﷽
___________
«هفتاد سال عبادت؛ هیچی به هیچی»
کماکان با دنداندرد درگیرم. دلم میخواهد دندان را از دهانم بیرون بکشم و بندازم جلوی سگ. تحمل جنگ برایم سادهتر است تا درد. هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست؛ و بالاتر از امنیت. چقدر امنیت ایران را مسخره میکردند. قیمت دلار و گوشت و تخم مرغ را استوری میکردند و زیرش مینوشتند: "عوضش امنیت داریم" با ده تا علامت تعجب بعد از واژهی "امنیت" که یعنی خاک بر سرتان با این مملکتداریتان. امنیتتان را بگذارید دم کوزه آبش را بخورید وقتی ما نمیتوانیم "گوشت" بخوریم. حالا همین جماعتِ جنگزده، آوارهی منزل دوست و آشنا شدهاند و از وحشت حتی نمیتوانند یک تکّه نان خشک کپکزده بخورند. دور هم خاک سَق میزدند و عشق میکنند.
بله! گرانی بود و عوضش امنیت داشتیم. هرچند برخی هنوز منتظرند ترامپاپستینی بیاید و نجاتشان بدهد. رو این حساب شبیه بچههایی شدهاند که مثل سگ کتک میخورند اما برای اینکه ضایع نشوند، بلند میشوند، خاک و خون را از سر و کولشان میتکانند و داد میزنند "هه هه اصلا هم درد نداشت."
این چند روز در دوراهیِ عجیبی گیر کردهام. رفتن به تجمعات شبانهای که پُرجمعیتتر و پرشورتر است، یا ماندن در محلهی خودمان و شرکت در تجمعی خلوتتر و بیحالتر. مامان میگوید هرکس باید محله خودش را حفظ کند. بیراه نمیگوید ولی اینجا که هستم همه چیز خیلی زود تمام میشود و جگر آدم حال نمیآید. چندجا مسجد باهم جمع میشوند، مسیر کوتاهی را میروند، چندتایی شعار میدهند و برمیگردند.
همسایهمان به دوست مامان گفته بود: "برید برید بازم مرگ بر این و اون بفرستید. آخر آهِ اونا دامنتون رو میگیره." الله اکبر از این بلاهت!! طرف از زمانی که کریستف کلمب کشفش کرده تا همین حالا، دارد به کل دنیا لشکر میکشد و قتل و غارت و تجاوز راه میاندازد، آجر آجرِ مملکتش را روی خونِ زن و کودک و جنینِ عراقی و افغانستانی و ویتنامی و ژاپنی و ایرانی و سوری و لبنانی و... بنا کرده، هموطن ما معتقد است آهِ این آدمخورهای اپستینی یک روز دامن ما را میگیرد چون یک کلام گفتهایم: "مرگ بر آمریکا."
حیفِ واژهی هموطن. طرف هفتاد سال عمر کرده و همهی نمازهاش را اول وقت توی مسجد خوانده، اما آخر و عاقبتش شده این. آن همه عبادت، هیچی به هیچی. پناه بر خدا.
افطار که کردیم با مامان رفتیم محل تجمع. سه تا مسجد باهم کنار نمیآمدند. یکی زودتر میرفت، یکی دیرتر. جمع نمیشدند یک جا. زنِ جوانی پهلوی ما ایستاده بود. گفت: "میخواستم برم بگم انقدر پراکنده و ناهماهنگ نباشید، گفتم الان میگن این همه سال یه بار مسجد نیومدی حالا زبون درآوردی؟" خندید و دستهاش را کردتوی جیب کاپشنش. مامان گفت: "بیخود. الان این تجمعات از نماز مهمتره. باید یکی بشن." علی ای حال جمعیت آمد و رفتیم و شعار دادیم و برگشتیم. از وقتی فهمیدم همسایهمان دردش آمده، مصممتر شدم همین جا بروم راهپیمایی. بگذار بیشتر دردش بیاید.
