🔴❌ یادتان نرود که انقلاب ما برای چه بود؟
🔰رهبر انقلاب فرمودند:
" اصلاً جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی برای #حاکمیّت_دین_خدا تشکیل شد؛ اصلاً برای این است که جامعه با شکل و #هندسهی_دینی زندگی کند و تنظیم بشود. حکومت با هندسهی دینی تنظیم بشود و حرکت کند و پیش برود و اقدام کند؛ این جزو بیّنات انقلاب بود. مردم جان دادند، خون خودشان را تقدیم کردند، نثار کردند برای اینکه این اتّفاق بیفتد؛ این جزو اصول انقلاب است؛ "
✅ نکته:
🔻مماشاتی که جامعه را به سمت تباهی و فساد بکشاند، تناسبی با این سخنان رهبر انقلاب ندارد.
🔻انقلاب برای این است که جامعه با شکل و هندسهی دینی زندگی کند و تنظیم بشود و حاکمیت دین خدا در عرصه های گوناکون تحقق پیدا کند.
⏪ معنا ندارد حالا که در اوج قرار داریم و قرار است احکام الهی اجرا شود، برخی از مسئولین نخواهند هزینه بدهند و ترس داشته باشند. هزاران شهید دادیم که دین در جامعه تحقق پیدا کند؛ آنگاه برخی از مسئولین ما به همین راحتی شانه خالی می کنند و از هزینه دادن برای اسلام و انقلاب، فراری هستند؟!!!
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴👆❌مجری شبکه دو: چرا دولت باید از جیب مردم هزینۀ خسارت بیمارستان #فوق_لاکچری_گاندی را بدهد؟
به گفتۀ آتشنشانی بهتازگی این بیمارستان ۵ بار اخطار ناایمن بودن را دریافت کرده اما اقدامی نکرده بودند.
در بیمارستانهای خصوصی معمولا پزشکانشان #سهامداران آن بیمارستان هستند؛ چرا سهامداران این هتل #بیمارستان_لوکس که درآمدهای میلیونی دارند هزینه نمیکنند؟
رئیس #بیمارستان_گاندی از معاون اول رئیسی خواسته که خسارت وارد شده به بیمارستان را تأمین کند.
@Alachiigh
❌🔴حمایت علنی شهرزاد همتی، دبیر اجتماعی #جاسوسخانه_شرق از تروریست ها!
تا کی قراره حمایت از تروریست در این مملکت آزاد و بی هزینه باشه⁉️
اگرحمایت از تروریسم توسط افراد عادی جرم باشه،حمایت افراد تریبون دار ، رسانه ای و سلبریتی باید مجازاتی دوچندان داشته باشه،
اما افسوس که هیچ اراده ای نیست ...
@Alachiigh
❌⭕️ ممکنه به هر دلیلی منتقد، مخالف و یا حتی دشمن جمهوریاسلامی باشی؛ این در هر سطحی قابل بحثه.
❌اما کسی که بعد از این همه فکت بازم علیه تروریستا موضع نمیگیره باید تو لقمهاش شک کنه چه برسه به حمایت از این کوملهها!
🔴( این خانم 👆شهرزاد همتی خبرنگار جاسوسخانه شرق )
#اعدام_تروریستها
#جاسوس_خبرنگار_شرق
@Alachiigh
❌🔴آنقدری که فمنیستها در سینمای خانگی به اقتدار مردانه سیلی میکوبند، مردها به زنها سیلی نمیزنند
⭕️مقدمه مهم: نوشتن این یادداشت به معنای درست انگاشتن کتک خوردن زنان توسط مردان نیست. اتفاقا بسیار ناجوانمردانه است که قدرت مردانه صرف آسیب به زنی شود که طبیعتا قدرت بدنی کمتری حتی برای دفاع از خود دارد.
نکته دوم: اگر این سکانسها را دوباره و با تامل بنگرید خواهید دید این سیلیها در یک فضای فانتزی با انفعال کامل مردان و عدم پاسخ آنها زده میشود.
