eitaa logo
آلاچیق 🏡
1.2هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.8هزار ویدیو
59 فایل
فعالیتهای کانال، به نیت مهدیِ فاطمه عجل الله تعالی فرجه ادمین تبادل، انتقاد-پیشنهاد-مسابقه : @nilofarane56 پ زینب کبری سلام الله علیها کپی مطالب با ذکر صلوات 🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
این چند روز یه نکته گوشه ذهنمه اونجا که .......... به روحانی گفت «شهید روحانی» به مدارس سمپاد گفت سمباد به استادار، گفت استاندارد.... صدا از کسی در نیومد یادش بخیر یاد شهید رییسی افتادم که به کارگرا گفت ناهار خوردی، دوسال سوژه برخی ها بود❗️❗️❌😔😔 👌 👌 @Alachiigh
8.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌❌❌❌ 🖌رأی ندادن، رأی به دهه۹۰ خواهد بود! 👌شما چه تصمیمی خواهید گرفت؟ @Alachiigh
18.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنگوی دولت شهید:👇 سال‌ها با اینستکس و FATF سرکار بودند و سلامت و معیشت مردم را به خارج گره زدند، حالا طلبکار شدند بهادری جهرمی در اجلاس فرهنگیان در مشهد: در این دولت هم فروش نفت بالا رفت و هم رکورد تجارت بخش خصوصی شکست. در سال ۱۴۰۱ توانستیم ۱۱۲ میلیارد دلار و در سال ۱۴۰۲ رقم ۱۱۷ میلیارد دلار تجارت خارجی غیرنفتی داشته باشیم. در همان دوره قبل اینستکس یعنی سازوکار نفت در برابر غذا و دارو را با دیپلماسی التماسی پذیرفتند، نه تنها هیچ اثر مثبتی نداشت، بلکه بعد از عدم موفقیت، خلق نقدینگی و تورم بالا ایجاد کرد. امروز می‌گویند که ترامپ نمی‌گذاشت نفت بفروشیم ولی بایدن گذاشت؛ ۹ ماه با ریاست‌جمهوری همان فرد فعالیت کردند ولی باز هم نتوانستند نفت بفروشند. همان کسانی که مسئولیت داشتند، به‌جای پاسخگو بودن طلبکار هستند، می‌گفتند که تا FATF پذیرفته نشود، نمی‌توان واکسن وارد کرد. ♦️نتیجه مسئولیت‌پذیری شهید رئیسی این بود که با شروع ریاست جمهوری ایشان، در عرض سه ماه از قعر جدول مدیریت کرونا در جهان، به صدر جدول رسیدیم. @Alachiigh
⭕️👆‏فساد ‎چای دبش در دولت روحانی شروع و در دولت شهید رئیسی کشف و جلوی اون گرفته شد. همون جریانی که روی آنتن زنده میکروفون بیت‌المال رو پرتاب میکنه؛ وقتی به قدرت برسه بیت‌المال رو سهم مفسدان و غارتگران خواهد کرد. @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#فراموشت_نمیکنم #قسمت۸۲ سودا گفت _ ممنون...میشه از خودت و خونوادم بگی؟! اهل کجاییم! شغلم چیه؟!