سرصبح سهتا روایت از روایتهای مدامِ جنگ را خواندم. در تمام شمارههای مدام فقط سراغ داستان کوتاههاش میرفتم و روایتها را (جز متن رفقایم) به وقت گل نی موکول میکردم. نه حوصله روایت نوشتن داشتم نه حوصلهی خواندن. جنگ حالا مختصات حوصلهمان را هم تغییر داده...
از پنجرهی بازِ اتاق صدای دستهی گنجشکها میآید. خورشید نورش زردتر شده و رنگ عید را ریخته توی خانه. عجب عیدی شد! جنگ، شهادت آیتالله خامنهای، ویرانی خانههای مردم... باز گیر کردهام وسط دوراهی. توجه به عید یا بیتوجهی. دلم نمیخواهد شبیه برخی ادا اطوار دربیاورم که بیست و چهاری در این مملکت توی مجازی تظاهر به ماتم میکنند و بعد کاشف به عمل میآید در خلوت، جشن و پارتی و دلقکبازیشان محکم به راه است. ولی واقعا دل و دماغ ندارم.
منتها باید دل و دماغ برای خودم بسازم. کلمههای سمیه عالمی در روایت مدام جنگ توی سرم راه میروند. "آن کسی که بر خاکی درختی میکارد، دارد برای روزهای آیندهی آن خاک، میوه و غذا فراهم میکند و حالا حالاها بنای کوتاه آمدن ندارد." همین بود. ما ایرانیها حالا حالاها بنای کوتاه آمدن نداشتیم. منتظریم باختِ کاملِ ترامپاپستینی را ببینیم و پیروزی ایرانِ بزرگ را جشن بگیریم. برای این کار لازم است حتما زندگی کنیم. خوب هم زندگی کنیم. زور زندگی همیشه از مرگ بیشتر بوده. ما زندگیبخش هستیم و دشمن زندگیکُش. حتما باید عید داشته باشیم و سینِ اول سفره هفتسینمان هم تصویری باشد از قهرمان ایران، سیّد علی خامنهای.
#۱۵
______________
@Alefnoon59
﷽
___________
«مگه مردم نمیگفتن رهبر بمیره؟ پس اینا چی میگن؟»
ما دوتا ایران داریم. ایرانی که پایش روی زمین سفت است و ایرانی که در مریخ بنا شده. خ میگفت چند شب پیش یکی از اقوامش رفته خانهشان، از پنجره صدای الله اکبر و خامنهای رهبر و مرگ بر آمریکا شنیده، مردمکهاش پریدهاند پس کلهاش و گفته: "مردم که میگفتن رهبر بمیره؛ اینا چی میگن پس؟" همسر خ خندیده و برایش توضیح داده اینها طرفدار رهبرند و به خاطرش آمدهاند خیابان.
در ایرانِ مریخی همه از آیت الله خامنهای نفرت دارند. در ایرانِ زمینی لشگرهای میلیونی حاضرند با خانواده برای این #مرد ذبح شوند. من هنوز امید دارم مریخیها روزی دست از فضا بکشند و بیایند زمین. ببینند این پایین هم هوا خوب است و میشود زندگی کرد. آدمیزاد به امید زندهست.
از ابتدای جنگ تا حالا فقط یک بار همسرم را دیدهام. اندازهی یک نصف روز. هربار در گروههای دوستانه میگویند تهران را زده، شورهزار میشوم و میپرم طرف گوشی. پیام میدهم "خوبی؟" بیشتر وقتها سلام هم نمینویسم. همین که بفهمم خوب است کفایت میکند. تاکید کردهام هرچقدر هم کار دارد پیامهای من را سریع جواب بدهد. دارم تلاش میکنم نهایتِ خوشبینی را به کار ببرم و فقط نیمههای پر لیوان را ببینم. انگشتر خریدن و بلهبرونمان وسط جنگ ۱۲ روزه بود و بعدش خوردیم به شلوغیهای دی ماه و حالا هم وسط جنگیم باز. شروع جنگی و طوفانیای داشتیم. کلا وسط بلبشو بودیم. خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند.
