد و این غیرممکن است.
نتانیاهو که دائماً تکرار میکند که سال 2026 سال تصمیمگیری است، ممکن است تعجب کند. کسی که در لحظه تاریخی یا ساعت طلایی که برای او در از بین بردن نیروهای مقاومت و جبهه آنها در دسترس بود، شکست خورد، آیا میتواند پس از این همه تحول و سونامی جهانی علیه خود موفق شود؟! مقاومت یک جنبش احساسی نیست که اگر در جریان پیشرفت و ظهور خود آسیب ببیند، عقبنشینی کند. این یک میراث تمدنی، اخلاقی و انسانی و یک عمل علمی عقلانی است که تداوم تلاش، پشتکار و عزم را ارزش و مبنایی برای ساخت و حرکت به سوی هدف خود میداند. مقاومت مانند جنبشهای تروریستی مرگبار نیست، آنطور که روایت صهیونیستی به دروغ ترویج میدهد و افکار عمومی جهانی، به ویژه افکار عمومی غرب را گمراه میکند تا دیوار ضخیمی از سوءتفاهم بین ما و آن ایجاد کند!! مقاومتی که شهید بزرگوار سید حسن نصرالله و دیگر رهبران لبنان، فلسطین، یمن، عراق و ایران از سر گذراندهاند، یک فرآیند اخلاقی، انسانی و رهاییبخش است. این یک فرهنگ استقلال و یک پشتوانه حاکمیتی است که با ذهنیت ادغام با دیگران و بسیج، به دنبال آن است. در ذهن مردمش، این وضعیت رقابت یا برابری نیست و همچنین ایجاد جوامعی مانند دولت نیست. بلکه اهرمی برای جامعه، منبع الهام و یک دامنه است و برای دولت در جهان عرب ما، جایی که دولتها تحریف شدهاند، فاقد حاکمیت هستند و توانایی تصمیمگیری ندارند، یک ضرورت است. بلکه مقاومت متعلق به همه ملتها در مواجهه با بربریت صهیونیستی است.
ترجمه گزیدهای از مقاله دکتر سامی العریان
طرح ترامپ امتداد انکار حقوق فلسطینیان و ادامه اشغال است. نه حماس و نه تشکیلات خودگردان فلسطین صلاحیت چشمپوشی از این حقوق را ندارند. این طرح مخرب، زهری در عسل است.
اول) عسل:
- جنگ را متوقف کنید.
- کمکها را بیاورید و از طریق نهادهای بینالمللی مشروع و حرفهای توزیع کنید.
- تبادل زندانیان و آزادی محکومان به حبس ابد، اما لازم است شامل کسانی که مدت طولانی در زندان هستند و همه زندانیانی که پس از طوفان الاقصی دستگیر شدهاند، نیز بشود.
- وعده بازسازی، اگرچه این بند ممکن است به دلیل وابستگی به نهادهای بینالمللی مشکوک، اجرا نشود.
دوم: زهر
همه مفاد دیگر جهت تلاش برای دستیابی سیاسی به چیزی که دشمن نتوانست در میدان به آن دست یابد، مانند پایان دادن به مقاومت، خروج سلاحها، آزادی زندانیان بدون عقبنشینی کامل، حفظ کنترل امنیتی، سیاسی و اقتصادی بر غزه و اعمال قیمومیت بینالمللی، زهر هستند. جدا کردن روند غزه از هر روند سیاسی دیگر مرتبط با آرمان فلسطین، و در نتیجه تداوم روایت اسرائیلی مبنی بر اینکه چالش، چالشی امنیتی و مرتبط با نیازهای امنیتی اسرائیل است، نه پایان دادن به اشغال نظامی، نسلکشی، پاکسازی قومی، جنایات جنگی و تجاوز مداوم اسرائیل.
سوم: پاسخ مناسب به طرح بدخواهانه ترامپ چیست؟
پاسخ به این سؤال دو بخش دارد:
الف) یک بخش مربوط به حماس و جنبش جهاد اسلامی، یعنی کسانی که اسیران اسرائیلی را در اختیار دارند، است.
ب) یک بخش مربوط به اداره غزه، یا به اصطلاح روز بعد، و آینده مبارزه فلسطینیان برای پایان دادن به اشغال و اعمال حق تعیین سرنوشت بدون هیچ گونه قیمومیت اسرائیلی یا خارجی است. این ذهنیت برتریطلبانه و استعماری که این طرح را تدوین کرده است، به طور کامل رد میشود.
بنابراین، پاسخ به این طرح دو جنبه دارد:
اول، جنبشهای مقاومت حق دارند با تحقق شرایط خود، که عبارتند از:
1) توقف دائمی جنگ، کشتار و گرسنگی، بر سر اسیران مذاکره کنند.
۲) عقبنشینی کامل از نوار غزه.
۳) ورود قابل توجه کمکها، از جمله غذا، دارو، مسکن و سوخت و غیره.
۴) تبادل زندانیان از طریق آزادی همه زندانیان فلسطینی در زندانها و بازداشتگاههای دشمن.
۵) بازسازی.
- برخی از این شرایط در این طرح برآورده شده است، در حالی که برخی دیگر نه. به عنوان مثال، توقف جنگ محقق میشود، اما بدون تضمین عدم بازگشت آنها. عقبنشینی کامل محقق نمیشود. این طرح آزادی زندانیان محکوم به حبس ابد از زندانهای اسرائیل را در نظر میگیرد، اما بسیاری از زندانیان طولانیمدت و زندانیان کرانه باختری پس از طوفان الاقصی باقی خواهند ماند. همچنین مشخص نیست که آیا همه زندانیان غزه پس از طوفان الاقصی آزاد خواهند شد یا خیر. وعدههایی برای بازسازی وجود دارد، اما از طریق قیمومیت خارجی، و این کاملاً غیرقابل قبول است. صحبت از معامله قرن جدید است که حقوق فلسطینیان و حقوق مسلمانان در اورشلیم را نادیده میگیرد. مقاومت نمیتواند زندانیان اسرائیلی را بدون تضمین توقف کامل خصومتها، عقبنشینی کامل اسرائیل و تبادل همه زندانیان فلسطینی با زندانیان اسرائیلی آزاد کند. تبادل اسرا باید به صورت مرحلهای انجام شود تا توقف کامل خصومتها و عقبنشینی کامل تضمین شود، زیرا این بزرگترین برگ برنده در دست مقاومت است.
