و ما با زیر صدای شبکه خبر، یک چشم اشک یک چشم خون، صدامان را با سرفههای مکرر صاف میکردیم که تارهای صوتیمان نلرزند؛ بعد برایشان صوت ضبط میکردیم و توضیح میدادیم چه کار کنند تا شروع داستانشان بهتر شود.
درست لحظهای که تیمهای امدادرسانی، پیکر کودک یک ساله را از زیر آوار بیرون میکشیدند و یاحسین میگفتند، درست زمانی که دفتر نقاشیِ دختر بچههای میناب روی خرابههای مدرسه ورق میخورد و کفش و کولههای خونی توی کادر تلویزیون جگر آدم را لِه میکرد، ما با روحیهای درب و داغان از پشت صفحهی گوشی اشک میریختیم و تلاش میکردیم به هنرجوها روحیه بدهیم که هرطور شده بنویسند و کار را زمین نگذارند.
در شرایطی که خیلی از بخشهای فرهنگی کشور به خاطر شهادت رهبر ایران تعطیل بودند، ما معتقد بودیم چون فرمانده شهید شده باید ده برابر بیشتر کار کنیم. حتی وقتی از غصه درحال ذوب شدن هستیم و بررسیِ هر تمرین، قدِ بلند کردن وزنههای آهنی فشار میآورد روی مغزمان.
ما نوازندههایی بودیم وسط عرشهی کشتیِ ایران، بیکه حواس بدهیم به جیغ و فریاد و دویدنهای اطرافمان، محکم سرجای خودمان ایستاده بودیم و با جگر تکهتکه شده، سازِ نوشتن کوک میکردیم و با کلمههامان موسیقی میساختیم. کلمه اسلحهی ما بود و هیچ چیز، حتی جنگندههای فلان و بهمان آمریکایی و بمبهای اینچنین و آنچنانشان، نمیتوانست سلاحمان را بگیرد. ما گوش به فرمان فرماندهی شهیدمان بودیم که گفت "هر کس در هر کجا که هست، آنجا را مرکز دنیا بداند." اتاقهای مجازیِ نویسندگی، مرکز دنیا بودند برای ما. ناو و موشک و ترقهی هیچ اَبَرقدرتی نمیتوانست بیرونمان بکشد.
تایتانیک در نهایت غرق شد. اما ایران تایتانیک نیست که غرق بشود! ما یقین داریم وقتش برسد، عصای موسی دریا را میشکافد و نجاتمان میدهد. راه نابودی را بر ما بستهاند. ما کشتیهای متجاوز را غرق میکنیم و پرچم باشکوهمان را بر فراز آبهای خلیج فارس برافراشته. سردرگمی در بحران و گیج شدن در خون ما نیست. خیلی زود هرکس جای خودش را پیدا میکند و باید پیدا کند.
نانی که نانوا میپزد و دست مردم میدهد، اثرش بیشتر از موشکهای طهرانی مقدم و حاجیزاده نباشد، کمتر هم نیست. سوپرمارکتی که درِ مغازهاش را باز گذاشته و زیرموشکباران، چیپس و نوشابه میفروشد، پرستاری که سوزنِ سِرُم در رگ مریض بدحالش میکند، پسر جوانی که توی مغازهاش کفش میفروشد، مادری که حواسش هست قرمهسبزی خوب جا بیفتد و برنجش شفته نشود، پدری که با قلب لِه شده از شهادت رفقایش، خم میشود تا اسبِ بچهها شود و صدای غشغش خندهشان بپیچد لای صدای پهپاد و موشک، همه در مراکز فرماندهیِ خودشان هستند. با محکم ایستادن در جایی که هستند، ميليونميليون موشک به قلب تلآویو و کاخ سیاه شلیک میکنند.
من این روزها در کنار راهپیماییهای شبانه و حضور در مساجد، دارم تلاش میکنم به در و دیوار نزنم و در جای خودم باشم:
کنار هنرجوهایم، و کلمههایی که تنها داراییِ من هستند برای حمله به دشمن. دارم تلاش میکنم شبیه نوازندههای تایتانیک باشم که تا آخرین لحظه سنگرشان را ترک نکردند.
______________
@Alefnoon59
﷽
________
«این همه میگن فیلم نگیرید؛ ملت سرخوش.»
اصلا تحمل درد ندارم. دلم میخواهد زود حالم خوب شود و برگردم به روال معمول زندگی. چهار پنج روز است با دنداندرد درگیرم. دردِ بعد از عصبکشی. دوشنبه پُرش کردم. دندانپزشکی تو کرج بود. از پاقدم من همان روز انبار نفت فردیس را زدند. لحظهی اصابت و انفجار را از فاصلهی خیلی نزدیک دیدم. سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی تاکسی و تازه چشمهام گرم میشد. این روزها بیشتر از همیشه کمبود خواب دارم. صدای گومبِ بلندی آمد. راننده بیهوا داد زد: "یا اباالفضل، زدن."