نکته سوم: به راستی هدف فمنیستها از طراحی چنین سکانسها چیست آیا برای کاهش خشونت خانوادگی با دامن زدن به خشونت و شکستن اقتدار مردانه طراحی شده است؟ آیا در تصور فمنیستها سیلی زدن نماد قدرتمندی است؟ آیا با این سیلیها توانستهاند مردان جامعه را تنبیه و سر به راه کنند؟
⏪در جامعهای که این فیلمها هیچ قرابتی با روح اجتماعی، اقتدار، قیومیت مرد و جایگاه ریحانگی زن ندارد ساخت این سکانسها جز حرمتشکنی و عادت دادن مخاطب به حرمت شکنی حق به جانب بدون توجه به آموزشهای خانوادگی و مهارتهای گفتگو چه دستاوردی دیگری برای جامعهی ایرانی خواهد داشت؟
✍عالیه سادات
#تحلیل_سیاسی
#سینمای_خانگی
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
#ناحله #قسمت_هشتاد خواستم سرم رو برگردونم که قرمزی رو گونه ی فاطمه نظرم رو جلب کرد. فوری ازش چشم برد
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_یک
چاره ای هم نداشتم میخواستم زودتر این روزای کسل کننده بگذره.
روزا پشت هم به کندی میگذشت
یه روز مثل تمام این چند هفته اخیرمنتظر موندم مامان اینا نهار بخور و برن تا من بیافتم به جون غذاها
تمام این مدت از بابام و نگاه سرزنش آمیزش فرار کردم
دلم براش تنگ شده بود
برای اون مهربونی همراه با جدیتش.
تو اتاق نشسته بودم و عکسای آلبومم رو نگاه میکردم
تا چشم هام به عکس های قشنگم میافتاد قربون صدقه خودم میرفتم
و دلم میخواست واسه یه بارم که شده میتونستم خودمو وقتی انقدی بودم بغل کنم
محو عکسا بودم که در اتاقم با شدت باز شد
از ترس آلبوم رو محکم بستم و رفتم عقب
قیافه شاد و شنگول مادرم بعد از این همه مدت جلو چشمام ظاهر شد.
یهو داد زد:
+فاطمه جونم
و پرید سمتم و بغلم کرد
مات و مبهوت نگاش میکردم
پشت سرش بابا اومد تو و یه لبخند پیروزمندانه هم رو لباش بود.
دلم میخواست بدونم چیشده!
که یهو مامان گف:
+الهی قربونت برم دختر قشنگم من میدونستم بالاخره زحمتات به بار میشینه.
دیدی گفتم؟
نمیفهمیدم منظورشو.
دقت کردم که گفت
+مژده بده که قبول شدی !!!!
این حرف و ک زد دلم هری ریخت.
دیگه نفهمیدم ادامه حرفش چیه
فقط صداش تو سرم اکو میشد
"مژده بده که قبول شدی "
وای خدا باورم نمیشد.
یعنی میشد یه درصدحرفش راست بوده باشه؟
ینی میشد این همه زحمتم به باد فنا نرفته باشه؟
من واقعا قبول شده بودم؟
وای یا حضرت زهرا.
مامان هولم داد و
+هییی تبریک میگم بت قشنگم
تازه به خودم اومدم.
بابا چند قدم اومد نزدیک تر.
نشست پیشم دستشو دراز کرد سمتم که روم رو برگردوندم.
صورتم از ترس جمع شده بود.
دوباره میخواست بزنه؟
صورتمو بین دوتا دستاش گرفت
برگشتم سمتش.
چشامو بستم که نبینم چجوری میزنه.
دیدم داره رو گونمو نوازش نیکنه.
دقیقا همونجایی که زده بود.
دست دراز کرد سمتم
+مبارکت باشه دخترم. بهت تبریک میگم
وای خدایا باورم نمیشد.
این بابام بود؟
همونی که دیروز مثل پشه زیر دست و پاش له شدم؟
خم شد سمت صورتم.
منو بوسید.
+ببخشید خانم دکتر.
من ازتون عذر میخام بابت رفتارم.