دوم: تمام مسائل مربوط به فردای آن روز، آینده حکومت در غزه، ابهام در ارتباط آن با کرانه باختری و تشکیلات خودگردان فلسطین، و مسائل مربوط به اوضاع منطقهای و آینده سیاسی آرمان فلسطین، نمیتواند توسط حماس یا گروههای مقاومت به تنهایی یا از طریق فشار میدانی و سیاسی حل شود. این گروهها مجاز به حل آنها بدون مردم فلسطین نیستند، و حتی تشکیلات فلسطین در رامالله نیز مجاز به حل آنها نیست. این مسائل نیازمند پاسخی از سوی همه فلسطینیان، چه در داخل و چه در خارج از کشور، است. حماس و گروههای مقاومت فلسطین باید به شدت با هرگونه تلاشی برای توجیه اشغال اسرائیل و نقض حقوق فلسطینیان در تعیین سرنوشت، آزادسازی، حاکمیت و استقلال مخالفت کنند. آنها همچنین باید با هرگونه تلاشی برای تحمیل قیمومیت بر مردم یا جدا کردن کرانه باختری، غزه و قدس از آرمان فلسطین مخالفت کنند. همه اینها توسط مقاومت کاملاً رد میشود. مرجع همه این امور باید همه فلسطینیها، چه در داخل و چه در خارج از کشور، باشند، نه فقط جنبشهای مقاومت، علیرغم ملاحظات مطلق ما در مورد بسیاری از مسائل.
سوم: کشورهای عربی و اسلامی و سایر مردم آزاد در سراسر جهان باید با ایستادگی در برابر تکبر اسرائیل و انحصار آمریکایی بر حقوق فلسطینیان، که در انکار حق فلسطینیان برای استقلال، آزادی و خودمختاری همدست است، اراده مردم خود را ابراز کنند.
آنها باید به اشغال پایان دهند و قتلعامها و نسلکشی در غزه را متوقف کنند، نه اینکه به سرپوش گذاشتن یا توجیه آنها کمک کنند.
نتیجهگیری: این طرح تلاشی مخرب برای دستیابی به چیزی از طریق سیاست است که جنگ نابودی نتوانست در عمل به آن دست یابد. نه حماس، نه تشکیلات خودگردان فلسطین و نه هیچ جناح دیگری مجاز به چشمپوشی از حقوق مسلم فلسطینیان نیستند. راه حل در تسلیم شدن به اراده بینالمللی برای پایان دادن به جنگ نسلکشی و گرسنگی و در اجرای قوانین بینالمللی و مشروعیت قانونی برای به رسمیت شناختن حق فلسطینیان برای خودمختاری و استقلال است. این مسیر سیاسی است که باید بر آن پافشاری شود، نه وعدههای دروغین و مسیرهای واهی که اشغال را حفظ، هژمونی آن را تثبیت و جنگ نسلکشی و پاکسازی قومی را توجیه میکند.
ترجمه گزیده مقالهای از دکتر بلال لقیس (لبنان)
في المرحلة الحاسمة؛ المحاذير و المسؤوليات: در مرحله بحرانی: هشدارها و مسئولیتها
دکتر بلال اللقیس
قدرت سلطهگر بینالمللی، به رهبری آمریکا، به دنبال دستیابی به مرحله جدیدی از گسترش برای رژیم صهیونیستی بود و طرح خود را به بهانه انتفاضه الاقصی تجدید کرد.
آمریکا خود را نگران تضمین گسترش این رژیم میداند، نه فقط تضمین امنیت مرزهای آن مانند گذشته. آمریکا میخواهد که این رژیم در سراسر فلسطین و در یک منطقه امن و حیاتی، به هزینه کشورهای همسایه و به دور از هرگونه تهدیدی از سوی جبهه مقاومت، گسترش یابد.
این منطقه، علیرغم تمام فراخوانهای آمریکا برای حرکت به سمت شرق، برای آمریکا جذاب بوده و خواهد بود. بدون «خاورمیانه» هیچ دلیلی برای حرکت به سمت شرق وجود ندارد. بهرغم تمام نقشه از پیش طراحی شده، به نظر میرسد که این طرح بسیار کند پیش میرود و با موانع واقعی روبهروست و این رژیم در حال رقابت با زمان است. بنابراین، چند سال آینده در تاریخ اسرائیل بسیار مهم و واقعاً حیاتی هستند.
حمایت غرب و حتی آمریکا از اسرائیل بهدلیل تحولات مردمی مداوم و خطرات تغییر از یک حس و حال به یک موضع سیاسی، در معرض خطر فروپاشی است. همچنین ترسهایی از افول جایگاه آمریکا، بهویژه با توجه به کاهش توانایی آن در پاسخگویی فرهنگی و سیاسی به پایینترین نقطه تاریخ، وجود دارد. مشکلات و تناقضات داخلی آنها - چه آمریکا و چه اسرائیل - بهگونهای شده است که بدون یک دستآورد بزرگ که انسجام و همبستگی را به واقعیت تکهتکه شده بازگرداند، نمیتوان بر آنها غلبه کرد. همچنین نگرانیهایی در مورد رفتن شخصیتی مانند ترامپ در آمریکا وجود دارد که بهعنوان فرصتی غیرقابل جایگزین برای اسرائیل تلقی میشود.
آنچه اضطراب آنها را افزایش میدهد این است که دنیای جدیدی که پیش روی چشمان آنها پدیدار میشود، بهطور فزایندهای نقشها و منابع قدرت سیاسی، نظامی و استراتژیک را در اختیار مخالفان آنها قرار میدهد. نیروهای مقاومت ثابت میکنند که ریشههای عمیقی دارند، به سرعت خود را ترمیم میکنند، خود را وفق میدهند و ابتکار عمل را به دست میگیرند و بر اساس منطق خود و بر اساس مشروعیت اخلاقی و مردمی رو به رشد، پیش میروند. با توجه به عامل زمان که مقاومت بر آن تسلط یافته است، ممکن است مطیع کردن آنها دشوار باشد. همه این عوامل به شدت در ذهن تصمیمگیرندگان اسرائیلی و همتایان آمریکایی آنها وجود دارد و استراتژی آنها و احتمال تزلزل و حتی شکست آن را در محاصره قرار میدهد.
