eitaa logo
الف|نون
174 دنبال‌کننده
143 عکس
56 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| @N_rabbanii🧶 بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
گرگ‌ها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر نیست، تفنگِ پدری هست هنوز! ______________ @AlefNoon59
هدایت شده از خبرگزاری فارس
🔴 واکنش تحلیل‌گر CNN به اعلام رسمی رهبری آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای: «باور کردنی نیست. تمام کاری که عملیات ترامپ کرد، تعویض ورژن خامنه‌ای با ورژن جوانش بود.» @Farsna
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوباره خامنه‌ای؟!😂✌️
ولی برانداز و ترامپ و نِتی وقتی صبح از خواب بیدار شن ببینند خامنه‌ای نمرده بلکه از شکلی به شکل دیگه تغییر حالت داده، خودکشی می‌کنند.🐒 من اگه جاشون بودم تو استخر اسید خودمو غرق می‌کردم.🛌 حتی تصورِ شدت فشاری که دارن می‌خورن لذت‌بخشه.😌😂 دست و پنجه‌ی در خبرگان رهبری رو باید بوسید بابت چنین ! ______________ @AlefNoon59
🌱 باران، ردّ پای گوساله‌های سامری را شُست.
الف|نون
🌱 باران، ردّ پای گوساله‌های سامری را شُست.
______ دیشب باران تند‌تر از همیشه می‌بارید. صدای تک‌تک‌ِ محکم و پیوسته‌اش روی شیشه‌های ماشین، نگرانم میکرد آدم‌های کمتری به خیایان بیایند. برف‌پاک‌کن یکسره چپ و راست می‌شد و شیشه‌ی جلو را صاف می‌کرد؛ به ثانیه نکشیده قطره‌های ریز رویش می‌نشستند و جلوی دید را می‌گرفتند. چندبار نزدیک بود بزنیم به ماشین جلویی‌. خدا رحم کرد و سالم رسیدیم. زودتر از همیشه. هنوز جمعیت زیادی نیامده بود. چند زنِ چتربه‌سر ایستاده بودند بغل خیابان و چند مرد و پسربچه‌ی پرچم‌به‌دست. بابا بخاری را زیادتر کرد و گفت: "امشب خیلی سرده. بارون‌ هم میاد بعیده کسی بیاد." مامان درِ ماشین را باز کرد و پیاده شد: "هيچکس هم نیاد ما میریم." چترها را باز کردیم و گرفتیم بالا سرمان. سوز سرد از زیر چادر میرفت توی تنم. شال‌گردن را تا زیر پلک‌هام بالا کشیدم. بخار دهانم میخورد به پارچه‌ی پشمی و برمی‌گشت توی صورتم. گرمم میکرد. دستی که میله‌ی چتر را گرفته بود می‌لرزید. انگشت‌هام قرمز شده بودند. دست‌هام را جابه‌جا کردم و از ذهنم گذشت کاش دست‌کش دست می‌کردم. ایستگاه صلواتیِ بغل دست‌مان سرودهای انقلابی پخش می‌کرد. رهبرمان را وسط جنگ کشته‌‌اند و عوض روضه، سرود انقلابی در شهر پخش می‌کنیم! شبیه ما هیچ‌کجای دنیا نیست... پسر نوجوانی پرچم بزرگ و قرمزِ یاحسین را در هوا می‌چرخاند. قطره‌های باران از آسمان سرریز می‌شدند روی پرچم و سرشانه‌های پسرک. رقص پرچم در آسمان هوا را شلاق می‌زد. زورِ پارچه‌‌اش از باد و باران بیشتر بود. روی همه‌ی بلندگوها مشما کشیده بودند. باران شبیه قلوه سنگ‌های کوچک روی مشماها و روی چترها می‌ریخت. رفته رفته تعداد آدم‌های چتربه‌دست بیشتر شد. یکی، دوتا، پنج‌تا، ده‌تا، بیست‌تا. چترهای رنگ‌به‌رنگ، سیاه و سفید و آبی و سبز، توی دست مردم بود و بالا سرشان. خیلی‌ها بدون چتر آمده بودند. اِبایی