جنگ آرزوی دیرینهام را برآورده کرده. شبها زود میخوابم و صبحها زود بیدار میشوم. خواب شب چه نعمتی بود و این همه سال بیخودی زور میزدم ازش دوری کنم. سعی میکنم دور از تکپنجرهی اتاقم بخوابم. ده بار صحنهای را تصور کردهام که توی خواب بمب میزنند و شیشهها میپاشند توی سر و صورت و گردنم. پشت به پنجره میکنم، پتو را تا پیشانی بالا میکشم و آرزو میکنم اگر بمب زدند در لحظه بمیرم. زخمی و مجروح و بیمارستانلازم نشوم. دلم نمیخواهد سربار باشم. دوست دارم سالم باشم و اندازهی توانم باری در این اوضاع بردارم. به دوستم گفتم از وقتی جنگ شده حمام و دستشویی هم سخت میروم. نمیخواهم وقتی خانه آوار میشود روی سرم توی یکی از این دومکان باشم. فکرهای مسخره.
به گروههای مجازی کمتر سر میزنم. احساس بهتری دارم و از وقتم بیشتر استفاده میکنم. امروز داستانِ همنویسم را خواندم و نزدیک ده دقیقه برایش صوت ضبط کردم. روز اول جنگ هم او روایتم را خوانده بود و مفصل نقد کرده بود. هر دو از هم تشکر کردیم که وسط این واویلا حوصله میکنیم، داستان از هم میخوانیم و هوای هم را داریم.
امشب راهپیمایی نرفتم. هنوز به سحرخیزی عادت نکردهام و بعد افطار عین فیل میافتم. سر سفره خوابم برد و هرچه مامان صدا زد توی خواب و بیداری فقط دست تکان دادم. مامان و بابا رفتند. مامان میگفت مردها میخواستند توی مسجد بمانند. میگفتند باران میآید بیرون نرویم بهتر است. ظاهرا زنها غرغر کرده بودند و حسابی شاکی شده بودند. مردها هم ماستها را کیسه کرده بودند و بالاخره راهپیمایی برگزار شده بود. مردها این روزها در ایست بازرسی و پای لانچرها و در زمین و هوا و دریا دارند شاهکار میکنند اما معتقدم خیابان را زنها نگه داشتهاند. در تجمعاتی که رفتهام تعداد زنها به وضوح بیشتر از مردها بوده. حنجرههاشان آمادهتر بوده برای شعار دادن و صداهاشان بلندتر. خشم بیشتری توی چشمهاشان میبینم. زنها این روزها پرچمدارِ محافظت از سنگر خیاباناند و تصاویر درخشانی از زن ایرانیِ مسلمان در تاریخ ایران ثبت میکنند.
#۱۶
______________
@AlefNoon59
الف|نون
﷽
___________
«و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید، جزعی نکرد چنان که زنان کنند بلکه بگریست به درد چنان که حاضران از دردِ وی خون گریستند. ماتمِ پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید و جای آن بود.»
ما هر روز مادر حسنک را در شهر میبینیم. گاه چادر سیاه پوشیده و پرچم ایران دست گرفته، گاه پرچم را انداخته روی شانههاش و باد موهای بیرون مانده از شال سیاهش را توی هوا تاب میدهد. گاه پیر شده و به کمک عصا راه میرود، گاه کودکی شده در آغوش پدر یا نوزادی خوابیده در کالسکه. گاه سرسختیاش را با صبر در سوگ عزیزانش نشان میدهد، گاه با الله اکبر گفتن به وقتِ بمباران و مشت گرهکردن در خیابان.
ما قصهی جگرداریِ مادر حسنک را در تاریخ بیهقی خواندیم و امروز زنهایی دلدارتر از مادرحسنک را هر روز پیش چشم میبینیم. در خیابانها، در همسایگیمان، در سطح شهر. راه میروند و حماسه میسازند. تاریخ هر روز در برابر ما ورق میخورد و قصهی زنانی قرصتر از مادر حسنک را در صفحات جدیدش ثبت میکند.