اگر شباهتهای ماهیت این دو شخصیت، رفتار آنها، خودشیفتگی، ترس از آینده شخصی، اتکای آغنها به تعصب ایدئولوژیک ملی مذهبی، تمایل آنها به منطق قدرت و فقدان هرگونه منطق دیگری را اضافه کنیم، خطرات بسیار زیاد خواهد بود؛ زیرا اضطراب اغلب صاحب خود را به بیملاحظگی و بیمنطقی سوق میدهد. عوامل فوق مبنایی برای درک آنچه در چند سال آینده (بین یک تا سه سال) اتفاق میافتد یا اتفاق خواهد افتاد، فراهم میکند؛ زیرا زوج نتانیاهو ـ ترامپ نیاز خود را برای دستیابی به تمام اهداف از پیش تعیین شده و تبدیل آنها به حقایق تثبیت شده فرض میکنند. هرگونه شکست در این مرحله حساس، به فاجعهای بزرگ برای تجربیات آنها، آینده سیاسیشان و آینده رژیم صهیونیستی منجر خواهد شد. هر دو به یک موفقیت روشن، واضح، سریع و قاطع یا به قول نتانیاهو، «پیروزی مطلق» نیاز دارند.
تاکنون، با وجود دستآوردهای قابلتوجه رژیم صهیونیستی، مسیر دستیابی به اهدافش هنوز مملو از مشکلات و چالشها است. او باید نبرد خود را همزمان در فلسطین، لبنان، یمن، ایران و عراق و شاید حتی بهطور گستردهتر، حل و فصل کند، زیرا جبههها در هم تنیده شدهاند و بازدارندگی هم گذرا و هم جامع شده است. آیا او واقعاً قادر به انجام این کار است؟ و آیا موفقیتهای جزئی او در غزه یا لبنان پس از دو سال برای او کافی خواهد بود تا حتی با حمایت آمریکا، بر ایران و سایر جبههها پیروز شود؟ و آیا او که در دو برهه بیسابقه جهانی، آغاز دهه نود و آغاز هزاره سوم، و سپس در دور پایانی امسال، نتوانست ایران را سرنگون کند، آیا در آینده در این نقش موفق خواهد شد؟ با از دست دادن عامل غافلگیری و انواع انزوای بینالمللی که با آن مواجه است، و با نزدیکی عینی بین ایران، چین و روسیه و پیامدهای سیاسی، اقتصادی، امنیتی و نظامی آن، و با تمایز نسبی کشورهایی که همیشه متحد مطلق بودهاند، مشابه سیاستهای آمریکا، و با تسریع تحولات مردمی در سطح جهان، و با آمریکا که چیزی شبیه به یک جنگ داخلی را تجربه میکند، همانطور که دونالد ترامپ (در دیدار با افسرانی که در ماه گذشته به ویرجینیا اعزام شده بودند) اظهار داشت، و با جسارت فزایندهای که کشورها در مقابله با آمریکا نشان دادهاند (آخرین آنها کشورهای آمریکای لاتین
بودند...)، و با گروههای مقاومتی که آمادهتر و باتجربهتر شدهاند، و با مردمی که بیشتر متقاعد شدهاند که آمریکا در حال زوال است و زوال آن یک مسیر روشن است، و با واگرایی که هر روز با تشدید تنش در اروپای شرقی بین کشورهای اروپایی ناتو و ... گسترش مییابد. آنگلوساکسونها از نظر دیدگاههایشان؟ منافع و انتظاراتشان از دنیای جدید و جایگاهشان در آن (هیچ دیدگاه همگرایی در بین آنها در مورد اولویتها، دشمنیها و منافع استراتژیک وجود ندارد).
همه اینها تأیید میکند که چند سال آینده، سالهای سرنوشتسازی در تاریخ منطقه و جهان هستند و نقش تعیینکنندهای در تعیین آینده و ماهیت نظم جهانی بهطور کلی ایفا خواهند کرد. زمان ممکن است منجر به ظهور روندهای بینالمللی و جهانی شود که با هژمونی آمریکا و استراتژیهای آن مخالف هستند. بنابراین، آنها در چالش با زمان هستند، زیرا زمان در حال اتمام است! باید از خود بپرسیم: امپراتوریها وقتی موقعیتشان تهدید میشود چگونه رفتار میکنند؟ آمریکا وقتی مخالفانش دیکتهها را رد میکنند و آماده رویارویی با چالش هستند، چگونه رفتار خواهد کرد؟ در این لحظات حساس، تاریخ به ما نیاموخته است، و امپراتوریها نیز به ما نیاموختهاند که تسلیم واقعیت جدید شویم و آن را بپذیریم. بلکه، آنها همیشه با استفاده از زور، و بیشتر از آن برای بازیابی هژمونی سابق خود، مسیر تاریخ، اصلاحات آن و حرکت آن را به چالش کشیدهاند. ما نشنیدهایم که هیچکدام از آنها با تغییرات سازگار شوند و از طریق مذاکره و گفتوگو دیگران را بپذیرند. بنابراین، سطح خطر در چند سال آینده بسیار بالاست و فرصتها واقعی و قابل توجه هستند. بنابراین، چه چیزی لازم است؟ آنچه لازم است، پایداری، انسجام و وحدت بیشتر است. آنچه لازم است، خطاب قرار دادن مردم در سراسر جهان و باور به وحدت آرمان انسانی با آنهاست. آنچه لازم است، برانگیختن گفتمان عدالت، برابری و کرامت در مقابل گفتمان قدرت است که انسان را به جای انسان در خدمت خود، در خدمت خود قرار داده و به خدای مقدس فاتح و شکستناپذیر تبدیل شده است. آنچه لازم است، گشودگی سیاسی، اجتماعی و فکری، ایجاد پلها، اطمینانبخشی به یکدیگر و اجتناب از لفاظیهایی است که تنش را تشدید میکند و اضطراب را برمیانگیزد. آنچه لازم است، حفظ روحیه مقاومت بهعنوان منشأ، پایه و اساس آن و ادامه رویکرد احیا و تجدید اعتماد است. ما در مرحلهای هستیم که اگر تمام تلاش خود را بکنیم، پر از فرصتهای بزرگ است.