از خیس شدن نداشتند. ایستگاه صلواتی چای پخش می‌کرد. مردم دست‌هاشان را حلقه کرده بودند دور لیوان‌های کاغذیِ داغ و از اندک بخارش گرما می‌گرفتند. به فاصله‌ی خوردن یک لیوان چای و رفتن توی پارک و انداختن لیوان کاغذی‌ در سطل زباله، خیابان ترکیده بود از آدم! پرچم‌های سیاه و قرمز به همراه پرچم سه‌رنگ ایران، باران را می‌بلعیدند و پیش می‌رفتند. بچه‌ها با کاپشن و کلاه پشمی، پرچم‌های کوچک دست گرفته بودند و از پشت شالگردن‌های‌شان داد می‌زدند: "نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا." سن‌شان کمتر از چیزی بود که معنیِ این شعار را بفهمند؛ اما یقین دارم بزرگ‌تر که شدند، قصه‌ی حضور پیوسته‌شان را در تجمعات شبانه، وسط جنگ و موشک‌باران، با افتخار برای فرزندان‌ و نوه‌هاشان تعریف می‌کنند. سر بالا می‌گیرند و سینه سپر می‌کنند که ما با همان سن کم‌مان، جزئی از جمعیتِ پای کار بودیم که در آن سال‌ها ایران را از دهان گشاد آمریکا و اسرائیل بیرون کشیدیم. از ویرانی نجاتش دادیم. سه ردیف جلوی ما دخترهای جوانِ سیاه‌پوشِ، کفن سفید تن کرده بودند و روی کفن با ماژیک قرمز شعار نوشته بودند. "ای خبرگان ملت، چه شد امام امت؟" پُرتکرارترین شعار بود. دختری که جلوی من ایستاده بود برگشت و رو به دوستش داد زد: "سارا کفنِ منو از مریم بگیر بیار." وسط گریه، خنده‌ام گرفت. آمریکا واقعا این ملت را ناو می‌ترساند؟ همان که لاریجانی گفت: ترامپ خیلی عقب افتاده است! خیال می‌کند اینجا ونزوئلاست که بیایند رئیس جمهورش را بدزدند و ملت ذلیلانه کمر خم کنند تا آمریکایی‌ها روی کول‌شان سوار شوند و کف چکمه‌هاشان گِلی نشود یک وقت! آمریکایی جماعت بعد از ۵۰ سال هنوز ایرانی‌ها را نشناخته. مُشتی ناقص‌العقل و شهوت‌پرست که اگر کریستف کلمب کشف‌شان نمی‌کرد باید در ناکجاآباد خر می‌چرانند؛ حالا به هوای دوتا ناو و چهارتا بمب و جنگنده می‌خواهند تمدنی ۲۵۰۰ ساله را به زانو دربیاورند. کودن‌های پیزوری. دیروز سرباز آمریکایی در ویدئویی می‌گفت ایران پر از دخترهای خوشگل است. اگر پام به ایران برسد، سخت میتوانم خودم را کنترل کنم! ارواح قبر پدرِ بی‌پدرش اگر بگذاریم پاهای این حرامزاده‌های پاپتی‌ به خاک مقدس ما برسد؛ ولی کاش یکی به این غربتیِ مفنگی می‌رساند دختر رئیس جمهورِ خودش فعلا دم دست‌تر است. بد نیست سری بهش بزند. نگران نباشد پرزیدنت ترامپ اعتراف کرده خودش هم از تصور دخترش حالی به حالی می‌شود! اصلا بدش نمی‌آید سربازان مفنگی‌اش دور ناموسش حلقه بزنند. این اوضاع کثافت‌بارِ ایالات متحده‌ی آمریکاست! مشتی هوس‌باز و ز‌ن‌باره که میخواهند دنیا را، غرب آسیا را، ایرانِ ما را نجات بدهند. ما مُرده‌مان هم خاک پاک ایران را دست این دگوری‌های دوزاری نمیدهد. جنازه‌هامان از قبر سربرمی‌آورند، گلوی متجاوز به وطن را پاره میکنند و دوباره برمی‌گردند توی قبر! این از مُرده‌هامان. زنده‌هامان هم زیر بمب و موشک و باران و با دهان روزه، خیابان را رها نمیکنند و صدای عمله‌جات آمریکا را در نطفه خفه کرده‌اند.