زنانی که محکمتر از سرو میایستند بر بلندی، هزارهزار مرد و زن و کودک و نوجوان دورشان حلقه میزنند و سراپا گوش میشوند برای شنیدن. لحن نرم و نازکشان را سفت و سخت میکنند، بغض گلو را قورت میدهند و عین شیر صدا بلند میکنند. مردها دورشان هایهای گریه میکنند و این زنها ایستاده رجز میخوانند. درست شبیه یکی از زنان شهر من در مراسم تشییع پیکر شوهرش:
«مردم، شهیدِ من ذکر این ایّامش بود که خیابونها رو خلوت نکنید. مردم مدیون خون شهید منید اگر خیابونها رو خلوت کنید و جولان بدن دشمنها.»
#شهید_مهدی_سیرت
_________________
@AlefNoon59
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | دهه نودیها
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 باران یکسره و بیوقفه میبارد. ایستگاه صلواتیِ بغل خیابان پیوسته چای پخش میکند. یکی برمیدارم و دستهام را حلقه میکنم دور لیوان کاغذی. از اندک حرارتش گرما میگیرم. پرچمهای بزرگ "یاحسین" و "یازهرا" همراه با پرچم سهرنگ ایران، آسمانِ بارانی را میبلعند و پیش میروند. بچهها با کاپشن و کلاه پشمی، پرچمهای کوچک دست گرفتهاند و از پشت شالگردنهاشان داد میزنند: "نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا."
🔻سنشان کمتر از چیزی است که معنیِ دقیق این شعار را بفهمند؛ اما یقین دارم بزرگتر که شدند، قصهی حضور پیوستهشان را در تجمعات شبانه، وسط جنگ و موشکباران، با افتخار برای فرزندان و نوههاشان تعریف میکنند. سر بالا میگیرند و سینه سپر میکنند که ما با همان سن کممان، جزئی از جمعیتِ پای کار بودیم که در آن سالها ایران را از دهان گشاد آمریکا و اسرائیل بیرون کشیدیم. از ویرانی نجاتش دادیم.
🔻 دختر بچهای حدودا ۶ ساله کنارم ایستاده. کاپشن زرد پوشیده و جمعیتِ روبهرویش را به دقت نگاه میکند. مادرش خم میشود و بغل گوشش میگوید: "بریم دیگه؟ یخ زدیم."
دختر منگولهی کلاه طوسیاش را تکان میدهد و سر کج میکند: "توروخدا یه ذره دیگه واستیم. تا آخرش واستیم." زن کلاهش را روی سر مرتب میکند و میگوید: "باشه یهکم دیگه میمونیم." دیشب هم قبل از شروع راهپیمایی زنی بهم گفت: "امشب کمرم خیلی درد میکرد نمیخواستم بیام. دخترم اصرار کرد اومدیم." گفت دخترم ۸ ساله است.
🔻 ابوذر روحی وقتی میخواند: "سیّد علی دههی نودیهاشو فراخوانده" میخندیدیم و میگفتیم دهه نودی از رهبر و انقلاب چه میفهمد؟! حالا خونِ سیّد علی، از این دهه نودیها کوههای کوچک اما استواری ساخته که محکم پای کار انقلاباند و بزرگترها را هم وادار به ایستادن میکنند.
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ٨۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
﷽
__________
«بلندگو نداریم، صدا که داریم.»
دو سه روز میشود که صدای پهپاد و جنگنده نمیآید. شبها زود میخوابم و اگر هم صدایی بیاید نمیشنوم. برایم زور داشت یک مشت آهنپاره مزاحم خوابم شوند. زودتر میخوابم تا به خودم ثابت کنم حتی زور خوابِ من از صدای آت و آشغالهای آنها بیشتر است.
از صبح باران میبارید. چالههای حیاط پر از آب شده بودند. گنجشکها سرشان را فرو کرده بودند توی چالهها و آب میخوردند. منظرهی دلنشین و لطیفی بود. حیف که زشتی جنگ سایه انداخته روی تمام قشنگیها.
عصر رفتیم بازار و لباس عید خریدیم. چادر، بلوز دامن، روسری، کفش. خیابان غلغله بود. جلوی یک مغازهی کیف و کفشفروشی سی چهل نفر صف بسته بودند و صاحبمغازه با دست مانع از ورود جمعیت میشد. یکسره داد میزد: "خواهرا برادرا صبر کنید چند نفر بیان بیرون، بعد برید داخل. جا نیست خودتون اذیت میشید."