دودی طوسی و سیاه از نقطهی اصابت بلند شد و به چشمبرهمزدنی پخش شد دور و برمان. کل خیابان را گرفته بود. بوی گندی توی هوا پخش شده بود. با لبهی چادر جلوی دهانم را سفت گرفتم و مکرر صرفه میکردم. فضا شبیه فیلمهای دفاع مقدسی شده بود! راننده چندبار نزدیک بود بزند به ماشینهای بغلی. هول کرده بود. ماشینها بیخودی برای هم بوق میزدند و دست تکان میدادند. سه چهارنفر وسط خیابان ایستاده بودند و از محل انفجار و دود غلیظش فیلم میگرفتند. پسر پشتی گفت: "این همه میگن فیلم نگیرید. ملت سرخوش."
عذاب وجدان گرفتم. لحظه اول که آمد سوار ماشین شود تیپ و قیافهاش طوری بود که حس کردم به محض نشستن توی تاکسی قرار است مزخرفات اینترنشنالی بشنوم. طول میکشد تا توی این مملکت آدمها هم را از روی سر و شکل قضاوت نکنند. اولین تجربهی نزدیکم از جنگ بود ولی نه دستهام میلرزید نه قلبم تند میزد. به عکسِ وقتهایی که صدای جنگنده یا پهپاد از پنجره تو میآمد و خانه میلرزید از صدای انفجار. انگار انتظار برای فاجعه یا شنیدن صدای فاجعه از دور، خیلی ترسناکتر است تا از نزدیک دیدنش.
بعد هرکس را میدیدی تو خیابانهای کرج و کلینیک دندان پزشکی گوشی به دست بود و داشت به کس و کارش اطمینان میداد که خوب است و طوری نشده. کارکنان دندانپزشکی یکی درمیان میگفتند فلان جا را زده چون کنارش پایگاه بسیج بوده و کلانتری. ای جماعت ابله! نمیدانم تا کی میخواهند وحشیگری آمریکا و اسرائيل را با اباطیلی از این دست کتمان کنند. اگر خانهی ننهبابای خودشان هم مستقیم با بمب آمریکایی جرواجر شود، میگویند نه نه ما لابد داشتیم توی خانهمان یک گهی میخوردیم که آمریکا ما را جر داد. دستش درد نکند لابد صلاحی در کار بوده. اینها تا ابد در بلاهت غوطهور میمانند. خدا کمکشان کند.
دیشب فقط دو ساعت خوابیدم. یک شب هم آن عوضیها سروصدا نکردند، درد دندان خرم را گرفت و بیدارم کرد. تا ده صبح درد کشیدم. زور زدم چیزی بنویسم و بخوانم ولی سمت چپ صورتم از پیشانی تا زیر فک تیر میکشید. درد عین میخ روی مخم کوبیده میشد. بیخودی توی گوشی وقت تلف کردم تا از سرم بیفتد. هرازگاهی به سرم میزند از همه گروهها لفت بدهم و از وقتم استفادهی بهتری کنم. حیف که اراده ندارم. ساعت ده با مغز و چشم ورمکرده رفتیم راهپیمایی روز قدس. آخر نفهمیدم چرا عوضِ آخرین جمعهی رمضان یک هفته جلوتر روز قدس برگزار شد. شالگردن را سفت پیچیدم دور دهانم. خوابم میآمد، دندانم درد میکرد و گشنه هم بودم. ولم میکردند وسط خیابان ولو میشدم.
نمیتوانستم دهانم را باز کنم و شعار بدهم. برای اینکه خیلی بیخاصیت جلوه نکنم بیصدا و همراه جمعیت فقط دستم را میبردم بالا. حالت مسخرهای داشتم. توی راهپیمایی یک چیز خیلی دلم را سوزاند. دختربچههایی که لباس مدرسه پوشیده بودند، کوله پشتی انداخته بودند و دستشان توی دست مادرها بود. به یاد دانشآموزهای میناب فرم مدرسه پوشیده بودند. اول تا آخر چشمم روی یکیشان بود. دستهای کوچکش، کفشهاش، مانتو شلوار سبزی که پوشیده بود، مقنعهی سفید و معصومیت چشمهاش حالم را خراب میکرد. این بچهها الان باید توی خانه باشند، بدون ترس از صدای بمب و موشک، بدون سوگواری برای همسن و سالهاشان غشغش بخندند و بازی کنند.
لعنت به آمریکاییها که به وسوسهی کشورگشایی و سلطهگری، منطقهی ما را ویرانه کردند. بچههای آمریکایی در امنیت درس میخوانند و بچههای ایران وسط مرگ و زندگی کتاب ورق میزنند. گوله گوله اشک میریختم و به این چیزها فکر میکردم. درد دندان یادم رفته بود. حق بچهها این نبود. تنها چیزی که آرامم میکرد این بود که خدا میبیند. همهی کثافتهای بچهخورِ آمریکایی را خوب میبیند. خونی که آمریکا طویلهاش را روی آن بنا کرده، قطعا یک روز دامن بچههای آمریکایی را هم میگیرد. فقط حیف که خدا صبرش زیاد است و من کمتحملم توی درد.