خبری که «سامری» را وسط جنگ ناامید کرد. https://farsnews.ir/farhad/1773164949283092761
🌱 «تایتانیک، ما و مرکز دنیا» ______________ @AlefNoon59
الف|نون
🌱 «تایتانیک، ما و مرکز دنیا» ______________ @AlefNoon59
______ وقتی تایتانیک درحال غرق شدن بود، گروهی چهار پنج نفره روی عرشه‌ی کشتی بی‌حرکت مانده بودند. وسط همهمه و ولوله‌ی جمعیتی که با وحشت به طرف قایق‌های نجات فرار می‌کردند، این چند نفر پهلو به پهلوی هم ایستاده بودند و ساز می‌زدند‌. آرشه را عین ارّه برقی روی سیم‌های ویولن حرکت می‌دادند طوری که عضلات دست و گردن‌شان منقبض می‌شد و رگ‌هاشان از زیر پوست می‌زد بیرون. کسی دورشان حلقه نزد برای تماشا و تشویق. آدم‌ها دست و پا می‌زدند یک ثانیه بیشتر زنده بمانند و موسیقی شنیدن در آستانه‌ی مرگ، احتمالا آخرین چیزی بود که کسی به آن نیاز داشت. نوازنده‌ها اما بی‌توجه به فرو رفتنِ بخشی از بدنه‌ی کشتی در آب، ویولن را سفت و محکم روی شانه‌های چپ‌شان نگه داشته بودند، چانه‌هاشان را به چانه‌گیر تکیه داده بودند و انگار در جشن تولد باشند یا عروسی، شاد می‌زدند. از کل فیلم تایتانیک این صحنه ماندگارترین سکانس است در ذهن من. نوازنده‌هایی که می‌خواستند برای مردمِ مصیبت‌زده کاری کنند و وحشت‌شان را کمتر. موسیقیِ شادی که روی عرشه پخش می‌شد، آخرین کنسرت زنده‌ای بود که خیلی از مسافران تایتانیک شنیدند. نمیدانم آن نواختن‌ها واقعا زورشان رسیده بود وحشت غرق شدن و مُردن را در کسی کمرنگ کنند یا نه. نمیدانم کسی به وقتِ فرار، به وقتِ تلاش برای پیدا کردن جای خالی در قایق‌های نجات، از شنیدن آن نواها لبخندکی روی لبش شکوفه زده بود یا نه. احساسی که در آن لحظاتِ پُر تنش در مسافران تایتانیک شکل گرفته مسئله‌ی من نیست. طرف دیگر ماجرا توی ذهنم پُررنگ است: نوازنده‌هایی که وسط بحران و مصیبت، در یک قدمیِ مرگ، عوض فرار و نجات جان خودشان، عوض کمک کردن به آدم‌ها برای پیدا کردن قایقی خالی، عوض تلاش برای خبر کردن مسافران طبقاتِ بالاییِ کشتی که هنوز در خواب بودند، میان عرشه ایستادند و کاری را که تویش مهارت داشتند، با اطمینان و عشقِ تمام انجام دادند. رهبر گروه بالاخره آرشه را از روی سیم‌ها عقب کشید و گفت خب رفقا، به اندازه‌ی کافی ساز زدیم، حالا می‌توانید بروید. بعد یکدیگر را در آغوش فشردند، خداحافظی کردند، آرزو کردند به زودی هم را ببینند و رفتند. مرد دور و برش را نگاه کرد، این پا و آن پا شد، دوباره ساز را گذاشت روی شانه‌ی چپش و آرشه را کشید روی تارها. به دقیقه نکشید بقیه‌ی نوازنده‌ها یکی یکی برگشتند، دور هم حلقه زدند و ویولن‌ها را گذاشتند زیر چانه. این بار چشم‌هاشان نم داشت و سوزدارتر می‌نواختند. سمفونیِ غرق شدن. این آخرین سکانس از گروه نوازندگان تایتانیک است. معلوم نیست سرنوشت‌شان چه شد. نجات پیدا کردند یا جزئی از آب سرد دریا شدند. تنها تصویر پایانی که ازشان داریم، ایستادن بود و ساز زدن... روز دوم جنگ، وقتی خبر شهادت آیت‌الله خامنه‌ای ایران را در حصار بُهت و سوگ نگه داشت؛ ما در مدرسه‌ی نویسندگی‌مان، قلب‌‌هایی که از سینه بیرون زده بودند را توی مشت گرفتیم و زور زدیم پیام تسلیت برای هنرجوهامان بفرستیم.