هدایت شده از ♡Ali Yasini, Novel♡
#تاوان_عشقی_اشتباه
#پارت_27
سریع از اتاق بیرون زدم. وارد اتاق خودم شدم و خودمو روی تخت پرت کردم و زار زدم.
واکنشش خیلی غیر منتظره بود. نمیدونم چرا انقدر ضعیف شدم. نمیدونم چرا هروقت اون سرم داد میزنه به جای اینکه از خودم دفاع کنم به گریه میوفتم.
اقتدار و جذبه ای که از علی دیدم رو هیچ جای دیگه ای ندیدم.
صدای حامی از پشت در اومد.
حامی_گفتم جلوی چشمش آفتابی نشو پارمیس. چرا حرف گوش نمیکنی؟
و صدای دور شدن قدماش به گوشم رسید.
تا عصری موقع ناهار داشتم گریه میکردم. نمیدونم چرا اشکام بنت نمیومدن. من نگران علی بودم و اون اینجوری رفتار کرد.
اون حرفا چی بود؟ یعنی قبلا عاشق کسی بوده و اون فرد بهش خیانت کرده؟
به نفس نفس و هق هق افتاده بودم. یه بار آناشید اومده بود و گفت بیام ناهار ولی قبول نکردم.
یه بار هم خاله سارا اومد برام غذا آورد. ولی نمیتونستم. اصلا اشتها نداشتم. چند بار هم حامی صدام زده بود ولی جوابشو نداده بودم.
اینبار صدای باز شدن در رو شنیدم.
_حامی ولم کن. گفتم غذا نمیخوام. نمیخوام با اون مرتیکه رو به رو بشم. بس کل عمرم این چند وقت سرم داد زده.
صدای بمش درست کنار گوشم پخش شد
علی_مرتیکه؟ صفت جدیده؟ عوضی، روانی، مرتیکه، آشغال.. راحت باش تو رو خدا تعارف نکن. هرچی دلت میخواد بگو هااا
_ت.. ت.. ت.. توووو... ا.. این.. اینجا..
لبخند کجی زد. همهی حرفاش تیکه و کنایه بود لامصب.
علی_باز که داری من من میکنی. اومدم بیارمت ناهار. حامی برات توضیح نداده؟ بدم میاد یکی از اعضای این عمارت سر میز ناهار حاضر نباشه. حتی غذایی که برات فرستادیم هم پس فرستادی. چه مرگته؟
_هی.. هیچی. فقط.. فقط اشتها ندارم. زوری که نیست.
علی_توی این عمارت زوریه.
بازومو گرفت که آخم بلند شد.
علی_چت شد؟
_بازوم.. همونه که توی اتاقت و کلا این چند وقت هی میگیریش و فشارش میدی. درد میکنه خووو
اخم کمرنگی کرد. آستین لباسمو بالا زد و متعجب به بازوم که کبود شده بود نگاه کرد.
علی_یعنی.. انقدر محکم گرفتم؟
اینا رو زیر لب به خودش میگفت ولی خب من شنیدم.
_بله. حالا دلیل اون صفت هایی که بهت نسبت دادم رو فهمیدی آقا؟
و با حرص ازش رو گرفتم. خواستم بازومو از دستش بکشم بیرون که دیدم به یه جای دیگه از بازوم خیره شده.
علی_تا حالا چاقو خوردی؟
_من؟
دستپاچه لبخندی هول هولکی ای زدم.
_نه نه اصلا.
خیلی ضایع بودم. اخمش پر رنگ تر شد.
علی_از دروغ و پنهان کاری متنفرم. میدونی که؟
_خب.. همون موقع که اون خلافکار ها دنبالم میگشتن چاقو رو بین لباسا آوردن که بگردن و زخمی شدم.
علی_آها.
دستمو ول کرد.
علی_بدو بیا ناهار. سریع.
_باشه.
وقتی دید همونجوری ثابت وسط اتاق وایسادم پوفی کشید.
مچ ظریفمو بین دست بزرگش و قویش گرفت و کشون کشون منو از اتاق خارج کرد.
وقتی وارد آشپزخونه شدیم، همه با تعجب نگاهمون کردن.
ادامه دارد..