از راهپیمایی که برگشتیم تا دم افطار خوابیدم. خستگی و درد نگذاشت راهپیماییِ شبانه را بروم. مامان و بابا رفتند و من باز خوابیدم. به قدری خوابهای قمر در عقرب و آشفته دیدم که اگر میرفتم سنگینتر بودم. شام خواهرم آمد خانهی ما. برای سیسمونیِ جوجهاش چیزمیز خریده بودند. چندتا آدم گنده دور اسباب بازیها و لباسها حلقه زدیم و عین ندید بدیدها وسیلهها را بالا پایین کردیم. دلم لک زده نینی زودتر به دنیا بیاید و ببینمش. سالم و سلامت. شب خانه ما خوابیدند. قرار شد هرشب موقع خواب بیایند اینجا. جایی که خودشان هستند هرشب با صداهای مهیب از خواب میپرند. طرف ما سروصدا هست ولی کمتر.
امروز توی راهپیماییِ تهران یک زن زیر بمبباران شهید شد. تصاویری که از تهران میآمد ترکیبی از حماسه بود و غم. کی فکرش را میکرد همهی صحنههایی که روزی در غزه و لبنان میدیدیم، نعل به نعلش را در خیابانهای ایران ببینیم؟ حالا بلندتر داد بزنند نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران. حالا کلاهشان را بالاتر بیندازند و حنجرهشان را پارهتر کنند که چرا پول ما را صرف اسد و صمد و کبری و صغری میکنید. بدهید جاش بلوط و بوته و کفتر بخریم. فکر کردن به این جماعتِ متوهم حالم را به هم میزند.
سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا را خدا حفظ کند اما انگار ربات است. بیدلیل همهی کلمهها را میکِشد و جملههاش را از صلابت میاندازد. کاش یکی مثل ابوعبیده را برای این کار انتخاب میکردند. سخنگوی نظامی گردانهای قسام. مردی رازآلود، بدون چهره، با چفیهی قرمز، لحنی سفت و صُلب.
دلم میخواهد داستان بنویسم و از اینکه فقط دارم روایت مینویسم حس خوبی ندارم. انرژیام صرف روایتگری شده و حس میکنم به علاقهی اصلیام دارم خیانت میکنم. کاش داستان نوشتن هم مثل روزانه نوشتن ساده بود و تمرکز آنچنانی نمیخواست. لعنت به تروریستهای آمریکایی که داستان ننوشتنِ من هم زیر سر آن حراملقمههاست.
#۱۴
______________
@AlefNoon59
﷽
___________
«هفتاد سال عبادت؛ هیچی به هیچی»
کماکان با دنداندرد درگیرم. دلم میخواهد دندان را از دهانم بیرون بکشم و بندازم جلوی سگ. تحمل جنگ برایم سادهتر است تا درد. هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست؛ و بالاتر از امنیت. چقدر امنیت ایران را مسخره میکردند. قیمت دلار و گوشت و تخم مرغ را استوری میکردند و زیرش مینوشتند: "عوضش امنیت داریم" با ده تا علامت تعجب بعد از واژهی "امنیت" که یعنی خاک بر سرتان با این مملکتداریتان. امنیتتان را بگذارید دم کوزه آبش را بخورید وقتی ما نمیتوانیم "گوشت" بخوریم. حالا همین جماعتِ جنگزده، آوارهی منزل دوست و آشنا شدهاند و از وحشت حتی نمیتوانند یک تکّه نان خشک کپکزده بخورند. دور هم خاک سَق میزدند و عشق میکنند.
بله! گرانی بود و عوضش امنیت داشتیم. هرچند برخی هنوز منتظرند ترامپاپستینی بیاید و نجاتشان بدهد. رو این حساب شبیه بچههایی شدهاند که مثل سگ کتک میخورند اما برای اینکه ضایع نشوند، بلند میشوند، خاک و خون را از سر و کولشان میتکانند و داد میزنند "هه هه اصلا هم درد نداشت."
این چند روز در دوراهیِ عجیبی گیر کردهام. رفتن به تجمعات شبانهای که پُرجمعیتتر و پرشورتر است، یا ماندن در محلهی خودمان و شرکت در تجمعی خلوتتر و بیحالتر. مامان میگوید هرکس باید محله خودش را حفظ کند. بیراه نمیگوید ولی اینجا که هستم همه چیز خیلی زود تمام میشود و جگر آدم حال نمیآید. چندجا مسجد باهم جمع میشوند، مسیر کوتاهی را میروند، چندتایی شعار میدهند و برمیگردند.