گزیدهای از مقاله «خرافة ارض موعود» اثر پرفسور أسعد السحمرانی (لبنان)
در این مقاله، روشن خواهم کرد که منظور من از گفتن «بسیاری از محققان آنها شروع به افشای این افسانهها کردهاند» چه کسانی بودهاند. این افسانهها شامل آموزه قوم برگزیده، سرزمین موعود، معبد و کشتن دیگران (غیریهودیان) میشود. در میان این محققان، کسانی هستند که به عنوان «مورخان جدید» شناخته میشوند.
۱) اسرائیل فینکلشتاین: مورخ و باستانشناسی که بهعنوان رئیس گروه باستانشناسی دانشگاه تلآویو خدمت میکرد. او در مصاحبهای با روزنامه اسرائیلی جروزالم پست در ۵ آگوست ۲۰۱۱ اظهار داشت: «باستانشناسان یهودی شواهد تاریخی یا باستانشناسی برای تأیید برخی از داستانهای تورات پیدا نکردهاند... هیچ مدرک باستانشناسی وجود ندارد که نشان دهد معبد واقعاً وجود داشته است».
از جمله آثار او که با همکاری نیل اشر سیلبرمن، باستانشناس آمریکایی، نوشته شده است، کتاب «کتاب مقدس کشف شده» است که استدلال میکند کتاب مقدس عبری مجموعهای از داستانها، روایات، اسطورهها و افسانهها است. این کتاب بحثی علمی ارائه میدهد که بسیاری از مطالب موجود در آن را رد میکند و ساختگی بودن آن را نشان میدهد.
۲) ایلان پاپه: استاد دانشگاهی که در دانشگاه حیفا تدریس میکرد، مجبور به استعفا شد و متعاقباً در دانشگاه اکستر در بریتانیا مشغول به کار شد. او به جنبش مورخان جدید تعلق دارد. از جمله آثار او میتوان به «پاکسازی قومی فلسطین» اشاره کرد که در آن استدلال میکند متفکران صهیونیست، سرزمین موعود کتاب مقدس را بهعنوان مهد جنبش ملیگرایی جدید خود اختراع کردهاند تا به پروژه خود دست یابند. در این کتاب، او به تفصیل به این سؤال میپردازد که کدام خدا دستور جنایاتی را که در عهد عتیق شرح داده شده است، مانند کشتن، سوزاندن و تخریب، صادر میکند.
ایلان پاپه همچنین «ده افسانه درباره اسرائیل» را نوشت که در آن این تصور را که فلسطین قبل از ورود صهیونیسم خالی، متروک و بایر بوده است، رد میکند و نشان میدهد که این منطقه، بخش شکوفا و پررونقی از شام بوده است.
۳) شلومو ساند: او استاد تاریخ در دانشگاه تلآویو است و یکی از «مورخان جدید» محسوب میشود. او سه کتاب منتشر کرده است: «اختراع قوم یهود»، «اختراع سرزمین اسرائیل» و «چگونه از یهودی بودن دست کشیدم».
عنوان کتابها گویای همه چیز است. در کتاب اول، او میگوید: «من باور ندارم که هرگز یک قوم یهودی وجود داشته باشد. یهودیان عرب، یهودیان ایرانی، یهودیان روسی وجود دارند... و مفهوم قوم یهود چیزی جز یک افسانه ساختگی نیست». او ادامه میدهد: «اکنون که کاملاً آگاه هستم که در اسرائیل، به زور و بهطور قانونی بهعنوان بخشی از یک گروه قومی خیالی از مردم تحت آزار و اذیت طبقهبندی میشوم... درخواست میکنم که از این کار کنارهگیری کنم و دیگر خودم را یهودی نبینم». بدون شک، او ایمان خود را رها نکرد، بلکه دین نژادپرست و غاصب - دینی که توسط صهیونیسم اختراع شده بود - را رها کرد.
این اطلاعات از کتاب «اسطوره سرزمین موعود» نوشته نویسندگان یهودی، گردآوری شده توسط پروفسور اسعد السحمرانی و منتشر شده توسط دارالنفائس بیروت گرفته شده است.
شرق یمن در تلاقی رقابتهای درونائتلافی: تحلیل اختلافات راهبردی عربستان سعودی و امارات متحده عربی
1) رقابت ژئوپلیتیکی بر سر نفوذ سرزمینی: شرق یمن برای عربستان سعودی بخشی از «عمق راهبردی جنوب» محسوب میشود؛ منطقهای که کنترل یا نفوذ بر آن، امنیت مرزهای طولانی و آسیبپذیر جنوبی این کشور را تضمین میکند. حضور عربستان در المهره و حضرموت، در امتداد دکترین سنتی ریاض برای ایجاد کمربندهای نفوذ پیرامونی قابل تحلیل است؛ دکترینای که یمن را نه یک دولت مستقل همتراز، بلکه فضایی ژئوپلیتیکی برای مهار تهدیدات میداند. از این منظر، نفوذ عربستان در شرق یمن ماهیتی سرزمینی، تدافعی و بلندمدت دارد. در مقابل، امارات به شرق یمن نه بهمثابه عمق سرزمینی، بلکه بهعنوان حلقهای در «زنجیره نفوذ منطقهای» خود مینگرد. اگرچه تمرکز اصلی ابوظبی بر سواحل غربی و جنوبی یمن است، اما حضور عربستان در شرق، موازنه نفوذ را به زیان امارات تغییر میدهد. از اینرو، امارات تلاش میکند از طریق نفوذ غیرمستقیم، شبکهسازی محلی و جلوگیری از انحصار سعودی، مانع تثبیت کامل هژمونی ریاض در این منطقه شود. این رقابت، شرق یمن را به میدان تعارض ژئوپلیتیکی پنهان دو متحد ظاهری تبدیل کرده است.
2) کنترل مسیرهای ترانزیتی و دسترسی به دریای عرب: یکی از مهمترین انگیزههای عربستان در شرق یمن، دستیابی به مسیر جایگزین صادرات انرژی به دریای عرب (اقیانوس هند) است؛ مسیری که بتواند وابستگی ریاض به تنگه هرمز را کاهش دهد. استان المهره، بهدلیل موقعیت جغرافیایی و اتصال بالقوه به خاک عربستان، بهترین گزینه برای چنین پروژهای تلقی میشود. از منظر راهبرد انرژی، این پروژه برای عربستان نهتنها اقتصادی، بلکه امنیتی و ژئوپلیتیکی است. امارات اما این طرح را تهدیدی مستقیم علیه جایگاه خود بهعنوان هاب ترانزیتی و انرژی منطقه میبیند. بنادر فجیره و دبی، ستون فقرات اقتصاد ژئواکونومیک اماراتاند و هر مسیر جایگزین که بدون عبور از این بنادر شکل گیرد، موقعیت امارات را تضعیف میکند. بنابراین، مخالفت امارات با پروژههای ترانزیتی عربستان در شرق یمن، نه صرفاً اختلافی تاکتیکی، بلکه تعارضی ساختاری در مدلهای توسعه و قدرت اقتصادی دو کشور است.