حسین_ دیوونه شدیا! حالا بگو ببینم چه خوابی دیدی!؟ _ خواب دیدم که دریا هی ازم میخواست که به یه دختر که فکر کنم اسمش سوداست کمک کنم! حسین_ سودا؟!! _ اره! حسین_ همچین کسیو سراغ داری؟! یا میشناسی همچین دختریو؟! _ نه! حسین_ نمی دونم! ... فامیلشو نگفت؟! اسم پدر ، خواهری چیزی؟! _ فقط گفت سودا....اهان اخرش شنیدم که گفت اوانسیان...فکر کنم فامیلیشه! حسین_ سودا اوانسیان!... وایسا ببینم! نکنه ربطی به سمیر اوانسیان داره! _ ممکنه! حسین چشاشو ریز کردو گفت _ لابد میخواد دوباره زن بگیری؟! لبخند تلخی زدمو چیزی نگفتم که حسینم اهی کشیدو گفت _ و زخم های من همه از عشق است... (فروغ فرخزاد) لبخندی بهش زدمو گفتم _ دریا میگفت مامانش همیشه یه شعری رو میخوند ... حالا که دریا رفته با گوشتو خونم حسابی اون بیت شعرو درک میکنم! حسین_کودوم؟! نگاه دردناکمو خیره چشماش کردم. _ چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم! (سعدی) حسین تلخندی زدو گفت _ اینکه وصف حال خودته! اینقد بی تابی دریا رو کردی که خودتو فراموش کردی! مرد مومن این راهش نیستا! حکمت رفتن دریا این بود که تو خودتو گم نکنیو بنده ی خدا بمونی! این که نشد زندگی برادر من! حالا چون خدا دریا رو ازت گرفت تارک دنیا بشی؟! چیزی نگفتم و خیره شدم به پرونده زیر دستم ... _ سردار سلامی یه کاری باهام داره ! میرمو بر میگردم! تا بیام کاراتو جمع و جور کن تا بریم! سرشو به معنای تایید بالا و پایین کرد و چیزی نگفت به سمت اتاق سردار رفتمو بعد از کسب اجازه ورود داخل شدمو با یه احترام نظامی گفتم _ درخدمتم قربان! _ بشین سروان! بشین.. روی نزدیکترین مبل به میز سردار نشستم که گفت _ پرونده اوانسیان زیر نظر بچه های ضد جاسوسیه و چون تو و سروان پویا و فرحی هم از جریان و روند طی شدن پرونده مطلعین تصمیم گرفتن که یکی از شما باهاشون همکاری کنه! خودم پیشنهاد اینو دادم که تو باهاشون همکاری کنی! حالا اگر موافقی که هیچ! اما اگر ناراضی هستی با سروان پویا و فرحی موضوعو در میون بزارم! خب؟! _قربان! اون نانجیبا زنمو ازم گرفتن! درسته نباید احساساتمو وارد کارم کنم اما فکر می کنم احساس نفرت و انزجاری که نسبت به اون پست فطرتا دارم کمکم کنه تا موفق بشیم! 👇👇👇
آلاچیق 🏡
#فراموشت_نمیکنم #قسمت۸۳ حسین_ دیوونه شدیا! حالا بگو ببینم چه خوابی دیدی!؟ _ خواب دیدم که دریا هی
لبخند تلخی زدو گفت _ بابت مرگ سروان فرهمند متاسفم ...باشه... من موافقتو اعلام می کنم ! تو هم با خونوادت درمیون بزار موضوع ماموریتتو ...فک می کنم حداقل دو ماهیو باید بری تهران! سرمو به معنای تایید تکون دادم و با یه با اجازه و احترام نظامی اتاقو ترک کردم . همراه حسین و سوگند از اداره بیرون زدیم! منو رسوندن خونه و خودشون رفتن خونه! ** * از چیزی که فکرشو می کردم وحشتناک تر بود... موساد با هیچکس شوخی نداشت... حتی اگر فرزند موسس و بنیان گذار سازمان موساد هم باشی ، اگر پات بلغزه وحشتناک ترین مجازاتو برات در نظر می گیرن! حتی فکرشم نمی کردم در گذشته یکی از این کرکس صفتا بوده باشم!! با اینکه همه میگن مخلص مطیع دین یهود بودم اما هیچ چیز ازش بخاطر ندارم و هر وقت اسم دین میاد،توی ذهنم جملات عربی مثل ؛{ الا بذکر الله تطمئن القلوب} {و یسر لی امری} {الهی ربی و من لی غیرک} و... میاد ! وجالب اینجاست که این جملات از کتاب دین اسلام یعنی قران هستن! دینی که یهود باهاش مخالفت های شدیدی میکنه! نمی دونم اینا یعنی چی اما ساعاتی از روز رو حس میکنم باید یه کاریو انجام بدم! حتی چند روز پیش دلم بدجور گرفته بودو بی قرار یه سفر بودم که نمی دونستم کجاست! ولی از زبون سمیر شنیدم که اربعینه و میگفت این روز چون مسلمونا پیاده میرن کربلا فرصت خوبیه و میتونیم مسلمونا رو بمب بارون کنیم! و چقدر دلم گرفت که دینم، مذهبم و تمام چیزایی که بهش تعلق خاطر دارم بوی خون میده! خون مظلومین فلسطین! اهی کشیدمو از پنجره فاصله گرفتم. همون لحظه صدای در و بعدش صدای شاد الیوت توی اتاقم پیچید که با لهجه عربیش سعی میکرد فارسی حرف بزنه الیوت_ السلام یا سیدتی(خانم) صبح بخیر! لبخندی زدمو گفتم _ صبح تو هم بخیر پسر خوب! خوبی عزیزم؟! سرشو بالا و پایین کردو بعد از گذاشتن لیوان شیرم روی میز و بیرون رفت. تنها کسی که تونسته بودم باهاش ارتباط بگیرم الیوت بود که مادرش شیعه و پدرش سنی بودو متاسفانه هردو رو کشته بودن و اونو به عنوان نوکر اینجا اوردن ... از اتاق خارج شدم و همونطور که با دستام موهای کوتاه پسرونمو مرتب می کردم به سمت حیاط رفتم که صدای سرد پدرم منو وادار به ایست کرد. به سمتش برگشتمو مثل خودش با لحنی سرد جواب دادم. _ بله پدر! گوشم با شماست! همونطور که ریش بلند و سفید رنگشو مرتب می کرد گفت _ کجا؟! حس نمی کنی کمی کم کار شدی عزیزم؟! لبخند مصنوعی زدمو گفتم _ اوه بله حق با شماست! من در خدمتم پدر عزیزم! الم(پدر سودا)_ ایوا بیکل ازم خواسته منو تو به همراه برادرت سمیر بریم ایران! البته اینم بگم که مادرت دو هفتست که ایرانه! اگه مشتاقی مادرتو ببینی باید سریع اماده شی چون فردا میریم ترکیه و از اونجا عازم ایران میشیم! لبخند مصنوعی زدمو گفتم _ چشم پدر از همین حالا حاضر میشم! و بدون اینکه اجازه صحبت بهش بدم به سمت اتاقم که طبقه دوم عمارت قرار داشت رفتمو بعد از چیدن لباسام توی یه ساک کوچیک روی تختم دراز کشیدم و دیگه تا شب از اتاقم خارج نشدم! ساعت از نیمه های شب گذشته بود که بلاخره خوابم برد... ...صدای خنده های دوتا دختر و شنیدم که تو راه مدرسه داشتن به خونه بر میگشتم یکی از اون دوتا خودم بودم... با پوششی متفاوت با پوشش الانم! من چادر پوشیده بودم! یهو صحنه عوض شد... اینبار من نبودم زنی بود که شونه و شکمش تیر خورده بودو سمیر روی جسم بی جون و بیهوشش اب می ریخت! ......... اما اب نبود! چون با فندک یه جرقه زد که کل جسم دختر اتیش گرفت! چشمامو بستمو با جیغ سمیرو صدا زدم که از خواب پریدم...... با نفس نفس روی تخت نشستم! اشکامو پاک کردم و دیگه نتونستم چشمامو روی هم بزارم! دارد... @Alachiigh
🔴رگ به رگ شدن ✅مالیدن روغن زیتون به محل دردوبعدازنیم ساعت به حمام رفته ودر زیراب گرم به مدت ۵ دقیقہ ماساژداده شود ✅پرهیزازسردیجات،ماست،ماهی ومواد غذایی بلغم زا وترشیجات ‌ ‌ @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا