.
فرماندهانی که قرار بود هدف قرار بگیرند را دیدید؟ قدشان به تخته سیاه هم نمیرسید.
#میناب
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷آخرین سخنرانی آیتالله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنهای
✏️ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از علیرضا زادبر
تا دیروز فدایی "خامنه ای" بودیم از امروز فدایی "ایده خامنه ای" برای ایران خواهیم بود. سوگ و شوکه بودن بماند برای بعد، از امروز وظیفه ما استمرار ایده و میراث شهید خامنه ای است.
ایده او ایران مستقل و قدرتمند است.
هدایت شده از علیرضا زادبر
مردم بسیار عجیبی هستید
عجب ملتی هستید!
حقیقتا مُتحیر باید بود!
امامتان را شهید کرده اند.
دو قدرت هسته ای بمبارانتان میکنند.
هفت هشت کشورکِ منطقه را همزمان می زنید.
با این حال شهر به شهر در حمایت از "ایده شهید خامنه ای" هر شب به کف خیابان می آیید. عجب ملتی تربیت کره است این آیت الله شهید خامنه ای... خودش حضور ندارد اما میراث او اثر دارد.
@Politicalhistory
"به نام خدای شهیدان"
🏴
قاب عکسی از تو در آشپزخانهمان بود. ده سال پیش هدیه گرفتم از مسئول کاروانی که میبردمان راهیان نور. عکس، توی کمدِ اتاقم بود. مامان از کمد برداشت و گذاشت روی طاقچهای در آشپزخانه. هر صبح جلو چشمش بودی. صورتت را از روی عکس میبوسید. صلوات میفرستاد و میگفت سلام بر امام. من هیچوقت امام خطابت نکردم. حتی توی دلم.
اسمت توی ذهنم "رهبر ایران" بود. مامان آرزو داشت یک بار بیاید بیت. یک بار از نزدیک تو را ببیند. چند بار خواب دیده بود دستهایت را از روی چادر سیاهش میبوسد. توی خواب آمده بودی سراغ مامان و او بر چین و چروکِ دستهات تند و تند بوسه میزد. من قد مامان آرزوی دیدنت را نداشتم. توی خیالم چیده بودم اگر روزی قسمت شد بیایم بیت، جایم را بدهم به مامان. آرزوی مامان را برآورده کنم. گفتم بروم بگویم چه؟ مثلا چه آدم مهمی هستم یا چه شاهکاری کردهام که وقت تو را بگیرم؟ دلم رضا نمیداد سفت و سخت پیگیر دیدنت شوم. یاد رزمندهای میافتادم که تا زنده بود به دیدار امام خمینی نرفت و آنقدر کار کرد که شهید شد.
به امام خمینی میگویم امام. تو ولی "رهبر" بودی توی ذهنم. نشد ببینیمت. نه مامان به آرزویش رسید، نه من آنقدر مهم و بهدرد بخور شدم که تا زنده بودی سربالا بگیرم و بیام دیدنت. جز یک بار در نماز جمعهی نصر که مامان از دور، از خیلی دور، تو را دیده بود که اسلحه به دست ایستادهای و خطبه میخوانی. و من؟
من حتی آن روز هم تو را ندیدم. فاصلهام نزدیکتر از فاصلهی مامان بود به تو، ولی ندیدمت. بعد فهمیدم تو چقدر نزدیک بودی به من و سرم را اگر کمی کج میکردم و حواس میدادم، اسلحهی توی دستت را میدیدم لااقل.
تو را تمام عمر، از پشت صفحهی تلویزیون دیدم. تمام عمر صفحهای شیشهای بین ما بود. حالا پشیمانم که تلاش نکردم از نزدیک ببینمت؟ نمیدانم. دیگر چه فرقی میکند پشیمان بودن یا نبودنِ من؟ مهم این است که تو، توی ذهن من "رهبر ایران" بودی و سوای هر اعتقاد دینی و مذهبی، مادامی که #سلطهستیزی و #ذلت_ستیزی را فریاد میزدی، عزیز بودی برایم.