3) اختلاف بر سر نیروهای نیابتی و محلی: عربستان در شرق یمن عمدتاً بر الگوهای سنتی نفوذ تکیه دارد؛ حمایت از شیوخ قبایل، نیروهای وابسته به دولت مستعفی و ساختارهای رسمی. این رویکرد، بازتابی از سیاست محافظهکارانه ریاض است که ثبات را در تداوم ساختارهای موجود جستوجو میکند. از دید عربستان، ایجاد نیروی موازی و خارج از چارچوب دولت، به تضعیف نظم و افزایش بیثباتی میانجامد. در مقابل، امارات تجربه موفقتری در استفاده از نیروهای نیابتی سازمانیافته دارد و این الگو را به شرق یمن نیز تسری داده است. حمایت از نخبگان حضرمی و شبوانی، گرچه کمتر علنی است، اما با هدف ایجاد اهرم فشار علیه نفوذ سعودی صورت میگیرد. پیامد این دوگانگی، شکلگیری چندگانگی امنیتی و تداخل مراکز قدرت محلی است؛ وضعیتی که شرق یمن را به فضایی شکننده و مستعد بحرانهای درونزا تبدیل کرده است.
4) تعارض در رویکرد به تمامیت ارضی یمن: عربستان در گفتمان رسمی خود، همواره بر حفظ یمن واحد تأکید کرده است؛ زیرا فروپاشی کامل یمن را تهدیدی برای امنیت ملی خود میداند. یمن تجزیهشده میتواند به میدان نفوذ بازیگران رقیب، از جمله جریانهای رادیکال یا قدرتهای منطقهای دیگر، تبدیل شود. از این منظر، وحدت یمن برای عربستان گزینهای کمهزینهتر است. امارات اما رویکردی عملگرایانهتر و انعطافپذیرتر دارد. حمایت از جریانهای جنوبگرا و فدرالی، به ابوظبی امکان میدهد نفوذ خود را در قالب واحدهای کوچکتر و قابلکنترلتر تثبیت کند. این رویکرد، اگرچه مستقیماً تجزیهطلبانه اعلام نمیشود، اما عملاً با پروژه یمن واحد مورد نظر عربستان در تعارض است و شرق یمن را نیز در معرض این کشاکش هویتی ـ سیاسی قرار میدهد.
5) کنترل بنادر، فرودگاهها و زیرساختهای کلیدی: زیرساختها در شرق یمن، بهویژه فرودگاهها و گذرگاههای مرزی، ابزارهای قدرت نرم ـ سخت محسوب میشوند. عربستان با تمرکز بر گذرگاههایی مانند شحن و فرودگاه الغیضه، بهدنبال کنترل جریان کالا، افراد و امنیت مرزی است. این کنترل، برای ریاض بخشی از راهبرد تثبیت نفوذ و جلوگیری از نفوذ رقبای منطقهای است. امارات اما نگران است که تسلط عربستان بر این زیرساختها، موازنه قدرت را بهطور کامل به سود ریاض تغییر دهد. از اینرو، تلاش میکند با نفوذ غیرمستقیم یا ایجاد موانع سیاسی ـ محلی، از یکدست شدن کنترل زیرساختها جلوگیری کند. نتیجه این رقابت، کندی توسعه، نارضایتی محلی و تبدیل زیرساختها به نقاط اصطکاک سیاسی است.
6) اختلاف در سیاست قبال عمان: استان المهره بهطور تاریخی در حوزه نفوذ فرهنگی و اجتماعی عمان قرار داشته است. عربستان حضور خود در این منطقه را تلاشی برای مهار نفوذ عمان و جلوگیری از شکلگیری کریدورهای نفوذ مستقل میداند. از نگاه ریاض، عمان بازیگری است که با سیاست بیطرفی فعال خود میتواند موازنههای منطقهای را به زیان عربستان تغییر دهد. امارات در قبال عمان موضعی پیچیده دارد. از یکسو، با عربستان در مهار نفوذ عمان همسوست؛ اما از سوی دیگر، نمیخواهد عربستان به بازیگر مسلط شرق یمن تبدیل شود. این دوگانگی باعث شده امارات گاه بهطور ضمنی از پیوندهای سنتی المهره با عمان بهعنوان اهرم تعادلبخش در برابر ریاض استفاده کند.
7) تفاوت در راهبرد امنیت دریایی: برای امارات، امنیت دریایی ستون فقرات راهبرد کلان است. شرق یمن بخشی از کمربند دریایی امارات از بابالمندب تا اقیانوس هند محسوب میشود. کنترل یا نفوذ در این منطقه، به ابوظبی امکان میدهد خطوط کشتیرانی و منافع تجاری خود را در برابر تهدیدات منطقهای مصون سازد. عربستان اما نگاه متفاوتی دارد؛ زیرا امنیت دریایی برای ریاض بیشتر مکمل امنیت زمینی و انرژی است، نه هدفی مستقل. این تفاوت نگاه، موجب تعارض اولویتها شده است؛ جایی که امارات تمرکز بر دریا دارد و عربستان بر خشکی و مسیرهای انرژی. شرق یمن نقطه تلاقی این دو منطق متعارض است.
8) رقابت اقتصادی ـ انرژی: پروژههای انرژی عربستان در شرق یمن، بخشی از راهبرد تنوعبخشی مسیرهای صادراتی است. این پروژهها میتوانند در بلندمدت جایگاه عربستان را بهعنوان بازیگر مستقلتر در بازار انرژی تقویت کنند. از دید ریاض، هزینههای سیاسی و امنیتی این پروژهها، در برابر منافع راهبردی آن قابل توجیه است. برای امارات، اما چنین پروژههایی به معنای تضعیف مزیت رقابتی اقتصادی است. اقتصاد امارات بر ترانزیت، خدمات و انرژی مبتنی است و هر مسیر جایگزین، تهدیدی مستقیم برای این مدل محسوب میشود. از اینرو، اختلاف اقتصادی ـ انرژی در شرق یمن، ریشهای عمیقتر از یک مناقشه محلی دارد.
