غم، هر روز در آیینه نگاهش میکرد و داغش را میدید. داغ نادیده گرفته شدن. درد کهنه میشد و غم، رختخواب همیشگی اش. در سکوت خانه، قدم های دور شدن را میشمرد تا اینکه یک شب، خوابید و دیگر بیدار نشد. مرگ تنها چیزی بود که نتوانست نادیده اش بگیرد.
وانگهی چه چیزی میتواند روی زمین برای من کوچکترین ارزش را داشته باشد؟ آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام، گذاشتم و خواستم از دستام برود.
صادق هدایت
او به پایان رسید
اما فقط مکث کرد اندیشید چیزی او را به گریه وا میداشت از اینکه شاید او هم به پایان خوشی رسیده و شروعی برای داستانی جدید
خوشحال بود که این پایان یک داستان بود و به همین ترتیب داستان های دیگر می آیند و می روند تمام میشوند اما فراموش نمیشوند
و میتواند کمی به چیز های آشنا فکر کند
مثل بوی عطر پدر خندیدن با خواهر دیدن یک دوست آغوش گرم یک آشنا پاک کردن اشک شوق
و میتواند از نزدیک شدن به چیز های نا آشنا نترسد
آنها را لمس کند و هنوز هم قوی بماند و لبخند بزند.
_نوشته های پوست پرتقال
پایان خوش
T
ما وارثان درد های بی شماریم
ما سرزمینی دور و تنها در غباریم
ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم