eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
147 دنبال‌کننده
120 عکس
16 ویدیو
0 فایل
رمان عروسِ دشمن عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس:مبینا الا ✨🤍 آلا:جونم؟ مبینا:گیآنم؟
ناشناس:https://eitaa.com/AlaSj1393/907 چندتا مونده؟ ✨🤍 آلا:یکم دیگه
ناشناس:چه سازی میزنید؟ ✨🤍 آلا:ساز مخالف🤣🦦 مبینا:ساز مخالف 😂
ناشناس:قدو بالای تو رعنارو بنازم ✨🤍 آلا: تو گل باغ تمنارو بنازم مبینا:توکه با عشوه گری از همه دل میبری
ناشناس:الا محو میشودد ✨🤍 و یکدفی ضاهر میشودد
ناشناس:عروسک جون فدات شم توهم قلبت شکسته ✨🤍 آلا: وای بقیشو یادم رفته 🤦‍♀ مبینا:توهم قلبت شکسته❤️‍🩹
خب پایان ناشناس✨ مرسی که کویر نکردید🫶🏼
هدایت شده از  𝗵คค๓𝗶 | ē𝗹ค𝗵ē
و منم بالاخره بلیط گرفتم😭✨🤍 قراره کلی براتون فیلم بزارم ✨🥺 https://eitaa.com/Fan_haami اَدَمه قراره برامون بزاره تو هم بیا ببین سه شنبه هفته اینده یکی دیگه از اد هام هم میره برامون میزاره 🥲💘
اگر جبران ندادین بدین هستم
🖤 عروس دشمن فصل دهم | مرد چهارم حامی هنوز گوشی دریا را در دست داشت. چشم‌هایش روی تصویر ثابت مانده بود. فرید. مردی که بیست سال همه تصور می‌کردند ناپدید شده. مردی که آخرین بار همان شب کنار کامران دیده شده بود. دریا آرام پرسید: — چرا چیزی نمی‌گی؟ حامی جواب نداد. شروین جلو آمد و به عکس نگاه کرد. — این عکس از کجا اومده؟ دریا گفت: — نمی‌دونم. یه شماره‌ی ناشناس فرستاد. حامی گوشی را به او برگرداند. — شماره رو پاک نکن. — چرا؟ — چون ممکنه تنها سرنخ ما باشه. دریا گوشی را گرفت. — تو فرید رو می‌شناختی؟ حامی چند لحظه سکوت کرد. — آره. — چقدر؟ — قبل از اون شب، خیلی. — و بعد؟ حامی نگاهش را پایین انداخت. — بعد از اون شب، هیچ‌وقت پیداش نکردم. دریا آرام پرسید: — فکر می‌کردی مرده؟ — همه فکر می‌کردیم. شروین گفت: — حامی، باید بریم. حامی سر تکان داد. دریا جلو آمد. — منم میام. حامی مخالفت نکرد. — باشه. دریا با تعجب نگاهش کرد. — همین؟ — این بار نمی‌خوام تنها بمونی. دریا برای لحظه‌ای مکث کرد. لحن حامی هنوز سرد بود، اما جمله‌اش باعث شد کمی آرام‌تر شود. ماشین در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد. دریا در صندلی عقب نشسته بود و حامی جلو کنار شروین. چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد. بالاخره دریا گفت: — حامی؟ — بله؟ — کامران چه جور آدمی بود؟ حامی برای چند ثانیه سکوت کرد. — خوب. دریا لبخند تلخی زد. — فقط همین؟ حامی نگاهش را به جاده دوخت. — خیلی به بقیه اهمیت می‌داد. برخلاف من. شروین آرام خندید. — اینو خوب گفتی. حامی نگاه کوتاهی به او انداخت. — چیزی گفتم که خنده داشت؟ — نه. سکوت دوباره برگشت. حامی بعد از چند لحظه ادامه داد: — کامران همیشه فکر می‌کرد آدم‌ها می‌تونن تغییر کنن. دریا پرسید: — تو فکر نمی‌کنی؟ — نه. — حتی خودت؟ حامی برای اولین بار جواب فوری نداد. بعد گفت: — بعضی آدم‌ها تغییر نمی‌کنن. فقط بهتر یاد می‌گیرن خودشون رو پنهان کنن. دریا به شیشه‌ی ماشین تکیه داد. — امیدوارم تو جزو اون آدم‌ها نباشی. حامی از آینه نگاه کوتاهی به او انداخت. — هنوز زوده که درباره‌م قضاوت کنی. دریا آرام گفت: — تو هم درباره‌ی من همین‌طور. حامی چیزی نگفت. اما گوشه‌ی لبش برای لحظه‌ای تکان خورد؛ آن‌قدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد. وقتی به خانه‌ی منصور رسیدند، در ورودی باز بود. دریا فوراً از ماشین پیاده شد. — بابا! وارد خانه شد. ـ بابا؟ هیچ جوابی نبود. حامی پشت سرش وارد شد. ـ دریا، صبر کن. اما دریا به سمت سالن رفت. خانه به‌هم‌ریخته نبود. هیچ نشانه‌ای از درگیری وجود نداشت. فقط روی میز، یک پاکت سفید قرار داشت. دریا آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای دریا.» دستش لرزید. حامی پاکت را از او گرفت. — نذار بازش کنی. دریا گفت: — چرا؟ — ممکنه تله باشه. ـ پس چی کار کنیم؟ حامی پاکت را باز کرد. داخلش فقط یک عکس بود. عکس یک زن جوان. دریا با دیدنش خشکش زد. — این... حامی به عکس نگاه کرد. چهره‌اش تغییر کرد. دریا آرام گفت: — این مامانمه. حامی به او نگاه کرد. — مطمئنی؟ — آره. دریا عکس را از دستش گرفت. پشت عکس نوشته شده بود: «قبل از اینکه دنبال حقیقت پدرت بگردی، درباره‌ی مادرت سؤال کن.» دریا نفسش بند آمد. — چرا باید عکس مامانم رو برای من بفرستن؟ حامی چیزی نگفت. شروین عکس را دید و گفت: — این دیگه ربطی به کامران نداره. حامی آرام جواب داد: — شاید بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم ربط داشته باشه. دریا به حامی نگاه کرد. — تو درباره‌ی مادرم چیزی می‌دونی؟ حامی سکوت کرد. دریا این بار با صدای محکم‌تری پرسید: — حامی، چیزی می‌دونی؟ حامی نگاهش کرد. — فقط اسمش رو شنیدم. — از کی؟ حامی چند لحظه مکث کرد. — از کامران. دریا مات ماند. — کامران... مامان منو می‌شناخت؟ حامی جواب نداد. دریا چند قدم عقب رفت. همه‌چیز داشت پیچیده‌تر می‌شد. پدرش. حامی. کامران. فرید. و حالا مادرش. ناگهان صدای گوشی حامی بلند شد. شماره ناشناس. حامی جواب داد. ـ بله؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. این بار حامی همان لحظه شناختش. چهره‌اش سرد شد. ـ فرید؟ دریا با شنیدن اسمش نزدیک‌تر آمد. صدای مرد از پشت تلفن آرام بود: ـ بالاخره ازدواج کردی، حامی. حامی گفت: ـ کجایی؟ فرید خندید. ـ هنوز هم عجولی. ـ آدرس بده. ـ نه. ـ پس چرا زنگ زدی؟ چند ثانیه سکوت. بعد فرید گفت: ـ چون باید یه چیز رو بدونی. حامی منتظر ماند. ـ دریا تنها کسی نیست که از گذشته‌ی منصور خبر نداره. خود تو هم همه‌چیز رو نمی‌دونی. تماس قطع شد. دریا به حامی نگاه کرد. — چی گفت؟ حامی گوشی را پایین آورد. ـ گفت باید بیشتر مراقب باشیم.