همسایهمان به دوست مامان گفته بود: "برید برید بازم مرگ بر این و اون بفرستید. آخر آهِ اونا دامنتون رو میگیره." الله اکبر از این بلاهت!! طرف از زمانی که کریستف کلمب کشفش کرده تا همین حالا، دارد به کل دنیا لشکر میکشد و قتل و غارت و تجاوز راه میاندازد، آجر آجرِ مملکتش را روی خونِ زن و کودک و جنینِ عراقی و افغانستانی و ویتنامی و ژاپنی و ایرانی و سوری و لبنانی و... بنا کرده، هموطن ما معتقد است آهِ این آدمخورهای اپستینی یک روز دامن ما را میگیرد چون یک کلام گفتهایم: "مرگ بر آمریکا."
حیفِ واژهی هموطن. طرف هفتاد سال عمر کرده و همهی نمازهاش را اول وقت توی مسجد خوانده، اما آخر و عاقبتش شده این. آن همه عبادت، هیچی به هیچی. پناه بر خدا.
افطار که کردیم با مامان رفتیم محل تجمع. سه تا مسجد باهم کنار نمیآمدند. یکی زودتر میرفت، یکی دیرتر. جمع نمیشدند یک جا. زنِ جوانی پهلوی ما ایستاده بود. گفت: "میخواستم برم بگم انقدر پراکنده و ناهماهنگ نباشید، گفتم الان میگن این همه سال یه بار مسجد نیومدی حالا زبون درآوردی؟" خندید و دستهاش را کردتوی جیب کاپشنش. مامان گفت: "بیخود. الان این تجمعات از نماز مهمتره. باید یکی بشن." علی ای حال جمعیت آمد و رفتیم و شعار دادیم و برگشتیم. از وقتی فهمیدم همسایهمان دردش آمده، مصممتر شدم همین جا بروم راهپیمایی. بگذار بیشتر دردش بیاید.
سرصبح سهتا روایت از روایتهای مدامِ جنگ را خواندم. در تمام شمارههای مدام فقط سراغ داستان کوتاههاش میرفتم و روایتها را (جز متن رفقایم) به وقت گل نی موکول میکردم. نه حوصله روایت نوشتن داشتم نه حوصلهی خواندن. جنگ حالا مختصات حوصلهمان را هم تغییر داده...
از پنجرهی بازِ اتاق صدای دستهی گنجشکها میآید. خورشید نورش زردتر شده و رنگ عید را ریخته توی خانه. عجب عیدی شد! جنگ، شهادت آیتالله خامنهای، ویرانی خانههای مردم... باز گیر کردهام وسط دوراهی. توجه به عید یا بیتوجهی. دلم نمیخواهد شبیه برخی ادا اطوار دربیاورم که بیست و چهاری در این مملکت توی مجازی تظاهر به ماتم میکنند و بعد کاشف به عمل میآید در خلوت، جشن و پارتی و دلقکبازیشان محکم به راه است. ولی واقعا دل و دماغ ندارم.
منتها باید دل و دماغ برای خودم بسازم. کلمههای سمیه عالمی در روایت مدام جنگ توی سرم راه میروند. "آن کسی که بر خاکی درختی میکارد، دارد برای روزهای آیندهی آن خاک، میوه و غذا فراهم میکند و حالا حالاها بنای کوتاه آمدن ندارد." همین بود. ما ایرانیها حالا حالاها بنای کوتاه آمدن نداشتیم. منتظریم باختِ کاملِ ترامپاپستینی را ببینیم و پیروزی ایرانِ بزرگ را جشن بگیریم. برای این کار لازم است حتما زندگی کنیم. خوب هم زندگی کنیم. زور زندگی همیشه از مرگ بیشتر بوده. ما زندگیبخش هستیم و دشمن زندگیکُش. حتما باید عید داشته باشیم و سینِ اول سفره هفتسینمان هم تصویری باشد از قهرمان ایران، سیّد علی خامنهای.
#۱۵
______________
@Alefnoon59
﷽
___________
«مگه مردم نمیگفتن رهبر بمیره؟ پس اینا چی میگن؟»
ما دوتا ایران داریم. ایرانی که پایش روی زمین سفت است و ایرانی که در مریخ بنا شده. خ میگفت چند شب پیش یکی از اقوامش رفته خانهشان، از پنجره صدای الله اکبر و خامنهای رهبر و مرگ بر آمریکا شنیده، مردمکهاش پریدهاند پس کلهاش و گفته: "مردم که میگفتن رهبر بمیره؛ اینا چی میگن پس؟" همسر خ خندیده و برایش توضیح داده اینها طرفدار رهبرند و به خاطرش آمدهاند خیابان.
