eitaa logo
Airy˚。𖦹🇮🇷
456 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
441 ویدیو
35 فایل
خوش اومدید⋆ آیری هستم:› - سوالی حرفی چیزی داشتید در خدمتم✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rjgi71&btn=airy
مشاهده در ایتا
دانلود
کاملا روانم در سلامته
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تجربه خوبی بود برای تجربیدنش با هلن تماس بگیرید نقطه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعدی… اهم! حدس میزنم آیری باشه. یکی دیگر از شب بیداری های معمول ات. به کوسن نرم تکیه داده و نور صفحه موبایل ات را در تاریکی شب کم کرده بودی انگشت ات سایه های نرم بین موهای سفید رنگ اوسی ات را میکشید. آلیس، در دوره قرون وسطا دختری با بدبختی های زیاد بود چند بار پشت سر هم پلک زدی. لبخند نرم آلیس کمرنگ و کمرنگ تر میشد تا جایی که با اخمی واقعی از چهره ای بی احساس تغییر کرد قبل از اینکه حتی فرصت کنی واکنشی نشون بدهی دست رنگ پریده اش از صفحه بیرون پرید و دور گردن ات را محکم گرفت کلمات در گلویت خفه شدند و دید ات تار تر شد، آخرین چیزی که شنیدی زمزمه هایی نفرت بار درمورد عوض کردن جاهایتان بود و سپس… تاریکی مطلق… حس بی وزنی ات زیاد طول نکشید و فوراً با برخورد شدید صدا ها و وزوز اشان در گوش ات جایگذین شد چشم هایت را روی هم فشار دادی. زانو های برهنه ات روی سطحی سنگی و سرد بودند، استخوان هایت درد میکردند و چیزی در آغوش ات میلرزید و هق هق میکرد چشم هایت را از هم گشودی. نور رنگ پریده ای که از پنجره های بلند به داخل میتابید و بوی فلزی خون فوراً به تو هجوم آوردند. سالنی با طاق های بلند و پرده های مخملین که به خون سرخ آغشته شده بودند دید ات را پر کرد. صدای جیغ و هیاهو و برخورد فلز به فلز باعث شد قلب ات تند تر و تند تر بکوبد اینجا دیگر کدام جهنم دره ای است؟! با چشم های گشاد شده و عرق سردی که از روی شقیقه ات به پایین سر میخورد پایین را نگاه کردی. دختری کوچک با موهایی به رنگ برف خودش را به تو چسبانده بود، یا شاید به بدنی که برای تو نبود. انگشتان کوچک و لرزان اش در پارچه لباسی مجلسی که متعلق به این دوران نبود چنگ زده بودند و خیسی اشک هایش را روی سینه ات حس میکردی. این… قیافه دخترک زیادی برایت آشنا است. درک عمیقی مثل آب یخ فوراً به تو خورد و باعث شد بازو هایت بلرزند، اینجا خانه تو نیست! دنیای تو نیست!! و از همه مهم تر بدن تو هم نیست!!! این دختر کوچک الیسا است و این بدن هم متعلق به آلیس است! با درک این موضوع که او واقعاً گلویت را گرفته و جای خودش را با تو عوض کرده باعث شد شکم ات پایین بیفتد و وحشت فوراً راه اش را به ذهن ات باز کند چیزی در سینه ات سفت شد، تحمل این بوی شدید از خون را نداشتی. اصلاً کجای زندگی اش هستی؟! هیچ جای اینجا برایت ذره ای هم آشنا نیست!! تازه توانستی به پیش رویت توجه کنی. جسد… آن هم خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد… افرادی با لباس های فرمی که فقط در داستان ها می‌بینی درحالی که خون از زخم های بدنشان جاری بود گوشه و کنار سالن افتاده بودند حاصل یک قتل عام دست جمعی بزرگ جلوی چشم هایت بود عضلاتت قفل کردند. چشم هایت ناخودآگاه روی اجساد میچرخید و از این درک که برخی با درد فراوان هنوز نفس میکشیدند ضربان قلب ات تندتر شد. این یک کابوس زنده است! امکان ندارد هیچکدام از این ها واقعی باشند! تو- تو نمیتوانی وارد جایی شوی که حتی وجود هم ندارد! غیر ممکن- رشته افکار ات با صدای فریاد گوش خراشی پاره شد دست هایت ناخودآگاه محکمتر الیسا را گرفتند. شوالیه ای درحالی که خون سرخ زره براق اش را لکه دار کرده بود نیزه را از بین گوشت و پوست و رگ های مردی فرو کرد و عمیق به داخل برد. صدای درهم شکستن استخوان های دنده اش باعث شد معده ات منقبض و داغ شود جوش و خروشی وحشتناک درون این بدن بود جسد روی زمین افتاد. شوالیه چندین و چند بار به قفسه سینه اش لگد زد. چکمه های فلزی به استخوان ها میخوردند و مرد بیچاره حتی نتوانست فریاد بکشد، نفس هایش در خون خودش خفه شدند. بغضی که مثل خار دور گلویت پیچ خورده بود بالاخره ترکید و اشک های داغ از روی گونه هایت به پایین سر خوردند تو به اینجا تعلق نداری! نمیخواهی نفر بعدی باشی!! چه گناهی کردی که مستحق دیدن این چیز ها باشی؟! بوی فلزی خون، دختری که کنارت میلرزد و آدم هایی که با چندین استخوان شکسته به سختی نفس میکشند اینها واقعی اند! تو اینجا گیر کردی!!!!!! بین هق هق هایت تلاش کردی نفس بکشی. سر ات درد میکرد و معده ات پیچ و تاب میخورد، انگار میخواستی همین حالا تمام اندام هایت را استفراغ کنی اشک هایت دامن مخمل را لکه دار کرد و محکمتر دختر کوچولو را به خودت چسباندی. تو نمیخواهی اینجا و اینطوری بمیری! اگر بمیری، خودت و خانواده ات در دنیای خودت چه میشوند؟ جسد ات تا ابد در کما میپوسد؟! شوالیه با قدم های سنگین اش سمت تو چرخید و باعث شد عضلاتت منقبض و منقبض تر شوند. الیسا را در آغوش ات بالا کشیدی و از عمق گلوی دردناک ات فریاد زدی "ب- برو عقب! نزدیک نیا!" و صدایت بین هق هق ها دوباره درهم شکست. زبانت طعم خاکستر میداد و اشک های داغ دید ات را پر کرده بودند، شوالیه فقط چند کلمه را ادا کرد "به فرمان امپراتوری همه شما مجازات خواهید شد"
و نیزه اش را با تمام قدرت در قفسه سینه ات فرو کرد نفس ات بین دنده هایت خفه شد و تاریکی چشم هایت را پر کرد. سکوت مثل وزنه ای سنگین ناگهان تمام اطراف ات را در بر گرفت حتی دیگر زمین سنگی سرد را زیر زانو های دردناک ات حس نمیکردی. تو داری میمیری… این آخرش است… با صدای قدم های نرمی به سختی چشم هایت را از هم گشودی. لبخندی محو از چهره ای رنگ پریده جلوی تو بود چشم سبز زمردین اش به آرامی برق میزد. "چه حسی داره؟ خیلی جالب بنظر میاد مگه نه؟" کلمات در گلویت خفه شدند. نمیتوانستی جواب آلیس واقعی را بدهی. دختر لبخندش را پهن تر کرد و با لمس سرد اش چشم هایت را پوشاند "فکر میکنم دیگه کافی باشه" و با این حرف، نفس به سینه ات برگشت و چشم هایت از هم باز شدند. گوشی کنار دست ات خاموش شده و کوسن را پشت کمر ات حس میکردی بوی خانه فوراً به مشام ات رسید اوه خداروشکر… فقط یک کابوس بود (خداروشکر کن که زنده ای ^^)
هلن وای هلن وای هلن وایوایوای
خیلی خوب بود😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