eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
147 دنبال‌کننده
120 عکس
16 ویدیو
0 فایل
رمان عروسِ دشمن عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
حامی کمی دورتر ایستاده بود. تماشای این صحنه، چیزی را درونش تکان داده بود. او هم برادری را از دست داده بود، بی‌آنکه فرصت داشته باشد حقیقت را بداند. و حالا دریا، بعد از تمام سال‌هایی که از مادرش دور مانده بود، بالاخره او را پیدا کرده بود. چند دقیقه بعد، فرید خبر داد که مادر حامی نیز در خانه‌ی دیگری در نزدیکی آن‌هاست. حامی وقتی مادرش را دید، برای لحظه‌ای همان پسر جوانی شد که سال‌ها پیش کنار کامران می‌خندید. مادرش با دیدن او اشک ریخت. — حامی... حامی نزدیک شد. — مامان. زن او را در آغوش گرفت. — ببخش منو... حامی سرش را تکان داد. — تو هم قربانی این ماجرا بودی. مادرش با گریه گفت: — من باید زودتر حقیقت رو می‌گفتم. حامی جواب داد: — حالا دیگه نمی‌خوام کسی رو به خاطر گذشته سرزنش کنم. او مادرش را محکم‌تر در آغوش گرفت. برای اولین بار پس از بیست سال، دیگر احساس نمی‌کرد تمام خانواده‌اش را از دست داده است. ⚖️ بخش چهارم: پایان خیانت چند روز بعد، مدارکی که فرید جمع‌آوری کرده بود، به دست مقام‌های مسئول رسید. اسناد قدیمی، نامه‌ی کامران، گزارش انفجار و مدارکی که نشان می‌داد رستگار اطلاعات محرمانه را فروخته و در پنهان کردن حقیقت نقش داشته است، کنار هم قرار گرفتند. رستگار که سال‌ها تصور می‌کرد همه‌چیز را پنهان کرده، وقتی با مدارک روبه‌رو شد، دیگر نتوانست ادعاهایش را انکار کند. پرونده‌ی قدیمی دوباره بررسی شد و افرادی که در پنهان کردن حقیقت نقش داشتند، مورد پیگرد قانونی قرار گرفتند. حامی هم تصمیم گرفت از دنیای خلافکاری فاصله بگیرد و کارهای قانونی خانواده‌اش را از نو سامان بدهد. شروین وقتی از تصمیم او باخبر شد، تقریباً از خوشحالی روی صندلی پرید. — بالاخره! یعنی از این به بعد مجبور نیستم نصف شب دنبال آدم‌های مشکوک بگردم؟ حامی گفت: — هنوز هم باید کارهات رو انجام بدی. لبخند شروین محو شد. — می‌دونستم زیادی خوشحال شدم. دریا که کنار میز نشسته بود، خندید. — شروین، تو که همیشه می‌گفتی از این زندگی خسته شدی! شروین با جدیت ساختگی جواب داد: — من از خطر خسته بودم، نه از حقوقم! حامی سرش را تکان داد. — حقوقت هم از ماه بعد کم می‌شه. شروین با وحشت بلند شد. — دریا! به شوهرت بگو شوخی کردم! 😂 دریا خندید. — خودت باهاش کنار بیا! شروین دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. — من چرا اصلاً وارد این خانواده شدم؟ حامی برای اولین بار با خنده‌ی کوتاهی گفت: — چون دوست منی. شروین ساکت شد. بعد لبخند زد. — خب، این یکی رو قبول دارم. و برای اولین بار بعد از سال‌ها، در عمارت حامی خبری از تهدید و نگرانی نبود. گذشته بالاخره به پایان رسیده بود. اما هنوز یک موضوع باقی مانده بود که هیچ‌کدام از آن‌ها درباره‌اش حرف نزده بودند. ازدواج حامی و دریا. ازدواجی که با تهدید و اجبار شرایط شروع شده بود، اما حالا دیگر معنای اولیه‌اش را نداشت. ❤️ بخش پنجم: اعترافی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت شب، دریا در باغ عمارت قدم می‌زد. چراغ‌های کوچک کنار مسیر روشن بودند و نسیم آرامی میان شاخه‌های درختان می‌پیچید. صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید. برگشت. حامی بود. — هنوز بیداری؟ دریا لبخند زد. — خودت چی؟ — خوابم نمی‌برد. دریا دوباره به باغ نگاه کرد. — عجیبه، نه؟ چند هفته پیش فکر می‌کردم تو بدترین اتفاق زندگی منی. حامی کنار او ایستاد. — و الان؟ دریا کمی فکر کرد. — هنوز هم گاهی فکر می‌کنم زیادی مغروری. حامی پوزخند زد. — خیلی ممنون. دریا خندید. — ولی... دیگه ازت نمی‌ترسم. حامی چیزی نگفت. دریا ادامه داد: — اولش فکر می‌کردم برای تو فقط یه وسیله‌ام. راهی برای رسیدن به پدرم یا کشف حقیقت. فکر می‌کردم بعد از اینکه همه‌چیز تموم بشه، دیگه هیچ دلیلی برای نگه داشتن من نداری. حامی نگاهش کرد. — منم اولش همین فکر رو می‌کردم. دریا با تعجب برگشت. حامی ادامه داد: — فکر می‌کردم این ازدواج فقط یه توافقه. قرار بود حقیقت رو پیدا کنم و بعد همه‌چیز تموم بشه. — پس چی تغییر کرد؟ حامی برای پاسخ دادن مکث کرد. او مردی نبود که به‌راحتی درباره‌ی احساساتش حرف بزند. سال‌ها یاد گرفته بود احساساتش را پنهان کند و هیچ‌کس را به خودش نزدیک نکند. اما حالا، برای اولین بار، نمی‌خواست سکوت کند. — تو تغییرش دادی. دریا آرام پرسید: — من؟ حامی سر تکان داد. — وقتی ازم سؤال می‌پرسیدی، وقتی جلوی حرف‌هام می‌ایستادی، وقتی با وجود تمام چیزهایی که درباره‌ام می‌دونستی، باز هم دنبال حقیقت بودی... فهمیدم تو با بقیه فرق داری. دریا ساکت گوش می‌داد. حامی ادامه داد: — اولش از اینکه توی کارهام دخالت می‌کردی عصبانی می‌شدم. فکر می‌کردم هیچ‌چیزی نمی‌فهمی. اما هر بار که باهام مخالفت کردی، مجبور شدم به چیزهایی فکر کنم که قبلاً حتی بهشون توجه نمی‌کردم.
دریا لبخند کوچکی زد. — یعنی قبول داری که همیشه حق با من بود؟ حامی نگاهش کرد. — از لحظه‌ی خراب کردن این گفت‌وگوی جدی، پشیمون شدم. دریا زد زیر خنده. — حامی! این بار حامی هم خندید. بعد دوباره جدی شد. — دریا، من نمی‌خوام دیگه هیچ تصمیمی رو به جای تو بگیرم. اون روزی که پیشنهاد ازدواج دادم، فکر می‌کردم می‌تونم همه‌چیز رو کنترل کنم. حتی زندگی تو رو. نگاهش را از او نگرفت. — اشتباه می‌کردم. دریا آهسته گفت: — همه اشتباه می‌کنن. حامی سرش را تکان داد. — اما من نمی‌خوام دوباره اشتباهم رو تکرار کنم. چند ثانیه سکوت کرد. بعد بالاخره گفت: — دریا، من عاشقت شدم. دریا بی‌حرکت ماند. انگار تمام صدای باغ برای چند ثانیه قطع شده بود. حامی ادامه داد: — نمی‌دونم دقیقاً از چه روزی شروع شد. شاید از وقتی که برای اولین بار جلوی من ایستادی و حاضر نشدی از حرفت عقب‌نشینی کنی. شاید از وقتی فهمیدم حتی وقتی ازم عصبانی هستی، باز هم دنبال حقیقتی، نه انتقام. لبخند کم‌رنگی زد. — فقط می‌دونم که دیگه نمی‌خوام آینده‌ام رو بدون تو تصور کنم. دریا احساس کرد قلبش تندتر می‌زند. حامی آرام گفت: — اما نمی‌خوام به خاطر اون توافق، یا به خاطر اینکه همسرمی، مجبور باشی همین احساس رو داشته باشی. اگه تو چنین حسی نداری، حق داری بهم بگی. دریا چند لحظه به او خیره ماند. بعد آهسته پرسید: — تموم شد؟ حامی متعجب شد. — چی؟ — حرف‌هات. — تقریباً. دریا لبخند زد. — خوبه. چون حالا نوبت منه. یک قدم به او نزدیک‌تر شد. — می‌دونی چقدر از دستت عصبانی بودم؟ حامی با احتیاط گفت: — حدس می‌زنم زیاد. — خیلی زیاد! مخصوصاً وقتی فکر می‌کردی می‌تونی برای همه تصمیم بگیری! حامی سرش را پایین انداخت. — حق داری. دریا ادامه داد: — ولی یه چیزی هست که هیچ‌وقت بهت نگفتم. هرچقدر هم که ازت عصبانی می‌شدم، کم‌کم متوجه شدم پشت اون همه غرور و سردی، آدمی هست که خیلی بیشتر از چیزی که نشون می‌ده، درد کشیده. حامی آرام به او نگاه کرد. دریا گفت: — من نمی‌خوام گذشته‌ات رو پاک کنم. نمی‌خوام وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط می‌خوام از این به بعد، به جای اینکه تنهایی با همه‌چیز بجنگی، اجازه بدی منم کنارت باشم. حامی آهسته پرسید: — یعنی... دریا لبخند زد. — یعنی منم عاشقت شدم، آقای صالحی. حامی برای لحظه‌ای باورش نشد. — جدی می‌گی؟ دریا خندید. — نه، اومدم نصف شب توی باغ بهت دروغ بگم! حامی خندید و سرش را تکان داد. — واقعاً زبونت تموم نمی‌شه؟ — نه! تازه شروع کردم! حامی با لبخند دستش را به طرف او دراز کرد. — پس می‌تونم دستت رو بگیرم؟ دریا به دستش نگاه کرد و بعد دستش را در دست او گذاشت. — می‌تونی. حامی دستش را به‌آرامی فشرد. بعد پرسید: — و یه بغل هم اشکالی نداره؟ دریا لبخند زد. — نه. حامی او را در آغوش گرفت. این بار نه از روی ترس بود، نه برای محافظت در برابر خطری بیرونی و نه به خاطر قراردادی که بینشان بسته شده بود. این آغوش، انتخاب خودشان بود. دریا سرش را روی شانه‌ی حامی گذاشت. حامی آرام گفت: — نمی‌دونی چقدر خوشحالم. دریا با شیطنت جواب داد: — می‌دونم. از قیافه‌ات معلومه! حامی کمی عقب رفت. — یعنی قیافه‌ام تابلوئه؟ — خیلی! — عالی شد. دریا خندید. حامی هم خندید و دوباره دستش را گرفت. آن شب، برای اولین بار، دیگر هیچ دشمنی میانشان نبود. فقط دو نفر بودند که از مسیری سخت گذشته بودند تا بالاخره یکدیگر را پیدا کنند. 💍 بخش ششم: عروسی‌ای که این بار از روی عشق بود چند هفته بعد، عمارت پر از گل و نور شده بود. این بار قرار نبود کسی با تهدید یا ترس وارد زندگی دیگری شود. حامی و دریا تصمیم گرفته بودند مراسمی کوچک برگزار کنند؛ مراسمی که این بار، معنایش برای هر دویشان متفاوت بود. دریا جلوی آینه ایستاده بود. مادرش پشت سرش ایستاد و آخرین بخش لباسش را مرتب کرد. — دخترم، خوشحالی؟ دریا به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. لبخند زد. — خیلی. مادرش دست‌هایش را روی شانه‌های او گذاشت. — از همون روزی که برگشتم، فقط یک آرزو داشتم؛ اینکه دوباره لبخندت رو ببینم. دریا برگشت و مادرش را در آغوش گرفت. — حالا دیگه تنها نیستم، مامان. مادرش با لبخند گفت: — حامی دوستت داره. دریا خندید. — آره، ولی بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خودش هم از این موضوع تعجب کرده! مادرش خندید. — بعضی آدم‌ها دیر یاد می‌گیرن چطور احساساتشون رو نشون بدن. دریا گفت: — مخصوصاً حامی! در همان لحظه، شروین بدون اجازه سرش را از در داخل آورد. — خانم‌ها، داماد داره از شدت استرس دیوار رو نگاه می‌کنه! دریا خندید. — حامی استرس داره؟ شروین با جدیت گفت:
