eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
143 دنبال‌کننده
120 عکس
15 ویدیو
0 فایل
رمان عروسِ دشمن عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس:الا محو میشودد ✨🤍 و یکدفی ضاهر میشودد
ناشناس:عروسک جون فدات شم توهم قلبت شکسته ✨🤍 آلا: وای بقیشو یادم رفته 🤦‍♀ مبینا:توهم قلبت شکسته❤️‍🩹
خب پایان ناشناس✨ مرسی که کویر نکردید🫶🏼
هدایت شده از  𝗵คค๓𝗶 | ē𝗹ค𝗵ē
و منم بالاخره بلیط گرفتم😭✨🤍 قراره کلی براتون فیلم بزارم ✨🥺 https://eitaa.com/Fan_haami اَدَمه قراره برامون بزاره تو هم بیا ببین سه شنبه هفته اینده یکی دیگه از اد هام هم میره برامون میزاره 🥲💘
اگر جبران ندادین بدین هستم
🖤 عروس دشمن فصل دهم | مرد چهارم حامی هنوز گوشی دریا را در دست داشت. چشم‌هایش روی تصویر ثابت مانده بود. فرید. مردی که بیست سال همه تصور می‌کردند ناپدید شده. مردی که آخرین بار همان شب کنار کامران دیده شده بود. دریا آرام پرسید: — چرا چیزی نمی‌گی؟ حامی جواب نداد. شروین جلو آمد و به عکس نگاه کرد. — این عکس از کجا اومده؟ دریا گفت: — نمی‌دونم. یه شماره‌ی ناشناس فرستاد. حامی گوشی را به او برگرداند. — شماره رو پاک نکن. — چرا؟ — چون ممکنه تنها سرنخ ما باشه. دریا گوشی را گرفت. — تو فرید رو می‌شناختی؟ حامی چند لحظه سکوت کرد. — آره. — چقدر؟ — قبل از اون شب، خیلی. — و بعد؟ حامی نگاهش را پایین انداخت. — بعد از اون شب، هیچ‌وقت پیداش نکردم. دریا آرام پرسید: — فکر می‌کردی مرده؟ — همه فکر می‌کردیم. شروین گفت: — حامی، باید بریم. حامی سر تکان داد. دریا جلو آمد. — منم میام. حامی مخالفت نکرد. — باشه. دریا با تعجب نگاهش کرد. — همین؟ — این بار نمی‌خوام تنها بمونی. دریا برای لحظه‌ای مکث کرد. لحن حامی هنوز سرد بود، اما جمله‌اش باعث شد کمی آرام‌تر شود. ماشین در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد. دریا در صندلی عقب نشسته بود و حامی جلو کنار شروین. چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد. بالاخره دریا گفت: — حامی؟ — بله؟ — کامران چه جور آدمی بود؟ حامی برای چند ثانیه سکوت کرد. — خوب. دریا لبخند تلخی زد. — فقط همین؟ حامی نگاهش را به جاده دوخت. — خیلی به بقیه اهمیت می‌داد. برخلاف من. شروین آرام خندید. — اینو خوب گفتی. حامی نگاه کوتاهی به او انداخت. — چیزی گفتم که خنده داشت؟ — نه. سکوت دوباره برگشت. حامی بعد از چند لحظه ادامه داد: — کامران همیشه فکر می‌کرد آدم‌ها می‌تونن تغییر کنن. دریا پرسید: — تو فکر نمی‌کنی؟ — نه. — حتی خودت؟ حامی برای اولین بار جواب فوری نداد. بعد گفت: — بعضی آدم‌ها تغییر نمی‌کنن. فقط بهتر یاد می‌گیرن خودشون رو پنهان کنن. دریا به شیشه‌ی ماشین تکیه داد. — امیدوارم تو جزو اون آدم‌ها نباشی. حامی از آینه نگاه کوتاهی به او انداخت. — هنوز زوده که درباره‌م قضاوت کنی. دریا آرام گفت: — تو هم درباره‌ی من همین‌طور. حامی چیزی نگفت. اما گوشه‌ی لبش برای لحظه‌ای تکان خورد؛ آن‌قدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد. وقتی به خانه‌ی منصور رسیدند، در ورودی باز بود. دریا فوراً از ماشین پیاده شد. — بابا! وارد خانه شد. ـ بابا؟ هیچ جوابی نبود. حامی پشت سرش وارد شد. ـ دریا، صبر کن. اما دریا به سمت سالن رفت. خانه به‌هم‌ریخته نبود. هیچ نشانه‌ای از درگیری وجود نداشت. فقط روی میز، یک پاکت سفید قرار داشت. دریا آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای دریا.» دستش لرزید. حامی پاکت را از او گرفت. — نذار بازش کنی. دریا گفت: — چرا؟ — ممکنه تله باشه. ـ پس چی کار کنیم؟ حامی پاکت را باز کرد. داخلش فقط یک عکس بود. عکس یک زن جوان. دریا با دیدنش خشکش زد. — این... حامی به عکس نگاه کرد. چهره‌اش تغییر کرد. دریا آرام گفت: — این مامانمه. حامی به او نگاه کرد. — مطمئنی؟ — آره. دریا عکس را از دستش گرفت. پشت عکس نوشته شده بود: «قبل از اینکه دنبال حقیقت پدرت بگردی، درباره‌ی مادرت سؤال کن.» دریا نفسش بند آمد. — چرا باید عکس مامانم رو برای من بفرستن؟ حامی چیزی نگفت. شروین عکس را دید و گفت: — این دیگه ربطی به کامران نداره. حامی آرام جواب داد: — شاید بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم ربط داشته باشه. دریا به حامی نگاه کرد. — تو درباره‌ی مادرم چیزی می‌دونی؟ حامی سکوت کرد. دریا این بار با صدای محکم‌تری پرسید: — حامی، چیزی می‌دونی؟ حامی نگاهش کرد. — فقط اسمش رو شنیدم. — از کی؟ حامی چند لحظه مکث کرد. — از کامران. دریا مات ماند. — کامران... مامان منو می‌شناخت؟ حامی جواب نداد. دریا چند قدم عقب رفت. همه‌چیز داشت پیچیده‌تر می‌شد. پدرش. حامی. کامران. فرید. و حالا مادرش. ناگهان صدای گوشی حامی بلند شد. شماره ناشناس. حامی جواب داد. ـ بله؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. این بار حامی همان لحظه شناختش. چهره‌اش سرد شد. ـ فرید؟ دریا با شنیدن اسمش نزدیک‌تر آمد. صدای مرد از پشت تلفن آرام بود: ـ بالاخره ازدواج کردی، حامی. حامی گفت: ـ کجایی؟ فرید خندید. ـ هنوز هم عجولی. ـ آدرس بده. ـ نه. ـ پس چرا زنگ زدی؟ چند ثانیه سکوت. بعد فرید گفت: ـ چون باید یه چیز رو بدونی. حامی منتظر ماند. ـ دریا تنها کسی نیست که از گذشته‌ی منصور خبر نداره. خود تو هم همه‌چیز رو نمی‌دونی. تماس قطع شد. دریا به حامی نگاه کرد. — چی گفت؟ حامی گوشی را پایین آورد. ـ گفت باید بیشتر مراقب باشیم.