در ایرانِ مریخی همه از آیت الله خامنهای نفرت دارند. در ایرانِ زمینی لشگرهای میلیونی حاضرند با خانواده برای این #مرد ذبح شوند. من هنوز امید دارم مریخیها روزی دست از فضا بکشند و بیایند زمین. ببینند این پایین هم هوا خوب است و میشود زندگی کرد. آدمیزاد به امید زندهست.
از ابتدای جنگ تا حالا فقط یک بار همسرم را دیدهام. اندازهی یک نصف روز. هربار در گروههای دوستانه میگویند تهران را زده، شورهزار میشوم و میپرم طرف گوشی. پیام میدهم "خوبی؟" بیشتر وقتها سلام هم نمینویسم. همین که بفهمم خوب است کفایت میکند. تاکید کردهام هرچقدر هم کار دارد پیامهای من را سریع جواب بدهد. دارم تلاش میکنم نهایتِ خوشبینی را به کار ببرم و فقط نیمههای پر لیوان را ببینم. انگشتر خریدن و بلهبرونمان وسط جنگ ۱۲ روزه بود و بعدش خوردیم به شلوغیهای دی ماه و حالا هم وسط جنگیم باز. شروع جنگی و طوفانیای داشتیم. کلا وسط بلبشو بودیم. خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند.
جنگ آرزوی دیرینهام را برآورده کرده. شبها زود میخوابم و صبحها زود بیدار میشوم. خواب شب چه نعمتی بود و این همه سال بیخودی زور میزدم ازش دوری کنم. سعی میکنم دور از تکپنجرهی اتاقم بخوابم. ده بار صحنهای را تصور کردهام که توی خواب بمب میزنند و شیشهها میپاشند توی سر و صورت و گردنم. پشت به پنجره میکنم، پتو را تا پیشانی بالا میکشم و آرزو میکنم اگر بمب زدند در لحظه بمیرم. زخمی و مجروح و بیمارستانلازم نشوم. دلم نمیخواهد سربار باشم. دوست دارم سالم باشم و اندازهی توانم باری در این اوضاع بردارم. به دوستم گفتم از وقتی جنگ شده حمام و دستشویی هم سخت میروم. نمیخواهم وقتی خانه آوار میشود روی سرم توی یکی از این دومکان باشم. فکرهای مسخره.
به گروههای مجازی کمتر سر میزنم. احساس بهتری دارم و از وقتم بیشتر استفاده میکنم. امروز داستانِ همنویسم را خواندم و نزدیک ده دقیقه برایش صوت ضبط کردم. روز اول جنگ هم او روایتم را خوانده بود و مفصل نقد کرده بود. هر دو از هم تشکر کردیم که وسط این واویلا حوصله میکنیم، داستان از هم میخوانیم و هوای هم را داریم.
امشب راهپیمایی نرفتم. هنوز به سحرخیزی عادت نکردهام و بعد افطار عین فیل میافتم. سر سفره خوابم برد و هرچه مامان صدا زد توی خواب و بیداری فقط دست تکان دادم. مامان و بابا رفتند. مامان میگفت مردها میخواستند توی مسجد بمانند. میگفتند باران میآید بیرون نرویم بهتر است. ظاهرا زنها غرغر کرده بودند و حسابی شاکی شده بودند. مردها هم ماستها را کیسه کرده بودند و بالاخره راهپیمایی برگزار شده بود. مردها این روزها در ایست بازرسی و پای لانچرها و در زمین و هوا و دریا دارند شاهکار میکنند اما معتقدم خیابان را زنها نگه داشتهاند. در تجمعاتی که رفتهام تعداد زنها به وضوح بیشتر از مردها بوده. حنجرههاشان آمادهتر بوده برای شعار دادن و صداهاشان بلندتر. خشم بیشتری توی چشمهاشان میبینم. زنها این روزها پرچمدارِ محافظت از سنگر خیاباناند و تصاویر درخشانی از زن ایرانیِ مسلمان در تاریخ ایران ثبت میکنند.
#۱۶
______________
@AlefNoon59
الف|نون
﷽
___________
«و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید، جزعی نکرد چنان که زنان کنند بلکه بگریست به درد چنان که حاضران از دردِ وی خون گریستند. ماتمِ پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید و جای آن بود.»
ما هر روز مادر حسنک را در شهر میبینیم. گاه چادر سیاه پوشیده و پرچم ایران دست گرفته، گاه پرچم را انداخته روی شانههاش و باد موهای بیرون مانده از شال سیاهش را توی هوا تاب میدهد. گاه پیر شده و به کمک عصا راه میرود، گاه کودکی شده در آغوش پدر یا نوزادی خوابیده در کالسکه. گاه سرسختیاش را با صبر در سوگ عزیزانش نشان میدهد، گاه با الله اکبر گفتن به وقتِ بمباران و مشت گرهکردن در خیابان.