راستهی خیابان، دستفروشها بساط ماهی قرمز و وسایل هفتسین و جوجهرنگی پهن کرده بودند. جوجههای سبز و زرد و آبی و صورتی توی کارتنهای بزرگ روی سر و کول هم میرفتند و صدای جیکجیکشان لابهلای همهمهی جمیعت پخش میشد. مردم توی پیاده رو میخوردند به هم و به زور جا باز میکردند برای راه رفتن. دستفروشها داد میزدند: "بیا ماهی، ماهی شب عید، ماهی قرمز، بیا بابا جون." مثلا جنگ بود!
درست زمانی که اسرائیلیها با هربار شنیدن صدای آژیر در پناهگاههای زیرزمینی میخزند و شب و روزشان در آن دخمهها یکی شده، مردم ما کف خیابان دنبال ماهی قرمز شب عید هستند و سبزه برای سفره هفتسین. این روحیهی ایرانیها عجیب غریب است. میل به زندگی هرگز در این ملت نمیمیرد و همین روحیه در بحرانها نگهشان میدارد.
شب رفتیم راهپیمایی. بلندگوها طبق معمول سکتهای عمل میکردند. هرطور حساب میکنم سردر نمیآورم چرا همیشه در تجمعات سیستمهای صوتی مشکل دارند. مملکتی که همزمان با دو ابرقدرت میجنگد و کشورکهای کوتولهی منطقه را زیر پا لِه میکند، از پسِ یک بلندگوی فزرتی برنمیآید! این هم از دیگر عجایب ایرانیهاست. موقع برگشت سهچهارتا مرد جلو افتادند و شروع کردند به شعار دادن. زنها پشتبندشان صدا بلند کردند و مسیر زیادی را همینطور پیش رفتیم. هرچقدر از جمعیتمان کم میشد و از کوچه پس کوچه میرفتند سمت خانههاشان، صدای جمع همچنان بلند بود.
جلوی پایگاه بسیج توقف کردیم. یکی از مردهای شعاری گفت: "خواهرا ما هرشب این مسیر رو میریم و میاییم." دستش را گذاشت بیخ گلوش و گفت: "بلندگو باشه یا نباشه، بهمون برسونند یا نرسونند، خودمون صدا داریم. خوبم داریم." عینک شیشه گردش را برداشت و گذاشت توی جیب جلوی پیرهنش: "ما هرشب توی مسجد آجیل و مواد غذایی بستهبندی میکنیم برای رزمندهها. هرکس میخواد یا علی بگه و بیاد. جنگه. برای شوهراتون، پسراتون، رجز بخونید، اسلحه بدید دستشون، بفرستیدشون جلو." مامان بیهوا داد زد: "ما خودمون هم حاضریم اسلحه دست بگیریم." فریاد ماشالله و الله اکبر درهم شد و تا چند دقیقه بیوقفه مشتهای گره کرده بالا بود.
مردشعاری تا فردا شب که دوباره جمع بشویم همه را به خدا سپرد و جمعیت پراکنده شدند. مامان من را تا خانه رساند و خودش برگشت مسجد. رفت آجیل بسته بندی کند. من نرفتم. به نظرم رسید به اندازهی کافی آدم در مسجد حضور دارد برای بستهبندی. ولی برای نوشتن از فضای مسجد و شور و حال زنهای پشت جبهه حتما یک بار میروم. مرد شعاری از صداش استفاده میکند، مامان و زنهای دیگر از دستهاشان برای بستهبندی، من از کلمههام برای ثبت آنچه در ایران رخ میدهد. هرکس سرجای خودش قرار گرفته؛ و این درستترین حالت ممکن از ایران است و درستیاش را مدیون جنگایم.
#۱۷
______________
@AlefNoon59
﷽
_____________
«هنوز باورم نشده.»