‌ جان مان درآمد تا بتوانیم توضیح بدهیم علی رغم اینکه یک هفته کل ایران تعطیل است، ما تعطیل نیستیم. جز عاشورا و تاسوعا، درِ این مدرسه همیشه باز است. حتی اگر بمب از آسمان بیاید و نفر اول مملکت‌مان را کُشته باشند. ما هستیم. جلسات‌ هنرجوها با استاد مدرسه سرجای خودش باقی‌ست. شما باید تمرین انجام بدهید. ما استادیارها در گروه‌های اختصاصی شما را لحظه به لحظه رصد می‌کنیم. به سوال‌هاتان پاسخ می‌دهیم و منتظریم تمرین بفرستید تا بررسی کنیم. وسط یکی از بزرگ‌ترین جنگ‌های تاریخ ایران، وسط نبرد با دو اَبَر قدرتی که کل منطقه زیر سنگینیِ پایگاه‌های نظامی‌شان لِه شده‌، ما باید هنرجوها را تشویق می‌کردیم داستان بنویسند و قصه ببافند! باید می‌نشستیم فلان تکنیک نویسندگی را در متن‌هاشان پیدا می‌کردیم، با حوصله نشان می‌دادیم کجا را اشتباه رفته‌اند و چه کار کنند بهتر است. همزمان با شهید دادن‌های هر روزه و تشییع‌های پی در پی، هنرجو از ما سوال می‌کرد تمرین جلسه‌ ۷ را بازنویسی کنم؟ یک داستان در ژانر فانتزی معرفی می‌کنید؟ می‌شود قسمتی از رمانی که درحال نوشتن هستم را بفرستم بخوانید ببینید شروعش جذاب است یا کسالت بار؟ درست در لحظاتی که هر آن ممکن بود موشکی بخورد به خانه‌هامان و پودر شویم، هنرجوی ما نگران بود چرا نمی‌تواند داستان‌هایش را خوب شروع کند!
و ما با زیر صدای شبکه خبر، یک چشم اشک یک چشم خون، صدامان را با سرفه‌های مکرر صاف می‌کردیم که تارهای صوتی‌مان نلرزند؛ بعد برایشان صوت ضبط می‌کردیم و توضیح می‌دادیم چه کار کنند تا شروع داستان‌شان بهتر شود. درست لحظه‌ای که تیم‌های امدادرسانی، پیکر کودک یک ساله را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند و یاحسین می‌گفتند، درست زمانی که دفتر نقاشیِ دختر بچه‌های میناب روی خرابه‌های مدرسه ورق می‌خورد و کفش و کوله‌های خونی توی کادر تلویزیون جگر آدم را لِه می‌کرد، ما با روحیه‌ای درب و داغان از پشت صفحه‌ی گوشی اشک می‌ریختیم و تلاش می‌کردیم به هنرجوها روحیه بدهیم که هرطور شده بنویسند و کار را زمین نگذارند. در شرایطی که خیلی از بخش‌های فرهنگی کشور به خاطر شهادت رهبر ایران‌ تعطیل بودند، ما معتقد بودیم چون فرمانده‌ شهید شده باید ده برابر بیشتر کار کنیم. حتی وقتی از غصه درحال ذوب شدن هستیم و بررسیِ هر تمرین، قدِ بلند کردن وزنه‌های آهنی فشار می‌آورد روی مغزمان. ما نوازنده‌هایی بودیم وسط عرشه‌ی کشتیِ ایران، بی‌که حواس بدهیم به جیغ و فریاد و دویدن‌های اطراف‌مان، محکم