ما قصهی جگرداریِ مادر حسنک را در تاریخ بیهقی خواندیم و امروز زنهایی دلدارتر از مادرحسنک را هر روز پیش چشم میبینیم. در خیابانها، در همسایگیمان، در سطح شهر. راه میروند و حماسه میسازند. تاریخ هر روز در برابر ما ورق میخورد و قصهی زنانی قرصتر از مادر حسنک را در صفحات جدیدش ثبت میکند.
زنانی که محکمتر از سرو میایستند بر بلندی، هزارهزار مرد و زن و کودک و نوجوان دورشان حلقه میزنند و سراپا گوش میشوند برای شنیدن. لحن نرم و نازکشان را سفت و سخت میکنند، بغض گلو را قورت میدهند و عین شیر صدا بلند میکنند. مردها دورشان هایهای گریه میکنند و این زنها ایستاده رجز میخوانند. درست شبیه یکی از زنان شهر من در مراسم تشییع پیکر شوهرش:
«مردم، شهیدِ من ذکر این ایّامش بود که خیابونها رو خلوت نکنید. مردم مدیون خون شهید منید اگر خیابونها رو خلوت کنید و جولان بدن دشمنها.»
#شهید_مهدی_سیرت
_________________
@AlefNoon59
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | دهه نودیها
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 باران یکسره و بیوقفه میبارد. ایستگاه صلواتیِ بغل خیابان پیوسته چای پخش میکند. یکی برمیدارم و دستهام را حلقه میکنم دور لیوان کاغذی. از اندک حرارتش گرما میگیرم. پرچمهای بزرگ "یاحسین" و "یازهرا" همراه با پرچم سهرنگ ایران، آسمانِ بارانی را میبلعند و پیش میروند. بچهها با کاپشن و کلاه پشمی، پرچمهای کوچک دست گرفتهاند و از پشت شالگردنهاشان داد میزنند: "نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا."
🔻سنشان کمتر از چیزی است که معنیِ دقیق این شعار را بفهمند؛ اما یقین دارم بزرگتر که شدند، قصهی حضور پیوستهشان را در تجمعات شبانه، وسط جنگ و موشکباران، با افتخار برای فرزندان و نوههاشان تعریف میکنند. سر بالا میگیرند و سینه سپر میکنند که ما با همان سن کممان، جزئی از جمعیتِ پای کار بودیم که در آن سالها ایران را از دهان گشاد آمریکا و اسرائیل بیرون کشیدیم. از ویرانی نجاتش دادیم.
🔻 دختر بچهای حدودا ۶ ساله کنارم ایستاده. کاپشن زرد پوشیده و جمعیتِ روبهرویش را به دقت نگاه میکند. مادرش خم میشود و بغل گوشش میگوید: "بریم دیگه؟ یخ زدیم."
دختر منگولهی کلاه طوسیاش را تکان میدهد و سر کج میکند: "توروخدا یه ذره دیگه واستیم. تا آخرش واستیم." زن کلاهش را روی سر مرتب میکند و میگوید: "باشه یهکم دیگه میمونیم." دیشب هم قبل از شروع راهپیمایی زنی بهم گفت: "امشب کمرم خیلی درد میکرد نمیخواستم بیام. دخترم اصرار کرد اومدیم." گفت دخترم ۸ ساله است.
🔻 ابوذر روحی وقتی میخواند: "سیّد علی دههی نودیهاشو فراخوانده" میخندیدیم و میگفتیم دهه نودی از رهبر و انقلاب چه میفهمد؟! حالا خونِ سیّد علی، از این دهه نودیها کوههای کوچک اما استواری ساخته که محکم پای کار انقلاباند و بزرگترها را هم وادار به ایستادن میکنند.
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ٨۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
﷽
__________
«بلندگو نداریم، صدا که داریم.»
دو سه روز میشود که صدای پهپاد و جنگنده نمیآید. شبها زود میخوابم و اگر هم صدایی بیاید نمیشنوم. برایم زور داشت یک مشت آهنپاره مزاحم خوابم شوند. زودتر میخوابم تا به خودم ثابت کنم حتی زور خوابِ من از صدای آت و آشغالهای آنها بیشتر است.
از صبح باران میبارید. چالههای حیاط پر از آب شده بودند. گنجشکها سرشان را فرو کرده بودند توی چالهها و آب میخوردند. منظرهی دلنشین و لطیفی بود. حیف که زشتی جنگ سایه انداخته روی تمام قشنگیها.
عصر رفتیم بازار و لباس عید خریدیم. چادر، بلوز دامن، روسری، کفش. خیابان غلغله بود. جلوی یک مغازهی کیف و کفشفروشی سی چهل نفر صف بسته بودند و صاحبمغازه با دست مانع از ورود جمعیت میشد. یکسره داد میزد: "خواهرا برادرا صبر کنید چند نفر بیان بیرون، بعد برید داخل. جا نیست خودتون اذیت میشید."