دریا فهمید حامی همه‌ی حرف را نگفته. اما این بار چیزی نگفت. فقط عکس مادرش را محکم در دست گرفت. و برای اولین بار، حامی متوجه شد که پشت آن ظاهر محکم، دریا واقعاً ترسیده. آرام گفت: — دریا... دریا نگاهش کرد. — چی؟ — پیداش می‌کنیم. دریا چند ثانیه به او خیره ماند. ـ قول می‌دی؟ حامی مکث کرد. بعد گفت: — قول می‌دم. و هیچ‌کدام نمی‌دانستند این قول، قرار است آن‌ها را به حقیقتی برساند که حتی حامی هم از شنیدنش آماده نبود. 🖤
🖤 عروس دشمن فصل یازدهم | نامه‌ای از گذشته دریا هنوز همان‌جا ایستاده بود. عکس مادرش در دستش بود و نگاهش روی صورت جوان زنی مانده بود که سال‌ها فقط از او یک خاطره‌ی مبهم داشت. — حامی... حامی نگاهش کرد. — چرا کامران اسم مامان منو می‌دونسته؟ حامی جواب نداد. دریا نزدیک‌تر شد. — تو گفتی کامران آدم خوبی بود. پس چرا باید درباره‌ی مادرم چیزی می‌دونست؟ حامی آرام گفت: — چون احتمالاً بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم، درگیر ماجرا بوده. شروین که مشغول بررسی خانه بود، ناگهان گفت: — بچه‌ها... هر دو برگشتند. شروین کنار کتابخانه ایستاده بود. — اینجا رو ببینید. پشت یکی از کتاب‌ها، یک پاکت قدیمی قرار داشت. حامی آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای منصور ـ فقط وقتی مجبور شدی حقیقت را بگویی.» دریا نفسش را حبس کرد. — بابا اینو گذاشته؟ حامی پاکت را باز کرد. داخلش یک نامه بود. خط روی کاغذ متعلق به منصور بود. حامی شروع به خواندن کرد: «اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی دیگر نمی‌توانم چیزی را پنهان کنم...» دریا آرام گفت: — ادامه بده. حامی چشم‌هایش را روی کلمات حرکت داد. «کامران مقصر نبود. فرید هم آن‌طور که فکر می‌کنید نیست. کسی که آن شب معامله را به هم زد، کسی بود که همه‌ی ما به او اعتماد داشتیم.» شروین زمزمه کرد: — کسی که بهش اعتماد داشتیم؟ حامی ادامه داد: «اما مهم‌تر از همه، دریا نباید هیچ‌وقت بفهمد که مادرش در آن شب حضور داشته.» دریا یک‌دفعه خشکش زد. — چی؟ حامی نامه را پایین آورد. دریا با صدایی لرزان گفت: — مامانم... اون شب اونجا بوده؟ حامی چیزی نگفت. دریا نامه را از دستش گرفت و خودش ادامه‌ی آن را خواند. «اگر روزی دریا این نامه را خواند، به او بگویید مادرش آن شب برای نجات یک نفر برگشته بود... نه برای فرار.» دریا آرام زمزمه کرد: — برای نجات چه کسی؟ پایین نامه فقط یک اسم نوشته شده بود. کامران. سکوت. حامی به شروین نگاه کرد. شروین هم مات مانده بود. دریا سرش را بلند کرد. — مامان من می‌خواسته کامران رو نجات بده؟ حامی گفت: — ظاهراً. — پس چرا بعدش ناپدید شد؟ این بار هیچ‌کس جوابی نداشت. ناگهان صدایی از طبقه‌ی بالا آمد. صدای افتادن چیزی. هر سه نفر هم‌زمان برگشتند. حامی فوراً جلوی دریا ایستاد. — اینجا بمون. دریا گفت: — نه. — دریا... — این بار نه. شروین آرام گفت: — من می‌رم بالا. حامی سر تکان داد. شروین از پله‌ها بالا رفت. چند ثانیه بعد صدایش آمد: — حامی! حامی و دریا سریع بالا رفتند. در اتاقی که سال‌ها بسته مانده بود، پنجره باز بود. پرده‌ها در باد تکان می‌خوردند. روی زمین یک جعبه‌ی چوبی افتاده بود. و داخلش... چندین عکس قدیمی. دریا یکی از عکس‌ها را برداشت. عکس مادرش بود. کنار کامران. و پشت سرشان... حامیِ نوجوان. دریا با تعجب گفت: — این عکس قبل از انفجاره؟ حامی عکس را گرفت. چهره‌اش در یک لحظه تغییر کرد. — آره. دریا به عکس خیره شد. — پس مامان من و کامران همدیگه رو می‌شناختن... حامی آرام گفت: — و ظاهراً من هم مادرت رو می‌شناختم. دریا به او نگاه کرد. — چی؟ حامی چشم‌هایش را بست. انگار خاطره‌ای قدیمی به ذهنش برگشته بود. — یه چیزایی یادمه... — چی؟ حامی آرام گفت: — یه زن بود که شب‌ها قبل از خواب برامون قصه می‌گفت. دریا نفسش را حبس کرد. — مادرم؟ حامی به عکس نگاه کرد. — فکر کنم... اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، گوشی شروین زنگ خورد. شروین جواب داد. چند ثانیه بعد با صدایی جدی گفت: — حامی... حامی برگشت. — چی شده؟ شروین گوشی را پایین آورد. — فرید دوباره پیام داده. — چی نوشته؟ شروین صفحه را نشان داد. فقط یک جمله: «اگر می‌خواهید بدانید آن شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، فردا ساعت هشت، انبار قدیمی را پیدا کنید... و دریا را تنها بفرستید.» دریا به حامی نگاه کرد. حامی فوراً گفت: — محاله. دریا جواب داد: — ولی من می‌رم. — نه. — این حقیقت درباره‌ی مادرمه. حامی با قاطعیت گفت: — گفتم نه. دریا برای اولین بار بدون ترس مقابلش ایستاد. — و منم برای اولین بار ازت می‌خوام به جای تصمیم گرفتن برای من، کنارم باشی. حامی ساکت شد. این جمله برای چند ثانیه تمام خشمش را خاموش کرد. دریا آرام ادامه داد: — من دیگه نمی‌خوام از حقیقت فرار کنم. حامی به او نگاه کرد. و فهمید از این لحظه به بعد... دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.
🖤 عروس دشمن آخرین پارت: «از دشمنی تا ابدیت» به قلم آلا 🥀 🕯️ بخش اول: آخرین راز ساعت از یازده شب گذشته بود. حامی پشت فرمان ماشین نشسته بود و به خیابان‌های تاریک خیره شده بود. حرف‌های منصور مدام در ذهنش تکرار می‌شد. «پدرت چیزی رو می‌دونه که بیست سال از همه پنهون کرده.» پدرش. مردی که تمام عمر به او یاد داده بود به هیچ‌کس اعتماد نکند؛ مردی که بعد از مرگ کامران، بارها به او گفته بود منصور قاتل برادرش است. حامی فرمان را محکم گرفت. — امکان نداره... اما عکس قدیمی، نامه‌ها و پیام‌های ناشناس چیز دیگری می‌گفتند. گوشی‌اش زنگ خورد. شروین بود. — کجایی؟ — توی ماشینم. — کدوم ماشین؟ کدوم خیابون؟ حامی، من غیب‌گو نیستم! — شروین، حرفت رو بزن. صدای شروین جدی شد. — پیداش کردم. حامی بلافاصله پرسید: — کی رو؟ — فرید رو. آدرسش رو هم پیدا کردم. یه چیزی بهم گفته که فکر می‌کنم باید خودت بشنوی. حامی ماشین را روشن کرد. — آدرس رو بفرست. نیم ساعت بعد، حامی و شروین مقابل خانه‌ای قدیمی ایستاده بودند. فرید پشت در منتظرشان بود؛ انگار می‌دانست بالاخره روزی سراغش می‌آیند. حامی بدون مقدمه پرسید: — حقیقت اون شب چی بود؟ فرید آهی کشید. — بالاخره وقتش رسید. آن‌ها وارد خانه شدند. فرید پوشه‌ای از داخل کمد بیرون آورد و روی میز گذاشت. — بیست سال پیش، کامران متوجه شده بود یکی از افراد نزدیک به خانواده‌تون اطلاعات محرمانه رو به دشمن‌هاتون می‌فروشه. اون می‌خواست حقیقت رو به تو بگه، اما قبل از اینکه فرصت کنه، انفجار اتفاق افتاد. حامی با صدایی گرفته پرسید: — چه کسی پشت انفجار بود؟ فرید جواب داد: — پدرت دستور داده بود معامله‌ای انجام بشه که کامران باهاش مخالف بود. اما چیزی که نمی‌دونست این بود که یکی از افراد مورد اعتمادش، مواد منفجره رو برای از بین بردن مدارک و ساکت کردن کامران آماده کرده بود. حامی با خشم گفت: — اسمش! فرید پوشه را باز کرد. — رستگار. نامی که حامی خوب می‌شناخت. رستگار سال‌ها مشاور و دست راست پدرش بود؛ مردی که حتی بعد از آن حادثه هم در کنار خانواده باقی مانده بود. فرید ادامه داد: — رستگار می‌خواست تمام مدارک مربوط به معاملات غیرقانونی رو از بین ببره. کامران به حقیقت نزدیک شده بود. پدرت هم برای حفظ قدرتش تصمیم گرفته بود معامله رو ادامه بده، اما قصد نداشت پسر خودش کشته بشه. حامی ناباورانه پرسید: — پس پدرم می‌دونست کامران بی‌گناهه؟ — بله. بعد از انفجار فهمید رستگار از دستورش سوءاستفاده کرده. اما به‌جای اینکه همه‌چیز رو فاش کنه، سکوت کرد. می‌ترسید خانواده‌تون از هم بپاشه و دشمن‌هاتون از این وضعیت استفاده کنن. حامی پوزخند تلخی زد. — برای حفظ خانواده، گذاشت من بیست سال از منصور متنفر باشم؟ فرید چیزی نگفت. حامی پوشه را بست. تمام این سال‌ها فکر می‌کرد انتقامش را از قاتل برادرش می‌گیرد، درحالی‌که حتی نمی‌دانست چه کسی واقعاً مسئول آن اتفاق بوده است. اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود. — مادرم چی؟ چرا ناپدید شد؟ فرید نگاهش را پایین انداخت. — مادر دریا شاهد بخشی از اتفاقات بود. مادرت هم از حقیقت خبر داشت. وقتی رستگار فهمید ممکنه مدارک به دستشون بیفته، تهدیدشون کرد. مادر دریا برای محافظت از دخترش مجبور شد ناپدید بشه و مادرت هم برای مدتی از همه فاصله گرفت. حامی از جا بلند شد. — پس مادرم زنده‌ست؟ فرید سر تکان داد. — بله. و مادر دریا هم زنده‌ست. حامی برای چند ثانیه حرفی نزد. دو مادر. دو خانواده. یک انفجار. و بیست سال دروغ. حامی به سمت در رفت. فرید صدایش زد: — حامی! حامی برگشت. فرید آخرین پاکت را به او داد. — این نامه رو کامران قبل از اون شب نوشته بود. هیچ‌وقت به دستت نرسید. حامی پاکت را گرفت. روی آن نوشته شده بود: «برای برادرم، حامی.» دست‌های حامی برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماندند. بعد پاکت را باز کرد. خط کامران هنوز همان بود. «حامی، اگر این نامه به دستت رسید، می‌خوام یک چیز رو بدونی. هر اتفاقی افتاد، اجازه نده نفرت ازت آدمی بسازه که من هیچ‌وقت نمی‌خواستم بشی. اگر روزی فهمیدی کسی که بهش اعتماد داشتی بهت دروغ گفته، قبل از اینکه به کسی آسیب بزنی، حقیقت رو پیدا کن. تو برادر منی و من بهت اعتماد دارم. مهم نیست دنیا چقدر تاریک بشه؛ همیشه یک راه برای برگشتن وجود داره.» حامی نامه را پایین آورد. چشم‌هایش به‌شدت خسته بودند. برای اولین بار در بیست سال گذشته، دیگر نمی‌خواست انتقام بگیرد. فقط می‌خواست همه‌چیز تمام شود. 🖤 بخش دوم: بازگشت به خانه وقتی حامی به عمارت برگشت، دریا هنوز بیدار بود. روی مبل نشسته بود و کتابی را باز کرده بود، اما از نگاهش معلوم بود که حتی یک خط هم نخوانده است.
