صفحه را نگاه کرد.
شماره ناشناس بود.
_الو؟
صدای مردی از آن طرف خط آمد.
چند ثانیه بعد،صورت منصور کاملا بی رنگ شد.
_نه...
دریا نزدیک تر رفت.
+چیشده؟
منصور تماس را قط کرد
_باید از اینجا بری
دریا با تعجب گفت:
کجا؟
_هرجا که امن باشه
+بابا،داری منو میترسونی!
منصور دستی به صورتش کشید.
_اون برگشته
+کی؟
منصور آرام سرش را آورد بالا
کسی که بیست سال منتظره فرصته
منصور ادامه داد:
اما اینبار هدفش من نیستم
دریا آهسته پرسید، پس کیه؟
منصور نگاهش کرد
تو
در همان لحظه صدای ترمز یک ماشین از بیرون خانه شنیده شد.
هردو به سمت پنجره برگشتند
یک ماشین مشکی جلوی خانه توقف کرد بود.
در ماشین باز شد
منصور با دیدنش زیر لب گفت:
نه...
دریا پرسید:
+کیه؟
منصور فقط یک جمله گفت:
حامی
دریا نفسش را حبس کرد
حامی وارد حیاط شد
اما این بار تنها نبود
در دستش چیزی بود که میتوانست تمام زندگی دریا را زیررو کند.....
No copying whatsoever.❌
Written by Ala ✨
ورق پنجم رمان(عروس دشمن)تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
هدایت شده از ᯓ࣪𝐋̲𝐎࣭𝐕̅𝐄 𝐏꯭𝐔𝐋̣𝐒࣪𝐄🪽نفور
رمان نبض عشق منتشر شدᯓ
دنبال یه رمان با ژانر عاشقانه_درامی؟
خب زود باش جوین بده🌀:)
قسمتی از رمان...
●
حامی:کدوم ک.ثافتی جرعت کرده
رزا:حامی جون رزا آروم باش فقط.
●
علی:آروم باش...الان اورژانس میرسه
حامی:جون حامی پاشو،توروخدا چشماتو باز کن.
●
در رو باز کردم رفتم تو
همه لامپ ها خاموش بود...
حامی:رزا؟
همون لحظه چراغ ها روشن شد و....
●
اینجا با احساساتمون مینویسیم و میخونیم🎐...
`برای خوندن ادامهی این قصه به چنل زیر سر بزن:
@LOVEPULSE_Hami_Rosa
Bride of the Enemy 🖤
رمان نبض عشق منتشر شدᯓ دنبال یه رمان با ژانر عاشقانه_درامی؟ خب زود باش جوین بده🌀:) قسمتی از رمان
برید چنلش
خیلییی رمانش قشنگه✨💕