من از بچگی اینطور بودم. مامان درست تربیتم کرده. یاد ندارم سر خم کرده باشم جلوی کسی، حرف زور توی کتم رفته باشد، کسی بخواهد خودش را بالاتر از من بگیرد، برایم باید نیاید تعیین کند، تحقیرم کند و دم نزنم. همیشه به کمِ خودم قانع بودم و برای بیشتر داشتن، آویزان هیچ بنی بشری نشدم. چاپلوسیِ هیچ موجود دوپایی را نکردم و اجازه ندادم احدی چیزی را به من دیکته کند. این من بودم که از وقتی عقلرس شدم دیدم چه عجیب، رهبر ایران هم همین است! همین مدلی.
همین چیزهایی که در در ناخودآگاه من میجوشد، او، بی لکنت فریاد میزند. ترس از هیچ قوم و قبیلهای ندارد. محکم و مقتدر، ایستاده و رسا، مرگ میفرستد به کثافتهای عالم، به شیاطینی که ایران را ویرانه میخواستند و از صدهاسال قبل از حکومتی که خامنهای رهبرش باشد، برای غارت ایران سر و دست میشکستند. دیدم رهبر ایران سربالا گرفته و سینه سپر کرده و حرف زور هیچ پفیوزی توی کتش نمیرود. چرا نباید چنین مردی را دوست داشته باشم؟ او شبیهترین بود به ناخودآگاهِ من.
طول کشید تا مسئلهی ولایت فقیه و این ماجراها برای من جا بیفتد و هنوز هم جای کار دارم. من رهبر ایران را میخواستم نه چون نایب امام زمان میخواندندش، میخواستمش چون عزت نفس داشت و این عزت را برای ایران هم میخواست. برای کشور من آبرو و شرف و قدرت میخواست. زانو زدن و سر خم کردن در برابر حرف مفت توی مرامش نبود. هممرام بودیم و چی از این بهتر؟
مابقی از سوادِ من خارج است. همین قدر میفهمم که ما کم کسی را از دست ندادیم. نماد استقامت و مبارزه با تمام زورگوها و سلطهگرهای جهان را از دست دادیم. کشتندش. مثل همهی مبارزان تاریخی که مقابل حرف زور ایستادند و باج به کفتارها و شغالهای دنیا ندادند. سر دادند ولی شرف را نه. من باشرف بودم و خامنهای را به خاطر شرفش میخواستم. مردی که یک نفر نبود. وقتی حرف میزد انگار ميليونها مبارز از ورای تاریخ، از پسِ صدای محکمش، چشمهای نافذش، دستهای پرقدرتش بیرون میآمدند و شمشیر میکشیدند مقابل حرف "زور".
چرا چنین اسطورهای را جانِ خودم ندانم؟ چرا آرزو نکنم من بمیرم و او باشد؟ چرا وحشتِ دنیای بدون او را نداشته باشم؟ من با تک تک استخوان های بدنم آرزو کردم در ایرانِ بدون خامنهای نباشم. هربار مقابل تلویزیون، جلوی تصویرش مینشستم، دستهام را بالا میگرفتم و میگفتم خدایا من قبل از این مرد بمیرم. نشد. آرزویم محقق نشد. خامنهای را فاسدترین موجودات عالم کشتند و من هنوز زندهام. او فدای ملتش شد.
زمینگیر شدم و ماتمزده؟ ابدا! منی که عزت نفس را تا حد مرگ در خودم میبینم، از شهادت رهبر ایران سر خم کنم؟ دو دقیقه بعد از شنیدن خبرِ شهادت، فقط دو دقیقه، سلولهای مغزم به صدا درآمدند که کپسول چرکخشک کن را بخور، الان اذان میزند، وقت قرص خوردن میگذرد و دندانت عفونت میکند. با دندان عفونتزده نمیتوانی در برابر قاتلینِ خامنهای بایستی!
مامان جلوی تلویزیون شیون میکرد، بابا از خواب پریده بود و بهتزده، من عوضِ اشک ریختن، دنبال کپسول میگشتم! در آن سحر که مصیبت عالم سر ما آوار شده بود، من به فکر سلامت دندانم بودم! چرا چون منی عاشق مردی مثل او نباشد که وسط جنگ ۱۲ روزه با صهونیستها در آرامش کتاب میخواند و یادداشتبرداری میکرد؟ من فرزند همین مرد بودم. محکم بودن در بحران ارث پدریام بود.