سرجای خودمان ایستاده بودیم و با جگر تکه‌تکه شده، سازِ نوشتن کوک می‌کردیم و با کلمه‌هامان موسیقی می‌ساختیم. کلمه اسلحه‌ی ما بود و هیچ چیز، حتی جنگنده‌های فلان و بهمان آمریکایی و بمب‌های اینچنین و آنچنان‌شان، نمی‌توانست سلاح‌مان را بگیرد. ما گوش به فرمان فرمانده‌ی شهیدمان بودیم که گفت "هر کس در هر کجا که هست، آنجا را مرکز دنیا بداند." اتاق‌های مجازیِ نویسندگی، مرکز دنیا بودند برای ما. ناو و موشک و ترقه‌ی هیچ اَبَرقدرتی نمی‌توانست بیرون‌مان بکشد. تایتانیک در نهایت غرق شد. اما ایران تایتانیک نیست که غرق بشود! ما یقین داریم وقتش برسد، عصای موسی دریا را می‌شکافد و نجات‌مان می‌دهد. راه نابودی را بر ما بسته‌‌اند. ما کشتی‌های متجاوز را غرق می‌کنیم و پرچم باشکوه‌مان را بر فراز آب‌های خلیج فارس برافراشته. سردرگمی در بحران و گیج شدن در خون ما نیست. خیلی زود هرکس جای خودش را پیدا می‌کند و باید پیدا کند. نانی که نانوا می‌پزد و دست مردم می‌دهد، اثرش بیشتر از موشک‌های طهرانی مقدم و حاجی‌زاده نباشد، کمتر هم نیست. سوپرمارکتی که درِ مغازه‌اش را باز گذاشته و زیرموشک‌باران، چیپس و نوشابه می‌فروشد، پرستاری که سوزنِ سِرُم در رگ مریض بدحالش می‌کند،‌ پسر جوانی که توی مغازه‌اش کفش می‌فروشد، مادری که حواسش هست قرمه‌سبزی خوب جا بیفتد و برنجش شفته نشود، پدری که با قلب لِه شده از شهادت رفقایش، خم می‌شود تا اسبِ بچه‌ها شود و صدای غش‌‌غش خنده‌شان بپیچد لای صدای پهپاد و موشک، همه در مراکز فرماندهیِ خودشان هستند. با محکم ایستادن در جایی که هستند، ميليون‌ميليون موشک به قلب تل‌آویو و کاخ سیاه شلیک می‌کنند. من این روزها در کنار راهپیمایی‌های شبانه و حضور در مساجد، دارم تلاش می‌کنم به در و دیوار نزنم و در جای خودم باشم: کنار هنرجوهایم، و کلمه‌هایی که تنها داراییِ من‌ هستند برای حمله به دشمن. دارم تلاش می‌کنم شبیه نوازنده‌های تایتانیک باشم که تا آخرین لحظه سنگرشان را ترک نکردند. ______________ @Alefnoon59
________ «این همه میگن فیلم نگیرید؛ ملت سرخوش.» اصلا تحمل درد ندارم. دلم می‌خواهد زود حالم خوب شود و برگردم به روال معمول زندگی‌. چهار پنج روز است با دندان‌درد درگیرم. دردِ بعد از عصب‌کشی. دوشنبه پُرش کردم. دندان‌پزشکی تو کرج بود‌. از پاقدم من همان روز انبار نفت فردیس را زدند. لحظه‌ی اصابت و انفجار را از فاصله‌ی خیلی نزدیک دیدم. سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی تاکسی و تازه چشم‌هام گرم می‌شد. این روزها بیشتر از همیشه کمبود خواب دارم. صدای گومبِ بلندی آمد. راننده بی‌هوا داد زد: "یا اباالفضل، زدن." دودی طوسی و سیاه از نقطه‌ی اصابت بلند شد و به چشم‌برهم‌زدنی پخش شد دور و برمان. کل خیابان را گرفته بود. بوی گندی توی هوا پخش شده بود. با لبه‌ی چادر جلوی دهانم را سفت گرفتم و مکرر