9) مدیریت بحران و آینده سیاسی یمن: عربستان بهدنبال ساخت دولتی وابسته اما باثبات در یمن است؛ دولتی که بتواند امنیت مرزها را تضمین کند. این رویکرد، هرچند با چالشهای جدی مواجه شده، اما همچنان چارچوب ذهنی سیاستگذاران سعودی را شکل میدهد. شرق یمن در این چارچوب، منطقهای کلیدی برای بازسازی نفوذ دولتی است. امارات اما به نفوذ شبکهای و غیرمتمرکز باور دارد. ایجاد پیوند با بازیگران محلی، حتی در غیاب دولت مرکزی قوی، به ابوظبی انعطافپذیری بیشتری میدهد. این دو رویکرد متعارض، آینده سیاسی شرق یمن را مبهم و محل رقابت دائمی کرده است.
10) پیامدهای اختلاف برای ثبات محلی: حضور و رقابت عربستان و امارات، به افزایش حساسیت و نارضایتی قبایل شرق یمن انجامیده است. بسیاری از کنشگران محلی، حضور سعودی را اشغالگونه تلقی میکنند و نسبت به پروژههای خارجی بدبیناند. این نارضایتیها، گاه به شکل اعتراضات مدنی و گاه مقاومت پنهان بروز مییابد. امارات در این فضا، گاه از نارضایتیهای محلی برای تضعیف موقعیت عربستان بهرهبرداری میکند، هرچند بهصورت غیرعلنی. نتیجه نهایی، تضعیف ثبات اجتماعی و امنیتی شرق یمن و تبدیل آن به عرصهای از رقابت فرسایشی است؛ رقابتی که بیشترین هزینه آن را جامعه محلی میپردازد.
مکاتب رقیب فلسفه اسلامی
در درون جهان اسلام، فلسفه اسلامی همواره با مکاتب رقیبی چون کلام نقلی، فقهمحوران سنتگرا و جریانهای ضدعقلگرایانه مواجه بوده است. متکلمان اشعری و حنبلی، در مقاطعی فلسفه را به بدعت یا تهدیدی برای ایمان دینی تلقی کردند و نقدهایی جدی بر مبانی معرفتشناختی و هستیشناختی آن وارد ساختند. این رقابتها، هرچند گاه به تعارض انجامید، اما در نهایت به پالایش و تعمیق مباحث فلسفی کمک کرد. در افق جهانی، فلسفه اسلامی در نسبت با مکاتب فلسفی مدرن و معاصر غرب نیز بهمثابه رقیب یا بدیل مطرح میشود. عقلانیت سکولار مدرن، تجربهگرایی افراطی و نیهیلیسم معرفتی، هر یک چالشهایی اساسی برای فلسفه اسلامی ایجاد کردهاند. با این حال، ظرفیت تلفیقی و معنابخش فلسفه اسلامی این امکان را فراهم میسازد که نه از موضع انفعال، بلکه با بازخوانی انتقادی میراث خود، وارد گفتوگویی خلاق با این مکاتب رقیب شود و افقهای تازهای برای فلسفه در جهان معاصر بگشاید.
آنچه در نقدهای رایج نسبت به کلیت فلسفه اسلامی قابل تأمل و در عین حال مسألهساز است، تقلیل ارزیابی این سنت فکری به تنها یکی از پنج محور بنیادین، یعنی «محتوای درونی» آن است؛ گویی فلسفه اسلامی صرفاً مجموعهای از گزارههای انتزاعی و مسائل نظری منفک از خاستگاه تاریخی، سیر تطور، پیامدهای تمدنی و نسبت آن با مکاتب رقیب است. این رویکرد، با نادیدهگرفتن شرایط پیدایش فلسفه اسلامی، منطق تحول درونی آن و کارکردهای معرفتی و تمدنیاش، به داوریای شتابزده و غیرروشمند میانجامد که بیش از آنکه نقدی فلسفی باشد، نوعی داوری گزینشی است. حال آنکه هر مکتب فلسفی، از جمله فلسفه اسلامی، تنها در پرتو سنجش همزمان خاستگاه، انسجام درونی، پویایی تاریخی و آثار عینی خود قابل فهم و ارزیابی منصفانه است و تمرکز صرف بر محتوا، بهویژه بدون درک افق مفهومی و مسألهمندی آن، عملاً به انکار یک سنت زنده و تاریخی میانجامد نه نقد علمی آن.
روش ارزیابی فلسفه اسلامی
در ارزیابی «فلسفه اسلامی» بر اساس محورهای پنجگانه خاستگاه، محتوای درونی، تطور تاریخی، نتایج و پیامدها، و مکاتب رقیب، میتوان تصویری جامع از این مکتب بهمثابه یک سنت زنده فکری ارائه داد؛ سنتی که نه صرفاً ترجمهای از فلسفه یونانی است و نه تقلیلپذیر به الهیات نقلی، بلکه دستگاهی مستقل و در حال تکوین تاریخی بهشمار میآید.
خاستگاه فلسفه اسلامی
خاستگاه فلسفه اسلامی را باید در تلاقی سه بستر اساسی جستوجو کرد: نخست، میراث فلسفی یونان، بهویژه آثار افلاطون، ارسطو و نوافلاطونیان که از طریق جنبش ترجمه در قرون دوم و سوم هجری وارد جهان اسلام شد؛ دوم، متن وحیانی قرآن کریم و سنت نبوی که افقهای تازهای از مسألهمندی متافیزیکی، انسانشناختی و معرفتشناختی را پیش روی متفکران مسلمان گشود؛ و سوم، نیازهای معرفتی تمدن نوپای اسلامی که برای ساماندهی عقلانی به جهانبینی، سیاست، اخلاق و علم، به دستگاههای مفهومی منسجم نیازمند بود. این سه عامل سبب شدند فلسفه اسلامی از همان آغاز، ماهیتی گفتوگومحور و ترکیبی داشته باشد. در سطحی عمیقتر، خاستگاه فلسفه اسلامی را نمیتوان صرفاً به «انتقال» فلسفه یونانی فروکاست، زیرا مواجهه مسلمانان با فلسفه، مواجههای انتقادی و انتخابگرانه بود. متفکرانی چون کندی، فارابی و ابنسینا کوشیدند میان عقل فلسفی و ایمان دینی نوعی سازگاری درونی برقرار کنند و پرسشهای یونانی را در افق معنایی اسلام بازتعریف نمایند. از این رو، فلسفه اسلامی از بدو پیدایش، حامل دغدغههایی چون توحید، نبوت، معاد و غایتمندی هستی بود که آن را از خاستگاههای صرفاً یونانی متمایز میساخت.