گریه نکردم. مطلقا. فقط حالت گریه داشتم و اجازه ندادم کسی ببیند اشک از چشم من پایین میریزد. از بچگی اینطور بودم. جلوی احدی گریه نکردهام حتی در مرگ عزیزانم. دوست دورهی راهنماییام یک بار به شوخی به من گفت "یه بار گریه کن ببینیم چطوری میشی؟" نکردم. عوضِ گریه، تکههای قلبم را به هم وصله زدم و تن شکستهام را با هر ضرب و زوری شده هرشب میبرم بیرون.
همپای صدها نفر از مردمِ شهر کوچکم، عشق و ارادتم را به سید علی خامنهای هوار میکشم. به عکس راهپیماییهای قبل، از بلند کردنِ صدا خجالت نمیکشم. خشمگینتر از آنم که از نگاههای متعجب فرار کنم. سرم بالاست کف خیابان. عکس رهبر دستم است. بالای بالا. حنجرهام را رها کردهام برای نعره زدن.
صدای بلندگوها تا آخر زیاد است. کوچه به کوچه، خیابان به خیابان شهر را میگردیم. الله اکبر پخش میکنیم. صدای رهبر را پخش میکنیم. مردم را دعوت میکند به ایستادن مقابل حرف زور. به بیعت نکردن با بچهبازها و بچهخورها. نام حیدر را، نام حسین را فریاد میزنیم. ما میراثدارِ اندیشه و راه و رسم اوییم.
ما فرزندان خامنهای فقط چند روز بعد از شهادتش، با دلی خون و عزازده از تجاوز دشمن به وطن، محکم و خشمگین، کف خیابان، زیر صدای بمب و موشک و انفجار، مشت گِره میکنیم، زمین را زیر پا لِه میکنیم و باصدای بلند فریاد میزنیم که هرگز، تا وقتی زندهایم، زیر بار حرف مفت نمیرویم. هرگز مملکتمان را به دست قاتلین و بچهکُشها و وحوش آمریکایی صهیونیستی نمیدهیم.
هنوز امید داریم شاید شبزدهای صدای ما را بشنود از پسِ پنجرهی خانهاش، امید داریم نظام بردهداری هنوز نتوانسته باشد از او یک بردهی کامل بسازد و روی کولش سوار شود، امید داریم از پنجرههای خانهاش، هنوز دریچهای به بیرون باز مانده باشد، دریچهای به سمت نور، به سمت سید علی خامنهای، رهبر شهیدمان.
....
قاب عکس تو را دیروز از آشپزخانه برداشتم. گذاشتم روی میز تحریرم، کنار عکس همت، حاج قاسم، دانشگر، ابراهیم هادی و معماریان. درست مقابل چشمهام هستی. بهت سلام میدهم و صلوات میفرستم طرفت، صورتت را نوازش میکنم و میبوسمت. بالای قاب عکس با خطی خوش جملهای نوشتهاند از محمد ابراهیم همت: "پیام من فقط این است در زمان غیبت، اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید." رهبر بعدیِ ما هرکس شد، این جملهی حاج همتِ عزیزم را سُرمهی چشم میکنم.
#سلام_بر_رهبر_شهیدم
______________
@AlefNoon59
﷽
________
چهارمین شبی است که میرویم خیابان. چندسال است به مناسبتهای مختلف این مسیر را با مامان میرویم و برمیگردیم. ۲۲ بهمن، روز قدس، ۲۲ دی؛ هروقت که لازم بوده وسط خیابان باشیم. بابا اولین بار است همراه من و مامان میآید راهپیمایی. پیشتر ما را به محل تجمع میرساند و برمیگشت. اینبار آمد. از شب اول. پیراهن سیاه تن کرد و پابهپای ما آمد. روی شیشهی ماشینش طرحی از چهرهی رهبر را زده. خواهرم دیشب گفت میزنند شیشهی ماشینت را خرد میکنند پاکش کن. بابا خندید و گفت: "اِ؟!"