— نه، اصلاً! فقط از صبح سه بار ساعتش رو تنظیم کرده، چهار بار از من پرسیده همه‌چیز آماده‌ست یا نه و پنج بار گفته اگه کسی مراسم رو خراب کنه، اخراجم می‌کنه! دریا از خنده خم شد. — برو بهش بگو الان میام! شروین سرش را تکان داد. — چشم! فقط خواهش می‌کنم زودتر بیاین، قبل از اینکه داماد کل عمارت رو بازسازی کنه! 😂 حامی جلوی جایگاه ایستاده بود. وقتی دریا وارد شد، برای چند ثانیه تمام حرف‌هایی که آماده کرده بود از ذهنش پاک شدند. شروین از کنار او آهسته گفت: — دهنت رو ببند، داداش. همه دارن نگاه می‌کنن! حامی زیر لب جواب داد: — شروین، همین الان برو. — باشه، باشه. من فقط دارم از اعتبار خانواده محافظت می‌کنم! حامی دیگر به او توجه نکرد. نگاهش روی دریا ثابت مانده بود. وقتی دریا به او رسید، حامی آرام گفت: — خیلی زیبایی. دریا لبخند زد. — ممنون. بعد آهسته اضافه کرد: — خودت هم بد نیستی! حامی ابرویش را بالا برد. — بد نیستم؟ دریا خندید. — حالا بعداً درباره‌ش صحبت می‌کنیم! مراسم آغاز شد. این بار هیچ قرارداد پنهانی روی میز نبود. هیچ تهدیدی وجود نداشت. هیچ‌کس قرار نبود با این ازدواج به دیگری ضربه بزند. وقتی نوبت حامی رسید، به دریا نگاه کرد و گفت: — من نمی‌تونم قول بدم زندگی‌مون همیشه آسون باشه. نمی‌تونم قول بدم هیچ‌وقت اشتباه نکنم یا هیچ‌وقت با هم اختلاف نداشته باشیم. مکث کرد. — اما می‌تونم قول بدم دیگه به جای تو تصمیم نگیرم. می‌تونم قول بدم وقتی مشکلی پیش اومد، به جای پنهان کردنش باهات حرف بزنم. و می‌تونم قول بدم هر روز برای حفظ اعتمادت تلاش کنم. دریا با چشمانی پر از اشک لبخند زد. حامی ادامه داد: — تو وارد زندگی من شدی، وقتی که فکر می‌کردم دیگه هیچ‌چیزی جز گذشته برام مهم نیست. اما تو بهم نشون دادی که هنوز می‌شه آینده‌ای ساخت که ارزش زندگی کردن داشته باشه. صدایش آرام‌تر شد. — من عاشقتم، دریا. نه به خاطر اینکه همسرمی؛ به خاطر اینکه خودت هستی. نوبت دریا رسید. او دست حامی را گرفت. — منم نمی‌تونم قول بدم همیشه باهات موافق باشم. چون احتمالاً تا آخر عمرت باید با غر زدن‌های من کنار بیای! صدای خنده‌ی مهمان‌ها بلند شد. شروین از گوشه‌ی سالن گفت: — بالاخره یکی پیدا شد که بهش می‌رسه! حامی نگاه تهدیدآمیزی به او انداخت. دریا خندید و ادامه داد: — اما می‌تونم قول بدم وقتی روزهای سخت رسیدن، به جای فرار کردن، باهات حرف بزنم. می‌تونم قول بدم بهت فرصت بدم اشتباهاتت رو جبران کنی، همون‌طور که تو باید به من فرصت بدی خودم باشم. دست حامی را کمی محکم‌تر گرفت. — و می‌تونم قول بدم دوستت داشته باشم؛ نه به خاطر گذشته‌ای که ما رو به هم رسوند، بلکه به خاطر آینده‌ای که با هم می‌سازیم. حامی لبخند زد. این بار، لبخندش را از هیچ‌کس پنهان نکرد. و وقتی مراسم به پایان رسید، دست دریا را گرفت و آرام گفت: — خانم صالحی... دریا سریع برگشت. — وایسا ببینم! حامی متعجب پرسید: — چی شد؟ دریا با شیطنت گفت: — من هنوز به این فامیلی عادت نکردم! حامی خندید. — وقت داری. تا آخر عمر! دریا دستش را فشرد. — این حرفت رو یادم می‌مونه! حامی با لبخند جواب داد: — امیدوارم. چون قصد ندارم پسش بگیرم. 