«سـنـد عـشـق»
پارت: 2
نیکا:من میخوام از اینجا برممممممم(داد)
حامی: داد نزن(فریاد)
رفتم بیرون درم قفل کردم
نیکا:حامی رفت بیرون درم قفل کرد
آخه من چکارم؟
چرا من باید قربانی کارهای بابام بشم؟
بغضم ترکید
صدای هق هق گریم اتاقو پر کرده بود
حامی: صدای گریه شو می فهمیدم
رفتم در اتاقشو باز کردم
صدای هق هق گریت اذیتم میکنه
الان چرا گریه میکنی؟
نیکا: اینجا واسم مثل زندانه
الان من چرا باید قربانی کارای بابام بشم؟
بابام یه کاری کرده چرا با من باید انتقام بگیری؟
حامی: به زودی دلیلشو میفهمی
نیکا: حامی...
حامی: رفتم بیرون
یکم دلم براش سوخت ولی خب
«ویو نیکا»
خوابیدم رو تختم
انقدر گریه کردم که خوابم برد
باصدای در زدن بلند شدم
بلهههه
حامی: رفتم داخل اتاقش
امروز باید نقش دوست دختر منو بازی کنی
نیکا: اگه نقش دوست دخترتو بازی نکنم چی میشه؟
حامی: بد میشه
نیکا: ترسیده بودم برای همین قبول کردم
ب..باشه
حامی:پس سریع آماده شو
هرموقع صدات کردم بیا بیرون
نیکا: باش
آماده شدم
یکم بعد حامی صدام کرد
حامی: عزیزمم آماده ایی؟
نیکا: آره عزیزم
الان میام بیرون
رفتم بیرون عمارت قشنگی بود
حامی: اومدی گلم
نیکا: آره
ایشون پدر بزرگ من هستن
نیکا: خوشبختم
حسین: منم همینطور
پدر بزرگ حامی خیلی سرد بود
حامی...
بقیشو تو پارت بعد بخون ✨
کپی؟به هیچ وج
به قلم آلا
ورق دوم رمان«سـند عـشـق» تقدیم نگاهتون شد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
خوشحال میشم نظراتتونو با من در میون بزارید✨
حامیم عزیزمون،روز پسر مبارک
از طرف همه ما، فندومت؛ همونایی که با صدات خندیدن، گریه کردن و کلی خاطره ساختن
امیدوارم همیشه دلت خوش،لبت خندون و صدات موندگار باشه
دوستت داریم،بیشتر از چیزی که توی چند خط جا بشه🤍✨
#ادامه_بده
اگه ناشناسو پر کنید پارت میدم🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
به نام خداوند 🫐🌊
من ملینا هستم یه دختر مذهبی خوش ذوق از اردبیل🫧💎
از حیوون مورد علاقم بگم 💎 من عاشق اسبم گزینه دومم گنجشکه و سوم پاندا واقعا عاشقشم🧊🫧
کلاس ششمم و یه خواهر کوچیکتر دارم❄️
https://eitaa.com/jhghggjujjn
«سـایـه عـشـق»
پارت:3
حامی: ایشون نیکا هستن
و قراره به زودی باهم ازدواج کنیم
نیکا: وقتی گفت قراره به زودی باهم ازدواج کنی تعجب کردم
نگاش کردم اونم منو نگاه کرد ولی با نگاهش بهم فهموند که چیزی نگم
حسین:پس قراره به زودی ازدواج کنید
حامی: بله
حسین: چه خوب
چند ساعت بعد
نیکا: پدر بزرگ حامی رفت
منم رفتم توی اتاقم
یکم گذشت که در باز شد
حامی: نقشتو خوب بازی کردی
ولی از این به بعد قراره بشی زن قانونی من
نیکا: چ..چی؟
حامی: یبار گفتم
از این به بعد قراره بشی زن قانونی من
این کار فقط برای اینه که از پدرت انتقام بگیرم
نیکا:ولی..
تا خواستم چیزی بگم از اتاق رفت بیرون
من دوست ندارم ازدواجی که میکنم از نفرت باشه
دوست دارم با عشق باشه
هعییی
سرمو گذاشتم رو بالشت
اصن نفهمیدم کی خوابم برد
فردا صبح
«ویو نیکا»
صبح با صدای در زدن بیدار شدم
بلهههه
+خانم آقا گفتن بیاین صبحانه
_به آقاتون بگید که من سیرم
+ولی خانم
_ولی نداره همین که گفتم
چند دقیقه بعد در با شتاب باز شد
حامی: مگه نمیگم بیا صبحونه؟
نیکا: سیرم
حامی: باشه
رفتم بیرون ولی برای ناهار باز صداش میکنم
نیکا: حامی رفت بیرون
چرا اینجوری میکنه
بقیشو تو پارت بعد بخون😊
کپی؟ به هیچ وج
به قلم: آلا