صرفه می‌کردم. فضا شبیه فیلم‌های دفاع مقدسی شده بود! راننده چندبار نزدیک بود بزند به ماشین‌های بغلی. هول کرده بود. ماشین‌ها بیخودی برای هم بوق می‌زدند و دست تکان می‌دادند. سه چهارنفر وسط خیابان ایستاده بودند و از محل انفجار و دود غلیظش فیلم می‌گرفتند. پسر پشتی گفت: "این همه میگن فیلم نگیرید. ملت سرخوش." عذاب وجدان گرفتم. لحظه اول که آمد سوار ماشین شود تیپ و قیافه‌اش طوری بود که حس کردم به محض نشستن توی تاکسی قرار است مزخرفات اینترنشنالی بشنوم. طول می‌کشد تا توی این مملکت آدم‌ها هم را از روی سر و شکل قضاوت نکنند. اولین تجربه‌ی نزدیکم از جنگ بود ولی نه دست‌هام می‌لرزید نه قلبم تند می‌زد. به عکسِ وقت‌هایی که صدای جنگنده یا پهپاد از پنجره‌ تو می‌آمد و خانه می‌لرزید از صدای انفجار. انگار انتظار برای فاجعه یا شنیدن صدای فاجعه از دور، خیلی ترسناک‌تر است تا از نزدیک دیدنش. بعد هرکس را می‌دیدی تو خیابان‌های کرج و کلینیک دندان پزشکی گوشی به دست بود و داشت به کس و کارش اطمینان می‌داد که خوب است و طوری نشده. کارکنان دندان‌پزشکی یکی درمیان می‌گفتند فلان جا را زده چون کنارش پایگاه بسیج بوده و کلانتری. ای جماعت ابله‌! نمیدانم تا کی می‌خواهند وحشی‌گری آمریکا و اسرائيل را با اباطیلی از این دست کتمان کنند. اگر خانه‌‌ی ننه‌بابای خودشان هم مستقیم با بمب آمریکایی جرواجر شود، می‌گویند نه نه ما لابد داشتیم توی خانه‌مان یک گهی می‌خوردیم که آمریکا ما را جر داد. دستش درد نکند لابد صلاحی در کار بوده. این‌ها تا ابد در بلاهت غوطه‌ور می‌مانند. خدا کمک‌شان کند. دیشب فقط دو ساعت خوابیدم. یک شب هم آن عوضی‌ها سروصدا نکردند، درد دندان خرم را گرفت و بیدارم کرد. تا ده صبح درد کشیدم. زور زدم چیزی بنویسم و بخوانم ولی سمت چپ صورتم از پیشانی تا زیر فک تیر می‌کشید. درد عین میخ روی مخم کوبیده می‌شد. بیخودی توی گوشی وقت تلف کردم تا از سرم بیفتد. هرازگاهی به سرم می‌زند از همه گروه‌ها لفت بدهم‌ و از وقتم استفاده‌ی بهتری کنم. حیف که اراده ندارم. ساعت ده با مغز و چشم ورم‌کرده رفتیم راهپیمایی روز قدس. آخر نفهمیدم چرا عوضِ آخرین جمعه‌ی رمضان یک هفته جلوتر روز قدس برگزار شد. شال‌گردن را سفت پیچیدم دور دهانم. خوابم می‌آمد، دندانم درد می‌کرد و گشنه هم بودم. ولم می‌کردند وسط خیابان ولو می‌شدم. نمی‌توانستم دهانم را باز کنم و شعار بدهم. برای اینکه خیلی بی‌خاصیت جلوه نکنم بی‌صدا و همراه جمعیت فقط دستم را می‌بردم بالا. حالت مسخره‌ای داشتم. توی راهپیمایی یک چیز خیلی دلم را سوزاند. دختربچه‌‌هایی که لباس مدرسه پوشیده بودند، کوله پشتی انداخته بودند و دست‌شان توی دست مادرها بود. به یاد دانش‌آموزهای میناب فرم مدرسه پوشیده بودند. اول تا آخر چشمم روی یکی‌شان بود. دست‌های کوچکش، کفش‌هاش، مانتو شلوار سبزی که پوشیده بود، مقنعه‌ی