🏡 بخش هفتم: خانه‌ای که بالاخره آرام شد شش ماه گذشت. عمارت دیگر شبیه روزهای اول نبود. در باغ، گل‌های تازه کاشته شده بودند. اتاق کار حامی مرتب‌تر شده بود و روی میز پذیرایی همیشه چیزی برای خوردن پیدا می‌شد؛ البته بیشتر اوقات به لطف دریا که اصرار داشت خانه نباید فقط محل کار و تصمیم‌های جدی باشد. شروین هم هنوز همان شروین بود. یک روز صبح، حامی وارد آشپزخانه شد و دید دریا مشغول درست کردن صبحانه است. — صبح بخیر. دریا بدون اینکه برگردد، گفت: — صبح بخیر. حامی نزدیک شد. — کمکی می‌خوای؟ دریا با تعجب برگشت. — تو می‌خوای کمک کنی؟ — آره. — مطمئنی حالت خوبه؟ حامی اخم کرد. — دریا! دریا خندید. — باشه، باشه! اون بشقاب‌ها رو بذار روی میز. حامی بشقاب‌ها را برداشت و به طرف میز رفت. چند ثانیه بعد صدای شکستن چیزی بلند شد. دریا سریع برگشت. — حامی! حامی به تکه‌های بشقاب روی زمین نگاه کرد. — خودش افتاد. دریا دستش را به کمرش زد. — خودش افتاد؟! حامی با خونسردی گفت: — آره. من فقط داشتم از کنارش رد می‌شدم. دریا زد زیر خنده. — تو با آدم‌های خطرناک سروکار داشتی، ولی از پس یه بشقاب برنمیای! حامی آه کشید. — من چرا پیشنهاد کمک دادم؟ دریا نزدیکش رفت و گفت: — چون عاشقمی! حامی لبخند زد. — این یکی رو درست گفتی. دریا دستش را گرفت. — بیا، آقای مافیا. اول صبحانه بخوریم، بعد با هم آشپزخونه رو نجات می‌دیم.
در همین لحظه شروین وارد شد. با دیدن صحنه ایستاد. — من فقط یه سؤال دارم. حامی گفت: — نه. شروین با تعجب پرسید: — هنوز نپرسیدم! — جواب نه. دریا خندید. شروین به میز نگاه کرد. — پس صبحانه چی داریم؟ دریا گفت: — تخم‌مرغ، نون و پنیر. شروین صندلی را عقب کشید. — عالیه! بالاخره این خونه به مرحله‌ی زندگی عادی رسیده! حامی نشست. — شروین، امروز باید بری دفتر. شروین لقمه‌اش را نیمه‌کاره نگه داشت. — چرا؟ — چون کار داریم. شروین به دریا نگاه کرد. — خانم صالحی، لطفاً به این مرد یاد بدین که آدم‌ها صبح جمعه کار نمی‌کنن! دریا خندید. — حامی، امروز جمعه‌ست. حامی چند لحظه فکر کرد. بعد گوشی‌اش را برداشت و به دفتر زنگ زد. — جلسه رو بندازین فردا. شروین با ناباوری به او خیره شد. — این... این معجزه‌ست! حامی گوشی را کنار گذاشت. — فقط به خاطر اینه که نمی‌خوام صدات رو بشنوم. شروین لبخند زد. — مهم نیست چرا. مهم اینه که امروز آزادم! و دریا، درحالی‌که به آن دو نگاه می‌کرد، احساس کرد چیزی که همیشه آرزویش را داشت، بالاخره به دست آورده است. یک خانه‌ی شلوغ. آدم‌هایی که دوستشان داشت. و مردی که روزی فکر می‌کرد دشمن اوست، اما حالا تبدیل به نزدیک‌ترین همراه زندگی‌اش شده بود. 🌅 بخش هشتم: آخرین نگاه به گذشته یک سال بعد، حامی و دریا به دیدن منصور و مادر دریا رفتند. همه در باغ خانه جمع شده بودند. مادر حامی هم آمده بود و برای اولین بار بعد از سال‌ها، دو خانواده بدون ترس و نگرانی کنار هم نشسته بودند. شروین درحالی‌که مشغول خوردن شیرینی بود، گفت: — من هنوز معتقدم عامل اصلی آشتی این خانواده، من بودم. دریا خندید. — تو دقیقاً چه کاری کردی؟ شروین با افتخار گفت: — من در تمام لحظات سخت حضور داشتم! حامی جواب داد: — بیشتر وقت‌ها هم مزاحم بودی. — این اسمش حضور فعاله! همه خندیدند. کمی بعد، حامی از جمع فاصله گرفت و کنار درختی ایستاد که در گوشه‌ی باغ بود. دریا به دنبالش رفت. — به چی فکر می‌کنی؟ حامی به آسمان نگاه کرد. — به کامران. دریا آرام کنارش ایستاد. حامی ادامه داد: — بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اون اتفاق نمی‌افتاد، زندگی من چطور می‌شد. دریا گفت: — شاید خیلی چیزها فرق می‌کرد. حامی سرش را تکان داد. — آره. ولی یه چیزی رو فهمیدم. دریا منتظر ماند. — اینکه نمی‌تونم گذشته رو تغییر بدم. نمی‌تونم اون سال‌ها رو برگردونم. اما می‌تونم تصمیم بگیرم باقی عمرم رو چطور زندگی کنم. دریا دستش را گرفت. — و تصمیم گرفتی چطور زندگی کنی؟ حامی به او نگاه کرد. — کنار تو. دریا لبخند زد. حامی ادامه داد: — می‌دونی عجیب‌ترین قسمت این داستان چیه؟ — چی؟ — روزی که بهت پیشنهاد ازدواج دادم، فکر می‌کردم دارم ازت برای رسیدن به هدفم استفاده می‌کنم. دریا خندید. — که البته خیلی هم ازت عصبانی بودم! — می‌دونم. — خیلی خیلی عصبانی! — دریا، پیام رو گرفتم! دریا دوباره خندید. حامی لبخند زد و گفت: — اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز برسه که تمام چیزی که می‌خوام، این باشه که صبح بیدار بشم و تو کنارم باشی؛ باهات صبحانه بخورم، سر چیزهای کوچیک بحث کنیم و شب وقتی برمی‌گردم، بدونم کسی هست که می‌تونم کنارش خودم باشم. دریا آرام گفت: — منم همین رو می‌خوام. حامی دستش را گرفت. — دوستت دارم، دریا. دریا لبخند زد. — منم دوستت دارم، حامی. بعد سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. مدتی همان‌طور ایستادند و به باغ نگاه کردند. دیگر هیچ پیامی برای تهدیدشان نمی‌آمد. هیچ نامه‌ای با راز تازه‌ای در کار نبود. هیچ‌کس قرار نبود حقیقتی را از آن‌ها پنهان کند. آن‌ها بالاخره از گذشته عبور کرده بودند. و آینده، برای اولین بار، دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید. 🖤 پایان رمان «عروس دشمن» 🥀💍 سال‌ها پیش، یک دشمنی قدیمی زندگی دو خانواده را به هم گره زده بود. یک ازدواج اجباری، دو نفر را روبه‌روی هم قرار داده بود. اما حقیقت، تمام دروغ‌ها را کنار زد و به آن‌ها فرصت داد تا خودشان انتخاب کنند. حامی فهمید عشق، ضعف نیست. دریا فهمید حتی از دل تاریک‌ترین روزها هم می‌شود به آرامش رسید. و آن‌ها فهمیدند که گاهی آدم، درست در جایی که انتظارش را ندارد، چیزی را پیدا می‌کند که تمام عمر دنبالش بوده است. او قرار بود عروس دشمنش باشد؛ اما در نهایت، عشق زندگی‌اش شد. 🖤 ✍🏻 به قلم آلا پایان... 🥀
خب این رمانم تموم شد🥹 میخوام سریع تر‌ یه رمان دیگه بنویسم فقط یدونه از‌ تیک تاکر‌ رارو بهم بگید واسه شخصیت رمان بعدی...
هدایت شده از  | Nσʋҽʅ |Rσԋααɱ|
دو پارت بعدی امار 130
هدایت شده از گسترده زحل VIP
💥 تبادلات انفجاری ایتا شروع شد 💥 🪐شروع تبادلات گسترده زحل 🪐 🔥 کانال داری؟🔥 دنبال عضو و بازدید بیشتری؟🔥 آمار +500 داری؟ پس همین الان بیا داخل تبادلات 👇 https://eitaa.com/joinchat/376898999Ca17548bc89 ✅ رایگان✅ فعالیت آزاد✅ کانال‌های فعال و واقعی ⛔️ بنرها تا ساعت اعلام‌شده پاک نشن⛔️ حذف زودتر = حذف از تبادلات لینک بفرست پیوی 👇🏼 @AdZohal 📢 تبلیغ رایگان کانالت رو از دست نده!