مامان رفت بیرون اتاق و چند دقیقه بعد با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی برگشت.
هنوز تو بهت بودم
گل رو گذاشت رو تختم و در جعبه شیرینی و باز کردو
+تو باعث افتخار مایی عزیزکم.
عجب
تا دیروز مایه سرافکندگیشون بودم.
یهو شدم مایه افتخار.
یه پوزخند یواشکی زدم.
بابا پا شد و از اتاقم رفت بیرون.
مامان خم شد و سرمو بوسید.
یه شیرینی گذاشت تو دهنم.
خواست از اتاق بره که جیغ زدم
_وایییییی منننن قبول شدممممم
پا شدم و خودم رو پرت کردم رو تخت.
تخت بالا پایین شد.
وایستادم و دو سه بار پریدم روش.
مامان با تعجب داشت نگام میکرد.
+وای یا موسی بن جعفر احمدآقا بیا ببین بچت داره چیکار میکنه .خدا رو شکر جوابِ اقا مصطفی رو اونجوری دادی وگرنه ابرومون میرف پیششون.
با شنیدن اسم مصطفی دوباره بدبختیام یادم اومد.
ولی بدون توجه بهشون دوباره پریدم رو تخت.
صدای خنده های بابا از پایین شنیده میشد.
با خنده هاش منم میخندیدمو جیغ میزدم.
اومدم جلوی اینه و چهارتا حرکت موزون در اوردم که مامان گف :
+یا لَل عجب. تو چرا انقد خلی؟
جوابشو با صدای خنده های بلندم دادم.
وای خدایا شکرت.
من دوباره شدم همون فاطمه ی خل و چل.
همون که صدای خنده هاش گوش دنیا رو کر میکرد.
بیخیال خل بازی شدم.
لپ تاپمو باز کردم و رفتم سایت سازمان سنجش.
شماره و رمز ورود و بقیه ی چیزا رو وارد کردم تا صفحم بالا بیاد .
با دیدنش دوباره کلی ذوق کردمو جیغ کشیدم.
رفتم ببینم درصدا رو چجوری زدم که تلفنم زنگ خورد
جواب دادم
ریحانه بود
_الو سلام ریحوننن!!!
+سلام خوبی؟خودتی فاطمه؟کبکت خروس میخونه؟چیشده؟
نکنه قبول شدی؟؟؟
جیغ کشیدم و
_ارهههههههه ریحوننن جونمم ارهههه عشقممم اره الهی فدات بشم.
قبوللل شدممممم
تو چیکار کردی!.؟؟؟؟
+بح بح چه کردی تو دختر.
مبارکت باشه الهی.
هیچی منم تقریبا همونی ک میخواستم قبول شدم .
_علوم آزمایشگاهی؟
+اره دیگه. چه کنیم.
مثل شما خرخون نیسیم که.
البته شبانه قبول شدما!
_اها. منم تبریک میگم بهت.
الهی همیشه موفق باشی.
میای بریم بیرون؟
+میای مگه؟
_ارره. بریم سر مزار بابات.
+عه؟باشه.
_با کی میای؟
+من تنها دیگه!
_داداشت چی پس؟
+نه اون تهرانه ک!
از جوابش پکر شدم. ولی سعی کردم ضایع بازی در نیارم ادامه دادم
_خیلی خب.
کی بریم؟
+پنج عصر خوبه؟
_عالی!
+باشه پس میبینمت.
_حتما پس فعلا.
+فعلا عزیزم. خدانگهدار.
_خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم و دراز کشیدم رو تخت ومشغول چک کردن رتبه و درصدام شدم.
#نویسنده : فاطمه زهرادرزی،غزاله میرزاپور
#رمان_مذهبی
@Alachiigh
🔴 این غذاها را هرگز در مایکروفر گرم نکنید سمی میشوند ...
🔹تخم مرغ آب پز
▫️سوسیس و کالباس
🔹مرغ
▫️سبزیجات سبز برگ
🔹شیر سینه مادر
#مایکروفر
#سلامت_بمانید
@Alachiigh