طرح هنوز روی شیشهی ماشین است. رنگش قرمز است عین خون. وسط جاده قبل از رسیدن به مرکز شهر، چند جوان با اسلحه وچراغ قوه ایستادهاند. نور میاندازند روی پلاک ماشینها و با دست اشاره میکنند شیشه را بدهیم پایین تا داخل ماشین را ببینند. سن برخیشان نصف سن من هم نیست. صورتهایی صاف و بدون ریش، قد و قوارههایی کوچک. خودشان را پیچاندهاند لای کاپشن و کلاه پشمی. بغل خیابان به فاصلهی دو متری از هم آتش روشن کردهاند و چندنفری دورش حلقه زدهاند تا از سرما یخ نکنند. حتما وقتی بند پوتینشان را توی حیاط خانه سفت میکردند، مادرهاشان خم شدهاند روی صورتهاشان، شالگردن را پیچیدهاند دور گلو و سفارش کردهاند خودشان را گرم نگه دارند.
ایست بازرسی را رد میکنیم و به مرکز شهر نزدیک میشویم. ماشینها کیپِ هم جلو میروند. شهر ما تاحالا ترافیکی به این سنگینی به خودش ندیده. جای پارک نیست. رانندهها ماشینها را وسط خیابان نگه میدارند، سرنشینها دستهدسته پیاده میشوند و سُر میخورند لای جمعیت. بابا با هر ضرب و زوری بود میدان را دور زد تا در نزدیکترین نقطه به محل تجمع پیاده شویم و سرما کمتر برود توی جانمان. یاد پسرهای ایست بازرسی میافتم. سرما الان تا تهِ استخوانشان رفته.
مامان شیشه را پایین میدهد، پرچم ایران را بیرون میبرد و مرگ به آمریکا میفرستد. میگوید این پرچم کوچک است. برای فردا باید پرچم بزرگتری بخرم. چندمتریِ محل تجمع من و مامان پیاده میشویم. جمعیت عین مور و ملخ از همه طرف سرریز میشوند طرفمان. عین تکههای آهنی هستیم که بیاختیار جذبِ آهنربایی بزرگ شدهایم. پاهامان روی زمین نیست و پَر میکشیم سمت عزادارانِ سیّدِ شهید. ذوب میشویم بین آدمها. قطرهای میشویم وسط اقیانوس.
به دقیقه نکشیده مامان را گم میکنم. هرچه چشم چشم میکنم فقط پرچم ایران میبینم و تصاویر کوچک و بزرگ از رهبر ایران. بین جمعیت از سوز و سرما خبری نیست. گرم میشوم در حصار آدمهای دورم. مردم راه میروند و سینه میزنند، توی سر میزنند، مرگ به آمریکا و اسرائیل را نعره میکشند در سطح شهر. مداح نوحه میخواند. از مظلومیت و غربت حسین میخواند. بنرهای بزرگ از رهبر ایران جابهجای شهر پیداست. نوار کج سیاه را که بغل صورت خندانش میبینم جگرم پارهپاره میشود. هنوز باورمان نشده و حالاحالاها نمیشود.
در تمام راهپیماییهایی که آمدیم این یکی، بیسابقهترین است. نه سرش پیداست نه تهش. انگار خبر شهادت آیتالله خامنهای صوراسرافیل باشد که درشهر دمیده شده و مُردگان را هم بیدار کرده باشد. خامنهای با خون خودش، یک بار دیگر مثل پیشوایش خمینی، قلب تک تک مردم ایران را فتح کرد. شهر ما تابهحال برای کسی اینطور آغوش باز نکرده بود.
زنهای کنارم را فشار میدهم تا راه باز کنند. از جمع خودم را میکِشم بیرون. روی نوک پا میایستم تا بتوانم انتهای صفِ محرّک را ببینم. گردن میکشم. شدنی نیست. تا چشم کار میکند آدم است و پرچم. دوباره لای جمعیت حل میشوم. دختر جوانی با ناخنهای دراز و لاکزده گوشیاش را گرفته بالا. صفحهی گوشیاش عکسی از مهیار زنگانه است در آغوش رهبر. دانش آموز شهیدِ شهرمان که ترکشهای بمب آمریکایی او را کُشت.
