در ازدحام دُنیا اگرانسانی رایافتی ک تورامیفَهمد رَهایش نکن💙:
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ
اگه بخوام واقعا راجب تو بگم٬
باید بگم جایگاه تو توی قلب من حد و مرز نداره! تو ریشه کردی تو کل وجودم :)
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
عجایب
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت9...
بعدشم بده من یکم ملت و شاد کنم ؟ بزار یکم دلشون باز شه . ببینم تو با چایت کیکم میخوری؟
مهسا تو محوطه ی دانشگاه در حال قدم زدن بود. نیم ساعتی تا شروع کلاسش مونده بود از صبح آنید و ندیده بود . به دورو بر نگاه میکرد شاید بتونه اون و پیدا کنه
. این ساعت با هم کلاس داشتند. یکدفعه یکی از پشت کمرش و گرفت . مهسا از ترس جیغ کوتاهی کشید . خیلی ترسیده بود به پشت سرش نگاه کرد و صورت خندان آنید و جلوی خودش دید . با عصبانیت داد زد و گفت : دیوونه مردم از ترس. چند تا دختر و پسر که تو اون اطراف بودن با تعجب رو برگردوندن تا ببینن کی جیغ کشیده و چرا ؟
آنید : اولا" سلام . دوما صداتو بیار پایین الان ملت فکر میکنن من اعمال منافی عفت انجام دادم. سوما" خیلی حال میده ترو اذیت کنم. این جور که میترسی خیلی ناز میشی مهسا که یه کم آروم تر شده بود با دیدن لبخند گشاد آنید خودش هم به خنده افتاد
مهسا چته خیلی شنگولی خبری شده؟ کبکت خروس میخونه. آنید : بله خوشحالم . کبکمم میخونه . بالاخره فهمیدم چی کار کنم.
مهسا : چی و چی کار کنی؟
آنید: کار عملیو.
مهسا : کدوم کار عملی؟ ما که کار عملی نداشتیم ؟
آنید : اه خنگه همونی که استاد هفته ی پیش گفت که بریم تو باغ کار کنیم که
تجربمون زیاد شه
مهسا : اون که در حد حرف بود.
بعد به ناگاه برقی تو چشمهاش پیدا شد و با هیجان گفت: ببینم بلا ... نکنه یه پسر
پولدار پیدا کردی . آره ؟؟؟
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