سفید و معصومیت چشم‌هاش حالم را خراب می‌کرد. این بچه‌ها الان باید توی خانه باشند، بدون ترس از صدای بمب و موشک، بدون سوگواری برای هم‌سن و سال‌هاشان غش‌غش بخندند و بازی کنند. لعنت به آمریکایی‌ها که به وسوسه‌ی کشورگشایی و سلطه‌گری، منطقه‌ی ما را ویرانه کردند. بچه‌های آمریکایی در امنیت درس می‌خوانند و بچه‌های ایران وسط مرگ و زندگی کتاب ورق می‌زنند. گوله گوله اشک می‌ریختم و به این چیزها فکر می‌کردم. درد دندان یادم رفته بود. حق‌ بچه‌ها این نبود. تنها چیزی که آرامم می‌کرد این بود که خدا می‌بیند. همه‌ی کثافت‌های بچه‌خورِ آمریکایی را خوب می‌بیند. خونی که آمریکا طویله‌اش را روی آن بنا کرده، قطعا یک روز دامن بچه‌های آمریکایی را هم می‌گیرد. فقط حیف که خدا صبرش زیاد است و من کم‌تحمل‌‌م توی درد.
از راهپیمایی که برگشتیم تا دم افطار خوابیدم. خستگی و درد نگذاشت راهپیماییِ شبانه را بروم. مامان و بابا رفتند و من باز خوابیدم. به قدری خواب‌های قمر در عقرب و آشفته دیدم که اگر می‌رفتم سنگین‌تر بودم. شام خواهرم آمد خانه‌ی ما. برای سیسمونیِ جوجه‌اش چیزمیز خریده بودند. چندتا آدم گنده دور اسباب بازی‌ها و لباس‌ها حلقه زدیم و عین ندید بدیدها وسیله‌ها را بالا پایین کردیم. دل‌م لک زده نی‌نی زودتر به دنیا بیاید و ببینمش. سالم و سلامت‌. شب خانه ما خوابیدند. قرار شد هرشب موقع خواب بیایند اینجا. جایی که خودشان هستند هرشب با صداهای مهیب از خواب می‌پرند. طرف ما سروصدا هست ولی کمتر. امروز توی راهپیماییِ تهران یک زن زیر بمب‌باران شهید شد. تصاویری که از تهران می‌آمد ترکیبی از حماسه بود و غم. کی فکرش را می‌کرد همه‌ی صحنه‌هایی که روزی در غزه و لبنان می‌دیدیم، نعل به نعل‌ش را در خیابان‌های ایران ببینیم؟ حالا بلندتر داد بزنند نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران. حالا کلاه‌شان را بالاتر بیندازند و حنجره‌شان را پاره‌‌تر کنند که چرا پول ما را صرف اسد و صمد و کبری و صغری می‌کنید. بدهید جاش بلوط و بوته و کفتر بخریم. فکر کردن به این جماعتِ متوهم حالم را به هم می‌زند. سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا را خدا حفظ کند اما انگار ربات است. بی‌دلیل همه‌ی کلمه‌ها را می‌کِشد و جمله‌هاش را از صلابت می‌اندازد. کاش یکی مثل ابوعبیده را برای این کار انتخاب می‌کردند. سخنگوی نظامی گردان‌های قسام. مردی رازآلود، بدون چهره، با چفیه‌ی قرمز، لحنی سفت و صُلب. دلم می‌خواهد داستان بنویسم و از اینکه فقط دارم روایت می‌نویسم حس خوبی ندارم. انرژی‌ام صرف روایتگری شده و حس می‌کنم به علاقه‌ی اصلی‌ام دارم خیانت میکنم. کاش داستان نوشتن هم مثل روزانه نوشتن ساده بود و تمرکز آنچنانی نمی‌خواست. لعنت به تروریست‌های آمریکایی که داستان ننوشتنِ من هم زیر سر آن‌ حرام‌لقمه‌هاست. ______________ @AlefNoon59