عزیز را با کمری خمیده بین جمعیت میبینم که چادر سیاه گلدارش را توی مشت گرفته، آرام راه میرود و محکم شعار میدهد. نسل وفادار به انقلاب. نسلی که عشق به خمینی را به خامنهای پیوند دادند و لحظهای از مسیر برنگشتند. دوستانِ دورهی راهنمایی و دبیرستان، در و همسایههای قدیمی که سالها بود ندیده بودمشان، حالا اینجا بین جمعیت ایستادهاند و خونخواهِ آیتالله هستند.
زنی پرچم بزرگی از ایران را گذاشته در کالسکهی نوزادش. پرچم در باد میرقصد و نوزاد میخندد. پتوی صورتی و قلبی انداخته رویش. ازش میپرسم این پرچم بزرگ را از کجا خریده؟ لبهی چادرش را جلو میکِشد و میگوید: "نخریدم عزیزجون. یه آقاپسری پرچم پخش میکرد ازش گرفتم." امیدوارم از این پرچمنذریها سهم مامان هم بشود. میپرسم: "بچهتون دختره یا پسر؟" گونههاش چال میشوند و میگوید: "دختر." پتوی صورتی و قلبقلبیاش، کاسهی چشمم را پُر میکند. دور و برم پر از دختربچههایی با کاپشن صورتی است. تناژهای مختلفی از رنگ صورتی، با موهای بافت و روسری و کلاه پشمی.
زیاد از ما کشتهاند و برای هیچکدام از شهدایمان درست و حسابی عزا نگرفتهایم. حالا هم وقت عزا نیست. کاپشنصورتیها دست در دست مادرها پا بر زمین میکوبند و صدای کوچکشان همراهِ جمعیت، هوا را شکاف میدهد. به صورتهای مردم نگاه میکنم. از بُهت و یأس و ماتمِ روز اول درآمدهاند. چهرهها همه سفت و سخت و صُلب است. خشم میبینم جای غم. کسی منتظرِ بلندگو نمیماند. دسته دسته خودشان شعار میدهند:
- "قسم به خون رهبر، ایستادهایم تا آخر."
- "ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد."
- "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست."
صداها درهم پخش میشوند، در سطح شهر طنین میاندازند و سمفونیهای حماسی میسازند. جمعیت چراغقوهی گوشیها را روشن میکنند و میگیرند بالا. نور میاندازند به دل شب. تصاویر مختلف از آیتالله خامنهای تصویرزمینهی تمام گوشیهای بالا رفته است. خامنهای تکثیر شده در تک تک مردم این شهر.
شب ولادت امام حسن است. دختر جوانی سینیِ شیرینی میگیرد جلوم. موهای خرماییش را زیر شال سیاه از فرق باز کرده و انداخته پشت گوش. روی گونهی راستش پرچم ایران نقاشی کرده. سینیِ لقمههای نان پنیر سبزی، کاسههای سوپ، چای و خرما بین جمعیت، توی دست پسربچهها و مردها و زنها میچرخد و به جمعیت تعارف میشود. نذر مردم است برای امام شهیدشان.
امام جمعهی شهر میکروفون بهدست وسط جمعیت ایستاده و میگوید اگر تروریستها و آشوبگران پا در شهر بگذارند، با کفن به خیابان میآید. مردم الله اکبر میگویند و حیدرحیدر. آدمها از پیادهروها، از چپ و راست به ما اضافه میشوند.
پسربچهای عینکی از بالکن خانهشان برای ما دست تکان میدهد. میخورد همسن مهیار باشد. پدرش پشتش ایستاده و با گوشیاش از جمعیت فیلم میگیرد. دوتا ساختمان جلوتر، پیرزنی در بالکن خانهاش نشسته روی صندلی و همراه با نوای حسین حسینِ مداح، سینه میزند و تسبیح میاندازد.