محتوای درونی فلسفه اسلامی
محتوای درونی فلسفه اسلامی حول چند محور بنیادین سامان یافته است: هستیشناسی (وجود، ماهیت، واجب و ممکن)، معرفتشناسی (نقش عقل، شهود و وحی)، انسانشناسی فلسفی، و غایتشناسی هستی. در این چارچوب، مفهوم «وجود» بهتدریج به کانون اصلی تفکر فلسفی بدل شد، بهگونهای که در حکمت مشاء، اشراق و بهویژه حکمت متعالیه، تحلیل مراتب وجود و نسبت آن با ذات الهی جایگاهی محوری یافت. این تمرکز بر وجود، فلسفه اسلامی را از بسیاری از سنتهای فلسفی دیگر متمایز میسازد. افزون بر این، محتوای درونی فلسفه اسلامی همواره واجد پیوندی وثیق با الهیات و اخلاق بوده است. برخلاف فلسفهای که خود را به تحلیلهای صرفاً انتزاعی محدود میکند، فلسفه اسلامی غالباً به «حکمت» بهمعنای دانشی جهتدهنده به حیات فردی و اجتماعی میاندیشد. از این رو، مباحثی چون سعادت، کمال انسانی، تهذیب نفس و نسبت عقل نظری با عقل عملی، در متن مباحث متافیزیکی و معرفتشناختی آن جای میگیرند و فلسفه را به پروژهای جامع برای فهم و زیستن تبدیل میکنند.
تطور تاریخی فلسفه اسلامی
تطور تاریخی فلسفه اسلامی را میتوان در چند مرحله کلی صورتبندی کرد: دوره تأسیس و ترجمه، دوره نظامسازی مشائی، دوره نقد و بازاندیشی اشراقی، و دوره تلفیق و تعمیق در حکمت متعالیه. در مرحله نخست، ترجمه متون یونانی و مواجهه اولیه با آنها صورت گرفت؛ در مرحله دوم، متفکرانی چون فارابی و ابنسینا دستگاهی منسجم از فلسفه را بنیان نهادند که تا قرون متمادی مرجعیت داشت. این مرحله، دوران تثبیت عقل فلسفی در جهان اسلام بهشمار میآید. در مراحل بعدی، فلسفه اسلامی دچار رکود نشد، بلکه بهواسطه نقدهای درونی و بیرونی، مسیرهای تازهای یافت. سهروردی با طرح حکمت اشراق، عقل برهانی را با شهود نوری پیوند زد و ملاصدرا با تأسیس حکمت متعالیه، کوشید میان مشاء، اشراق، عرفان و آموزههای وحیانی جمعی نو پدید آورد. این سیر نشان میدهد که فلسفه اسلامی نه سنتی ایستا، بلکه جریانی پویا و تحولپذیر بوده است که توانسته خود را با پرسشهای نوین بازسازی کند.
نتایج و پیامدهای فلسفه اسلامی
از حیث نتایج نظری، فلسفه اسلامی سهم مهمی در تعمیق مباحث متافیزیکی و الهیاتی داشته و مفاهیمی چون واجبالوجود، تشکیک وجود، حرکت جوهری و اتحاد عاقل و معقول را به گنجینه تفکر فلسفی جهانی افزوده است. این دستآوردها نهتنها در جهان اسلام، بلکه از طریق انتقال به غرب لاتینی، بر فلسفه قرون وسطی مسیحی نیز اثرگذار بودهاند. بدینسان، فلسفه اسلامی در شکلدهی به تاریخ فلسفه جهانی نقشی میانجیگرانه و خلاق ایفا کرده است. در سطح عملی و تمدنی، پیامدهای فلسفه اسلامی را میتوان در حوزههای اخلاق، سیاست، تعلیم و تربیت و حتی علم مشاهده کرد. نگاه غایتمند به هستی و انسان، نوعی مسؤولیت اخلاقی و معنوی برای فاعل انسانی تعریف میکند که در شکلگیری الگوهای زیست فردی و اجتماعی مؤثر بوده است. همچنین، پیوند عقل و ایمان در فلسفه اسلامی، الگویی بدیل در برابر دوگانهسازی افراطی عقلگرایی و ایمانگرایی فراهم آورده که همچنان برای مواجهه با بحرانهای معرفتی معاصر قابل تأمل است.
ترجمه گزیدهای از نوشته دکتر أمل الاسدی (عراقی) درباره شهید سلیمانی
قدرتمندترین تأثیر تمدن اسلامی در زمان ما، ظهور یک مرد مسلمان فقیر از قلب ایران است که با تمام قدرت نظامی و سیستمهای پیشرفته فنآوری، تشکیلات غربی را خسته میکند. بله، آنها اینگونه ژنرال قاسم سلیمانی را میبینند. آنها او را بهعنوان یک رهبر منحصربهفرد با ذهن سازمانی شگفتانگیز توصیف میکنند. او آرام است، بیصدا و مصمم کار میکند. مردی که تمام اختلافات قومی و فرقهای را از بین برده است. مردی که مشاهده یا پیشبینی او دشوار است!
نفوذ او مانند جادو در سراسر منطقه گسترش مییابد. او را در لبنان، عراق، سوریه، فلسطین، افغانستان و پاکستان پیدا میکنید. مردی که شصت سالگی خود را پشت سر گذاشته است، اما تفکرش تیز، لبخندش همیشه حاضر و نفوذش گسترده است!
مارک کاتکوف میگوید: سلیمانی از سقوط سوریه جلوگیری کرد و کسی بود که ولادیمیر پوتین را متقاعد کرد تا به نمایندگی از اسد مداخله کند. او ذهنی فوقالعاده خلاق دارد! سپس میگوید: میراث سلیمانی در منطقه هلال شیعی است.
