سلام
من یه کیمیاگرم
چرا؟
چون تونستم غم هام رو تبدیل به شعر هام و متن هام کنم
و تونستم همزمان از دل این انفجار های شیمیایی زنده بیام بیرون
کیمیاگر فلسفه باف
سلام من یه کیمیاگرم چرا؟ چون تونستم غم هام رو تبدیل به شعر هام و متن هام کنم و تونستم همزمان از
یه معرفی نسبتا کوتاهه و توضیح راجب اینجا
کیمیاگر فلسفه باف
سلام من یه کیمیاگرم چرا؟ چون تونستم غم هام رو تبدیل به شعر هام و متن هام کنم و تونستم همزمان از
حالا چرا فلسفه باف؟
چون فلسفه ای که من برای منطق یه پایی که دارم، در آوردم منو تبدیل کرده به یه آدمی که حرفاشو فقط خودش میفهمه
ولی خب هستیم دیگه
کم کم درست میشه
هدایت شده از دریچه خیال
«ساعت از دوازده گذشته و من واردِ قلمروِ خودم شدم؛ جایی که سکوت، تنها شاهدِ این دادگاهه.
اینجا نه قاضی هست، نه وکیل، نه هیچکس که بخواد به من گوش بده. فقط من هستم و سایههایی که از زخمهای قدیمیم بیرون میزنن. نورِ سردِ این اتاق، انگار داره مستقیم میتابه توی چشمای من، تا تمامِ اون لکههایی که سعی کردم زیر نقابِ لبخندم پنهان کنم رو میاره.
توی این دادگاه، من متهمم به «زیاد دیدن»، به «زیاد حس کردن» و به «زیاد موندن»… اما عجیب اینجاست که وقتی از خودم دفاع میکنم، تنها چیزی که توی دستم دارم، همین قلمِ سنگین و جوهرِ خونینه که با هر کلمهاش، یه ذره از وجودم رو تهِ این کاغذ میریزم.
اینجا، من نه محکوم میشم، نه تبرئه… من فقط دارم با خودم رودررو میشم؛ توی دادگاهی که هیچ راه فراری از حقیقتش نیست.»
پ. ن: ترکیبی زدم با هوش مصنوعی نصف شبی
دوست دارد یا نمیخواهد مرا
معلوم نیست
عشق، بازی میکند با من چرا،
معلوم نیست
_فاضل نظری