راستهی خیابان، دستفروشها بساط ماهی قرمز و وسایل هفتسین و جوجهرنگی پهن کرده بودند. جوجههای سبز و زرد و آبی و صورتی توی کارتنهای بزرگ روی سر و کول هم میرفتند و صدای جیکجیکشان لابهلای همهمهی جمیعت پخش میشد. مردم توی پیاده رو میخوردند به هم و به زور جا باز میکردند برای راه رفتن. دستفروشها داد میزدند: "بیا ماهی، ماهی شب عید، ماهی قرمز، بیا بابا جون." مثلا جنگ بود!
درست زمانی که اسرائیلیها با هربار شنیدن صدای آژیر در پناهگاههای زیرزمینی میخزند و شب و روزشان در آن دخمهها یکی شده، مردم ما کف خیابان دنبال ماهی قرمز شب عید هستند و سبزه برای سفره هفتسین. این روحیهی ایرانیها عجیب غریب است. میل به زندگی هرگز در این ملت نمیمیرد و همین روحیه در بحرانها نگهشان میدارد.
شب رفتیم راهپیمایی. بلندگوها طبق معمول سکتهای عمل میکردند. هرطور حساب میکنم سردر نمیآورم چرا همیشه در تجمعات سیستمهای صوتی مشکل دارند. مملکتی که همزمان با دو ابرقدرت میجنگد و کشورکهای کوتولهی منطقه را زیر پا لِه میکند، از پسِ یک بلندگوی فزرتی برنمیآید! این هم از دیگر عجایب ایرانیهاست. موقع برگشت سهچهارتا مرد جلو افتادند و شروع کردند به شعار دادن. زنها پشتبندشان صدا بلند کردند و مسیر زیادی را همینطور پیش رفتیم. هرچقدر از جمعیتمان کم میشد و از کوچه پس کوچه میرفتند سمت خانههاشان، صدای جمع همچنان بلند بود.
جلوی پایگاه بسیج توقف کردیم. یکی از مردهای شعاری گفت: "خواهرا ما هرشب این مسیر رو میریم و میاییم." دستش را گذاشت بیخ گلوش و گفت: "بلندگو باشه یا نباشه، بهمون برسونند یا نرسونند، خودمون صدا داریم. خوبم داریم." عینک شیشه گردش را برداشت و گذاشت توی جیب جلوی پیرهنش: "ما هرشب توی مسجد آجیل و مواد غذایی بستهبندی میکنیم برای رزمندهها. هرکس میخواد یا علی بگه و بیاد. جنگه. برای شوهراتون، پسراتون، رجز بخونید، اسلحه بدید دستشون، بفرستیدشون جلو." مامان بیهوا داد زد: "ما خودمون هم حاضریم اسلحه دست بگیریم." فریاد ماشالله و الله اکبر درهم شد و تا چند دقیقه بیوقفه مشتهای گره کرده بالا بود.
مردشعاری تا فردا شب که دوباره جمع بشویم همه را به خدا سپرد و جمعیت پراکنده شدند. مامان من را تا خانه رساند و خودش برگشت مسجد. رفت آجیل بسته بندی کند. من نرفتم. به نظرم رسید به اندازهی کافی آدم در مسجد حضور دارد برای بستهبندی. ولی برای نوشتن از فضای مسجد و شور و حال زنهای پشت جبهه حتما یک بار میروم. مرد شعاری از صداش استفاده میکند، مامان و زنهای دیگر از دستهاشان برای بستهبندی، من از کلمههام برای ثبت آنچه در ایران رخ میدهد. هرکس سرجای خودش قرار گرفته؛ و این درستترین حالت ممکن از ایران است و درستیاش را مدیون جنگایم.
#۱۷
______________
@AlefNoon59
﷽
_____________
«هنوز باورم نشده.»
امروز از ظهر تا شب دوباره رفتیم بازار. کل وقتمان به خرید گذشت و به راهپیماییِ شب نرسیدیم. درعوض پرچم ایران خریدیم. از روز اول با مامان درگیر پرچم و عکس رهبریم. مامان پرچم کوچکش را داده بود به دختربچهای که بغل پدرش گریه میکرد و پرچم میخواست. عکس کوچکی از رهبر بهش داده بودم که آن را هم زن جوانی توی تجمعات ازش گرفت. مانده بودیم بیعکس و پرچم؛ تا امروز که بالاخره سر راهمان مغازهی پرچمفروشی دیدیم و پرچم بزرگ و خوبی خریدیم. عین دختربچههایی که لباس عید میخرند و ذوق دارند زودتر بروند مهمانی، ذوق راهپیمایی رفتن و پرچم چرخاندن در خیابان را دارم.