با شنیدن صدای در، سرش را بلند کرد. — حامی؟ حامی وارد شد. دریا با دیدن چهره‌اش کتاب را کنار گذاشت. — چی شده؟ حامی چند لحظه نگاهش کرد. نمی‌دانست از کجا شروع کند. بالاخره گفت: — همه‌چیز رو فهمیدم. دریا از جایش بلند شد. — چی رو؟ حامی پوشه را روی میز گذاشت. — اتفاق بیست سال پیش. انفجار کامران. حقیقت پدرم. همه‌چیز. دریا آرام نزدیک‌تر شد. — و حقیقت چی بود؟ حامی داستان را از ابتدا برایش تعریف کرد؛ از خیانت رستگار، از سکوت پدرش، از نامه‌ی کامران و از دو مادری که برای محافظت از خانواده‌هایشان مجبور به ناپدید شدن شده بودند. دریا تمام مدت ساکت گوش داد. وقتی حرف‌های حامی تمام شد، آهسته پرسید: — پس پدرم قاتل کامران نبود؟ حامی سرش را تکان داد. — نه. دریا چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. تمام سال‌هایی که پدرش را غمگین و نگران دیده بود، تمام سکوت‌ها و ترس‌ها، حالا معنای دیگری پیدا کرده بودند. — باید بهش زنگ بزنم. حامی گوشی‌اش را به طرفش گرفت. — منم باید باهاش حرف بزنم. دریا با تعجب نگاهش کرد. — تو؟ — آره. — بعد از تمام این سال‌ها؟ حامی برای لحظه‌ای سکوت کرد. — من بهش تهمت زدم. سال‌ها ازش متنفر بودم، بدون اینکه حقیقت رو بدونم. حداقل کاری که می‌تونم بکنم اینه که اشتباهم رو قبول کنم. دریا برای اولین بار آن شب لبخند زد. — فکر نمی‌کردم یه روز این حرف رو از تو بشنوم. حامی ابرویش را بالا برد. — چرا؟ — چون وقتی برای اولین بار دیدمت، فکر کردم مغرورترین آدم روی زمینی! حامی خشک جواب داد: — فکر کردی؟ دریا خنده‌اش گرفت. — باشه، هنوزم هستی! 😂 حامی برای لحظه‌ای به او نگاه کرد. بعد، برخلاف همیشه، لبخند بسیار کوتاهی زد. — برو به پدرت زنگ بزن. دریا گوشی را برداشت. وقتی تماس برقرار شد، صدای منصور از آن طرف خط آمد: — دریا؟ اتفاقی افتاده؟ دریا گفت: — بابا، حقیقت رو فهمیدیم. سکوت. بعد صدای منصور لرزید. — همه‌چیز رو؟ — آره. حامی گوشی را از دریا گرفت. — منصور... آن طرف خط سکوت شد. حامی ادامه داد: — من اشتباه کردم. منصور چیزی نگفت. — بیست سال تو رو مقصر می‌دونستم. به حرف‌هات گوش ندادم و اجازه ندادم حقیقت رو توضیح بدی. نمی‌دونم چطور باید این همه سال رو جبران کنم، ولی می‌خوام بدونی که دیگه بهت تهمت نمی‌زنم. منصور بعد از چند ثانیه گفت: — منم اشتباه کردم که همه‌چیز رو ازت پنهون کردم. حامی آهسته جواب داد: — شاید وقتشه هر دومون گذشته رو کنار بذاریم. منصور نفس لرزانی کشید. — شاید. دریا به حامی نگاه کرد. برای اولین بار، احساس کرد دیواری که بین دو خانواده کشیده شده بود، واقعاً در حال فروریختن است. اما هنوز کار تمام نشده بود. رستگار باید پاسخ‌گوی کارهایش می‌شد. و مهم‌تر از آن، دو مادری که بیست سال از زندگی فرزندانشان دور مانده بودند، باید به خانه برمی‌گشتند. 🥀 بخش سوم: بازگشت دو مادر صبح روز بعد، حامی و دریا همراه شروین به خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر رفتند. فرید گفته بود مادر دریا آنجا منتظرشان خواهد بود. دریا تمام مسیر ساکت بود. هر چند دقیقه یک بار، دست‌هایش را به هم می‌فشرد و به پنجره نگاه می‌کرد. حامی متوجه اضطرابش شد. — نگران نباش. دریا به او نگاه کرد. — اگه منو نشناسه چی؟ حامی مکث کرد. — مادرته. — بیست سال گذشته، حامی. شاید حتی صدای من یادش نیاد. حامی چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: — نمی‌دونم چی بگم که نگرانت نکنه. ولی قرار نیست این بار تنها با چیزی روبه‌رو بشی. دریا نگاهش کرد. لحن حامی هنوز آرام و جدی بود، اما برخلاف روزهای اول، دیگر فاصله‌ی سردی میانشان احساس نمی‌شد. دریا آهسته گفت: — ممنون. حامی فقط سرش را تکان داد. ماشین متوقف شد. دریا پیاده شد و به خانه‌ی قدیمی روبه‌رویش خیره ماند. در باز شد. زنی در آستانه‌ی در ظاهر شد. موهایش نسبت به عکس‌های قدیمی سفیدتر شده بود، اما نگاهش همان نگاه آشنایی بود که دریا بارها در تصاویر دیده بود. زن با دیدن او دستش را روی دهانش گذاشت. — دریا...؟ دریا دیگر نتوانست حرکت کند. زن چند قدم جلو آمد. — دخترم... چشم‌های دریا پر از اشک شد. — مامان؟ و بعد، هر دو به طرف هم رفتند. دریا مادرش را در آغوش گرفت و گریه‌اش گرفت؛ گریه‌ای که بیست سال فرصت نکرده بود اتفاق بیفتد. — کجا بودی، مامان؟ چرا تنهام گذاشتی؟ مادرش صورت او را میان دست‌هایش گرفت. — من هیچ‌وقت نخواستم تنهات بذارم، عزیزم. هر روز بهت فکر کردم. هر روز دعا کردم که سالم بمونی. دریا با صدای لرزان گفت: — من حتی صدات رو درست یادم نمیاد... مادرش دوباره او را در آغوش گرفت. — حالا وقت داریم. هرچقدر که بخوای، برات حرف می‌زنم.
حامی کمی دورتر ایستاده بود. تماشای این صحنه، چیزی را درونش تکان داده بود. او هم برادری را از دست داده بود، بی‌آنکه فرصت داشته باشد حقیقت را بداند. و حالا دریا، بعد از تمام سال‌هایی که از مادرش دور مانده بود، بالاخره او را پیدا کرده بود. چند دقیقه بعد، فرید خبر داد که مادر حامی نیز در خانه‌ی دیگری در نزدیکی آن‌هاست. حامی وقتی مادرش را دید، برای لحظه‌ای همان پسر جوانی شد که سال‌ها پیش کنار کامران می‌خندید. مادرش با دیدن او اشک ریخت. — حامی... حامی نزدیک شد. — مامان. زن او را در آغوش گرفت. — ببخش منو... حامی سرش را تکان داد. — تو هم قربانی این ماجرا بودی. مادرش با گریه گفت: — من باید زودتر حقیقت رو می‌گفتم. حامی جواب داد: — حالا دیگه نمی‌خوام کسی رو به خاطر گذشته سرزنش کنم. او مادرش را محکم‌تر در آغوش گرفت. برای اولین بار پس از بیست سال، دیگر احساس نمی‌کرد تمام خانواده‌اش را از دست داده است. ⚖️ بخش چهارم: پایان خیانت چند روز بعد، مدارکی که فرید جمع‌آوری کرده بود، به دست مقام‌های مسئول رسید. اسناد قدیمی، نامه‌ی کامران، گزارش انفجار و مدارکی که نشان می‌داد رستگار اطلاعات محرمانه را فروخته و در پنهان کردن حقیقت نقش داشته است، کنار هم قرار گرفتند. رستگار که سال‌ها تصور می‌کرد همه‌چیز را پنهان کرده، وقتی با مدارک روبه‌رو شد، دیگر نتوانست ادعاهایش را انکار کند. پرونده‌ی قدیمی دوباره بررسی شد و افرادی که در پنهان کردن حقیقت نقش داشتند، مورد پیگرد قانونی قرار گرفتند. حامی هم تصمیم گرفت از دنیای خلافکاری فاصله بگیرد و کارهای قانونی خانواده‌اش را از نو سامان بدهد. شروین وقتی از تصمیم او باخبر شد، تقریباً از خوشحالی روی صندلی پرید. — بالاخره! یعنی از این به بعد مجبور نیستم نصف شب دنبال آدم‌های مشکوک بگردم؟ حامی گفت: — هنوز هم باید کارهات رو انجام بدی. لبخند شروین محو شد. — می‌دونستم زیادی خوشحال شدم. دریا که کنار میز نشسته بود، خندید. — شروین، تو که همیشه می‌گفتی از این زندگی خسته شدی! شروین با جدیت ساختگی جواب داد: — من از خطر خسته بودم، نه از حقوقم! حامی سرش را تکان داد. — حقوقت هم از ماه بعد کم می‌شه. شروین با وحشت بلند شد. — دریا! به شوهرت بگو شوخی کردم! 😂 دریا خندید. — خودت باهاش کنار بیا! شروین دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. — من چرا اصلاً وارد این خانواده شدم؟ حامی برای اولین بار با خنده‌ی کوتاهی گفت: — چون دوست منی. شروین ساکت شد. بعد لبخند زد. — خب، این یکی رو قبول دارم. و برای اولین بار بعد از سال‌ها، در عمارت حامی خبری از تهدید و نگرانی نبود. گذشته بالاخره به پایان رسیده بود. اما هنوز یک موضوع باقی مانده بود که هیچ‌کدام از آن‌ها درباره‌اش حرف نزده بودند. ازدواج حامی و دریا. ازدواجی که با تهدید و اجبار شرایط شروع شده بود، اما حالا دیگر معنای اولیه‌اش را نداشت. ❤️ بخش پنجم: اعترافی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت شب، دریا در باغ عمارت قدم می‌زد. چراغ‌های کوچک کنار مسیر روشن بودند و نسیم آرامی میان شاخه‌های درختان می‌پیچید. صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید. برگشت. حامی بود. — هنوز بیداری؟ دریا لبخند زد. — خودت چی؟ — خوابم نمی‌برد. دریا دوباره به باغ نگاه کرد. — عجیبه، نه؟ چند هفته پیش فکر می‌کردم تو بدترین اتفاق زندگی منی. حامی کنار او ایستاد. — و الان؟ دریا کمی فکر کرد. — هنوز هم گاهی فکر می‌کنم زیادی مغروری. حامی پوزخند زد. — خیلی ممنون. دریا خندید. — ولی... دیگه ازت نمی‌ترسم. حامی چیزی نگفت. دریا ادامه داد: — اولش فکر می‌کردم برای تو فقط یه وسیله‌ام. راهی برای رسیدن به پدرم یا کشف حقیقت. فکر می‌کردم بعد از اینکه همه‌چیز تموم بشه، دیگه هیچ دلیلی برای نگه داشتن من نداری. حامی نگاهش کرد. — منم اولش همین فکر رو می‌کردم. دریا با تعجب برگشت. حامی ادامه داد: — فکر می‌کردم این ازدواج فقط یه توافقه. قرار بود حقیقت رو پیدا کنم و بعد همه‌چیز تموم بشه. — پس چی تغییر کرد؟ حامی برای پاسخ دادن مکث کرد. او مردی نبود که به‌راحتی درباره‌ی احساساتش حرف بزند. سال‌ها یاد گرفته بود احساساتش را پنهان کند و هیچ‌کس را به خودش نزدیک نکند. اما حالا، برای اولین بار، نمی‌خواست سکوت کند. — تو تغییرش دادی. دریا آرام پرسید: — من؟ حامی سر تکان داد. — وقتی ازم سؤال می‌پرسیدی، وقتی جلوی حرف‌هام می‌ایستادی، وقتی با وجود تمام چیزهایی که درباره‌ام می‌دونستی، باز هم دنبال حقیقت بودی... فهمیدم تو با بقیه فرق داری. دریا ساکت گوش می‌داد. حامی ادامه داد: — اولش از اینکه توی کارهام دخالت می‌کردی عصبانی می‌شدم. فکر می‌کردم هیچ‌چیزی نمی‌فهمی. اما هر بار که باهام مخالفت کردی، مجبور شدم به چیزهایی فکر کنم که قبلاً حتی بهشون توجه نمی‌کردم.