دهها رهگذر در گوشه و کنار، مقابل مغازهها و سوپرمارکتها به صف ایستادهاند و خیلی جدی تماشامان میکنند. مغازهدارها از مغازههاشان بیرون میآیند، سرک میکشند، در گوشِ هم پچ پچ میکنند و برخی با گوشی فیلم و عکس میگیرند. شهر در سیطرهی کامل فرزندان سیّد علیست... پدرشان را کُشتهاند اما عوضِ گریه، جگر زخمخوردهشان را به هم پیوند زدهاند و همپای صدها نفر از مردمِ شهر، عشق و ارادت به رهبرشان را نفیر میکشند. فریادِ انتقام سر میدهند و هیچ چیز جلودارِ خشم و نفرتشان از آمریکا نیست.
از راهپیمایی که برمیگردیم، توی ماشین خواهرم به مامان زنگ میزند. صداش را از پشت تلفن میشنوم. میگوید از بالکن خانهاش جمعیت را دیده و دلش خواسته بیاید بینمان. میگوید فردا چه ساعتی میروید؟ من هم میآیم. خواهرم ۳۲ سال دارد و اولین بار است که در تمام عمرش میخواهد به یک راهپیمایی بیاید. خون شهید بیدارکننده است. بیدارکنندهی وجدانهای پاک... فردا اگر زنده باشیم باز میرویم. اینبار همهی خانواده باهم، برای اولین بار در تمام این سالها...
#۷
______________
@AlefNoon59
الف|نون
﷽
۲۵ سال است در ایران زندگی میکنم.
تا قبل از جنگ ۱۲ روزه، نه معنی انفجار میفهمیدم نه ویرانیِ خانه و مدرسه و بیمارستان. جنگ را در کتابها خوانده بودم و در تلویزیون دیده بودم. پا روی پا میانداختم و ویرانیِ بیمارستانها را در غزه تماشا میکردم، شیونِ مادرانِ لبنانی را از دور میشنیدم، دست قطع شدهی کودک فلسطینی را در شبکههای مجازی نشر میدادم.
آمریکا تحریممان کرده بود و با وجود گرانی و فشار اقتصادی، آسمانِ بالای سرم صاف بود و خالی از جنگنده و بمب و موشک. گاهی کمتر میخوردیم و کمتر میخریدیم اما لقمه سر سفره، راحت از گلومان پایین میرفت و وسط خیابان راحت گشت میزدیم برای همان نیمچه خریدی که داشتیم.
حالا سحر با صدای سرسامآور جنگندههای دشمن بیدار میشویم و به وقتِ افطار نان توی بغض و خون میزنیم. حالا لقمه وسط گلو سنگ میشود و به زور چای و آب هم پایین نمیرود.
خدا لعنت کند جادهصافکنهای تجاوزِ آمریکا به ایران را. لعنت کند تفالههای پهلوی را. لعنت کند هرکس را که در فضای مجازی با یک پست، یک استوری، یک کامنت، از دشمن دعوت به حمله کرد. خون بچههای میناب، دانش آموز شهید شهر من، تک تک مردم ایران، به پای شما هم هست که افسار عقلتان را دست خارجنشینهای خائن به وطن دادید و خیال کردید ترامپ برایتان تخم دوزرده میکند. زرشک!
این ویرانی، این وحشت، این لرزش تن و بدن به وقت شنیدن صدای انفجار، این آوارگی از شهرها، دستپخت شماست برای ایران. بچشید! سرباز ایرانی به خاطر شما کشته میشود تا دوباره ایران برایتان امن و امان شود و جنابتان تشریف بیاورید در مجازی، آروغ روشنفکری بزنید و زر مفت تف بدهید.
بعد از آمریکا و اسرائیل، لعنت خدا بر شما پیادهنظامهای فارسیزبانِ آمریکا، که به خاطر هموطن بودن استخوان در گلو هستید.
/تصاویر دوربین مداربسته از حمله وحشیانه موشک آمریکایی- صهیونی نزدیک به مدرسه پسرانه/
#به_یاد_مهیار_زنگانه💔
______________
@AlefNoon59
در صور اسرافیل دمیده شد؛ شهر حالا در سیطرهٔ فرزندان توست.
https://farsnews.ir/farhad/1772809493870958694
اگر خوانندهی کلمههای این صفحه هستید، دعوتتون میکنم به صفحهی "بله" هم بپیوندید.💚🌱
«الف|نون»
🆔 شناسه:
https://ble.ir/alefnoon59