مغازهی کیف و کفشفروشی ترکیده بود از آدم. چند نفر با بالابر بالا میرفتند و سفارشهای مشتریها را از انبار میآوردند. کارکنانِ مغازه جیغ داد و میکردند و صدا به صدا نمیرسید. پسری که در انبار بود سفارشها را قروقاطی میفرستاد پایین و دادِ صاحبمغازه را درمیآورد. مردی که پشت دخل ایستاده بود به همراهم گفت: "کلی چک داریم. جنگ همه کار و بار ما رو بهم ریخت. اینجا کلی کارگر داشتیم کمکدست بودن. چندتاشون رفتن و موندیم معطل."
زندگیکُشها خیال میکردند ترامپاپستینی که بیاید، با شلنگ دلار میپاشد کف خیابانهای ایران. حالا کجا هستند ببینند جنگ سادهترین مراودات روزمرهی آدمها را هم به چالش کشانده. عموی پدوفیلیشان چک صاحب مغازه را پاس که نمیکند هیچ، صاحبمغازه خیلی باید شانس بیاورد فردای آزادی، بچهاش را نبرند جزیره و نخورند.
برخلاف زندگیکُشها دارم تلاش میکنم زندگی کنم و به هیچ چیز جز زندگی کردن فکر نکنم. ولی هنوز باورم نشده آیتالله خامنهای شهید شده و دیگر بین ما نیست. باورم نشده پیام نوروزی نمیدهد. باورم نشده نماز عید فطر را دیگر هیچوقت به امامت او نمیشود خواند. سایت خامنهای دات.آی.آر دیگر هرگز سخنرانی جدیدی از او منتشر نمیکند. امروز ایران شاهکار کرد و اف ۳۵ آمریکایی را زد. باورم نمیشود او نیست که این خبر را بشنود و لبخند کوچکی بزند. سر تکان بدهد و افتخار کند به توان فرزندان ایران. به تحقق جملهی ما میتوانیم.
باورم نشده دیگر نمیتوانیم از قاب تلویزیون تماشاش کنیم و او بگوید از مردم ایران تشکر میکنم بابت بیست شب حضور پیوسته در خیابانها. بابت باطل کردن نقشهی دشمن. این تازه حکایت من است که دلدادهی دلداده نبودم. دارم فکر میکنم به آدمهایی که این مرد همه چیزشان بود و حالا با جای خالیاش در حفرههای دلشان چه میکنند؟
من باورم نشده عید شده و رهبر ما نیست. گلوی دشمن را در تنگه گرفتهایم و رهبر ما نیست. جیغ و ویغ بچهی محمدرضا را در چهارشنبهسوری خفه کردهایم و رهبر ما نیست، باورم نشده ما هستیم، ایران هست، جمهوری اسلامی هست و آیتالله خامنهای نیست. ای کاش بود. در خیالاتم روزی را تصور میکردم که همراه هم جشن پیروزی میگیریم. جشن سرنگونیِ شیاطینِ زمین. شانه بهشانهی ما ایستد و بعد از سالها مبارزه، نفس راحتی میکشد و پرچم ایران را با دستهای چروکش میزند بالای قله. باورم نمیشود مردی که تمام عمر ما را باور کرد و عاشق ایران بود، حالا دیگر بینمان نیست.
دارم تلاش میکنم به این نبودن فکر نکنم و زندگی کنم. وسط بازار رفتن، خرید کردن، کتاب خواندن، نوشتن، تلویزیون دیدن و غذا خوردن، یکهو یادم میافتد که آخ... او دیگر نیست! بعد دیگر سخت میتوانم کتاب بخوانم، تلویزیون ببینم و غذا بخورم. ما هنوز نفهمیدیم چه وزنهی سنگینی را، چه ستونی را از دست دادیم. چهارصد و چهار را تا ابد از یاد نمیبرم. سالی که رهبر من را کُشتند. با قاتلانش تا آخر عمر در جنگ میمانم و لبهی نفرتم را لحظه به لحظه تیزتر میکنم.
#۲۰
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
قلمت را بردار،
اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊
به دلیل ضرورت نقشآفرینی در جنگ روایتها، ترم بهار نویسندگی خلاق رو همراه با تخفیف ویژه خدمتتون ارائه میدیم. اطلاعات بیشتر رو از پیوند زیر میتونید ببینید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-05/
🚨همه ما در این روزها مشکلاتی داریم که کم و بیش باهاش درگیریم،
اما توان ما حتما از این مشکلات بزرگتر و قطعا نقش آفرینی در جنگ روایتها از همه این مسائل جدی تره! ✅
🖋 به جنگ روایتها جز با قلم و روایت درست نمیتوان رفت!
اگر مشکلی برای پرداخت هزینه، کمبود زمان و مسائل دیگه دارین، با ما درمیون بگذارید.
ما همهجوره در کنار شما هستیم تا این مسیر برای شما هموارتر بشه...🙏
روایت این روزها وظیفه همه ماست.
نباید ازش غافل بشیم...🌿
#با_نویسندگی_مبارزه_کن
#جنگ_روایتها
| @mabnaschoole |