استیون هادلی (مشاور امنیت ملی در دوران دولت جورج دبلیو بوش) معتقد است که ترور سلیمانی اقدامی جسورانه با پیامدهای گسترده بود که بر منافع ایالات متحده تأثیر منفی گذاشت و توجه را از آنها منحرف کرد. پارلمان عراق قطعنامهای را تصویب کرد که از دولت عراق میخواست نیروهای خارجی را از کشور اخراج کند و نزدیک به 5000 سرباز آمریکایی در عراق را هدف قرار داد.
استیون سایمون (تحلیلگر مؤسسه کوئینسی و استاد روابط بینالملل در کالج کولبی) در مورد مقاله خود که در 2 ژانویه 2020 منتشر شد، بحث میکند، مقالهای که برخی آن را جاسوسی و ارائه اطلاعات هشداردهنده به ژنرال سلیمانی میدانستند. مقاله او در مورد موشکهای مافوق صوت بود که در آن اظهار داشت: "علاوه بر این، موشکهای مافوق صوت تهدیدی اخلاقی و نظامی برای کشورهایی هستند که مایل به مداخله در امور سایر کشورها هستند؛ زیرا موانع انتخاب میدان نبرد را از بین میبرند. آیا دشمن چیزی را در نظر میگیرد که بتوان آن را تولید کرد؟" برای سلاح؟ آیا فردی در یک کشور غیردوست وجود دارد که نتوان او را دستگیر کرد؟ چه میشد اگر قاسم سلیمانی، فرمانده سابق سپاه پاسداران ایران، برای برگزاری جلساتی به بغداد سفر میکرد و شما آدرس محل برگزاری جلسه را میدانستید؟ در این صورت، وسوسههای استفاده از موشکهای مافوق صوت بسیار زیاد خواهد بود.». او ادامه میدهد و میگوید: کاری که ترامپ انجام داد، ایالات متحده را درگیر کرد و نفوذ آن را کاهش داد و هرگونه درگیری داخلی که در عراق رخ دهد، حل یا مقابله با آن برای آن دشوار خواهد بود؛ زیرا یک بازیگر بینالمللی در منطقه، تنها کسی که میتواند اوضاع را کنترل کند، را از دست داده است. علاوه بر این، اقدام بیملاحظه ترامپ باعث شده است که عراقیها، حتی آنهایی که دیدگاه ضد ایرانی دارند، موضع منفی نسبت به آمریکا بگیرند، زیرا آنها این ترور را نقض حاکمیت عراق و تلاشی برای تبدیل عراق به عرصهای برای رویارویی و جنگ میدانند. بنابراین، ترور سلیمانی پایان نفوذ ایالات متحده در عراق را نشان میدهد.
اران اتزیون (معاون سابق شورای امنیت ملی در رژیم غاصب) ژنرال قاسم سلیمانی را، به گفته برخی از کهنه سربازان، «بزرگترین دشمن قوم یهود از زمان جنگ جهانی دوم» توصیف میکند و اسرائیل از مرگ او بسیار خوشحال است، بهویژه از آنجایی که زمان و زمینه سیاسی ترور از دیدگاه اسرائیل مناسب بود. از سوی دیگر؛ در ماههای اخیر، لحن غالب در گفتمان عمومی بهطور فزایندهای حول محور «انزوای استراتژیک اسرائیل» میچرخد. این یک خط فکری عمیقاً ریشهدار اسرائیلی-یهودی است که ریشه در عبارت کتاب مقدس دارد: «اینک قومی تنها ساکن هستند و در میان ملتها شمرده خواهند شد». طبق کتاب بامیدبار (عبرانیان در صحرا). جالب اینجاست که تفاوت ظریف اما قابل توجهی بین متن اصلی و ترجمه انگلیسی در نسخه عبری وجود دارد: عبریها کسانی هستند که بهطور فعال غیریهودیان سایر ملتها را نادیده میگیرند و برعکس، ملتهای جهان بازیگرانی هستند که عبریها را نادیده میگیرند. در فرهنگ استراتژیک مدرن اسرائیل، از زمان آغاز آن، ایده دفاع از ملت به تنهایی، بدون تکیه بر هیچ قدرت خارجی، سنگ بنای دکترین دفاع ملی بوده است. در واقع، اسرائیل به تنهایی از خود در برابر ایران دفاع کرده است. غیبت سلیمانی به تغییر خاورمیانه و بازدارندگی ایران کمک خواهد کرد. با این حال، فروپاشی شتابنده برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) نشان میدهد که روز پس از ترور سلیمانی... مرگ سلیمانی به اندازه روز قبل خطرناک بود. آن را!
آنها سلیمانی را بهعنوان رهبر سایهای که خاورمیانه را کنترل میکند، کسی که نقشههای آنها را خنثی کرد، و دومین چهره خطرناک پس از مقام معظم رهبری میدانند! آنها او را قدرتمندترین مرد خاورمیانه میدانند که دارای کاریزمایی جذاب، تأثیرگذار و مرموز است. او سکوت و گوش دادن به دیگران را ترجیح میدهد. بهعنوان مثال، اگر وارد جمعی شود، با حاضران سلام میکند و سپس جدا، منزوی و تنها مینشیند. این، البته، باعث میشود همه در مورد او فکر کنند. حتی حضور او در رسانههای اجتماعی محبوب و جذاب بود. سربازان، فرماندهان و مقامات در سوریه، لبنان، عراق و افغانستان او را دوست داشتند و به او احترام میگذاشتند، و حتی دشمنانش همزمان به او احترام میگذاشتند و از او میترسیدند!
مرد تمدن اسلامی معاصر، که در برابر برنامههای تشکیلات صهیونیستی-آمریکایی برای رهبری پروژه یک ملت واحد یهودی و پایان دادن به انزوای آن ایستاد، درگذشته است. میراث او همچنان پر جنب و جوش و پربار است و ضربات همچنان بر آن تشکیلات میبارد زیرا منجر به یک جنگ کثیف، گرفتن جان انسانها، تصاحب ثروت و تلاش برای محو تمدن ... میشود. ملتها، تاریخشان را تصاحب میکنند، آن را قطع میکنند و پایههایش را از ریشه میزنند!
قدرت یک ملت ممکن است در یک مرد باشد! اما این مرد، علیرغم قد و قامت و فضیلتش، تمام قدرت ملت را در خود جای نداده است!
از آنجا که او زاهد، عابدی پارسا و بخشنده جان خود برای ضعفا بود، زهد، عبادت و بخشش او ناگزیر به رشد، ثمر و برداشت فراوان منجر خواهد شد!