امروز از ظهر تا شب دوباره رفتیم بازار. کل وقتمان به خرید گذشت و به راهپیماییِ شب نرسیدیم. درعوض پرچم ایران خریدیم. از روز اول با مامان درگیر پرچم و عکس رهبریم. مامان پرچم کوچکش را داده بود به دختربچهای که بغل پدرش گریه میکرد و پرچم میخواست. عکس کوچکی از رهبر بهش داده بودم که آن را هم زن جوانی توی تجمعات ازش گرفت. مانده بودیم بیعکس و پرچم؛ تا امروز که بالاخره سر راهمان مغازهی پرچمفروشی دیدیم و پرچم بزرگ و خوبی خریدیم. عین دختربچههایی که لباس عید میخرند و ذوق دارند زودتر بروند مهمانی، ذوق راهپیمایی رفتن و پرچم چرخاندن در خیابان را دارم.
مغازهی کیف و کفشفروشی ترکیده بود از آدم. چند نفر با بالابر بالا میرفتند و سفارشهای مشتریها را از انبار میآوردند. کارکنانِ مغازه جیغ داد و میکردند و صدا به صدا نمیرسید. پسری که در انبار بود سفارشها را قروقاطی میفرستاد پایین و دادِ صاحبمغازه را درمیآورد. مردی که پشت دخل ایستاده بود به همراهم گفت: "کلی چک داریم. جنگ همه کار و بار ما رو بهم ریخت. اینجا کلی کارگر داشتیم کمکدست بودن. چندتاشون رفتن و موندیم معطل."
زندگیکُشها خیال میکردند ترامپاپستینی که بیاید، با شلنگ دلار میپاشد کف خیابانهای ایران. حالا کجا هستند ببینند جنگ سادهترین مراودات روزمرهی آدمها را هم به چالش کشانده. عموی پدوفیلیشان چک صاحب مغازه را پاس که نمیکند هیچ، صاحبمغازه خیلی باید شانس بیاورد فردای آزادی، بچهاش را نبرند جزیره و نخورند.
برخلاف زندگیکُشها دارم تلاش میکنم زندگی کنم و به هیچ چیز جز زندگی کردن فکر نکنم. ولی هنوز باورم نشده آیتالله خامنهای شهید شده و دیگر بین ما نیست. باورم نشده پیام نوروزی نمیدهد. باورم نشده نماز عید فطر را دیگر هیچوقت به امامت او نمیشود خواند. سایت خامنهای دات.آی.آر دیگر هرگز سخنرانی جدیدی از او منتشر نمیکند. امروز ایران شاهکار کرد و اف ۳۵ آمریکایی را زد. باورم نمیشود او نیست که این خبر را بشنود و لبخند کوچکی بزند. سر تکان بدهد و افتخار کند به توان فرزندان ایران. به تحقق جملهی ما میتوانیم.
باورم نشده دیگر نمیتوانیم از قاب تلویزیون تماشاش کنیم و او بگوید از مردم ایران تشکر میکنم بابت بیست شب حضور پیوسته در خیابانها. بابت باطل کردن نقشهی دشمن. این تازه حکایت من است که دلدادهی دلداده نبودم. دارم فکر میکنم به آدمهایی که این مرد همه چیزشان بود و حالا با جای خالیاش در حفرههای دلشان چه میکنند؟
من باورم نشده عید شده و رهبر ما نیست. گلوی دشمن را در تنگه گرفتهایم و رهبر ما نیست. جیغ و ویغ بچهی محمدرضا را در چهارشنبهسوری خفه کردهایم و رهبر ما نیست، باورم نشده ما هستیم، ایران هست، جمهوری اسلامی هست و آیتالله خامنهای نیست. ای کاش بود. در خیالاتم روزی را تصور میکردم که همراه هم جشن پیروزی میگیریم. جشن سرنگونیِ شیاطینِ زمین. شانه بهشانهی ما ایستد و بعد از سالها مبارزه، نفس راحتی میکشد و پرچم ایران را با دستهای چروکش میزند بالای قله. باورم نمیشود مردی که تمام عمر ما را باور کرد و عاشق ایران بود، حالا دیگر بینمان نیست.
دارم تلاش میکنم به این نبودن فکر نکنم و زندگی کنم. وسط بازار رفتن، خرید کردن، کتاب خواندن، نوشتن، تلویزیون دیدن و غذا خوردن، یکهو یادم میافتد که آخ... او دیگر نیست! بعد دیگر سخت میتوانم کتاب بخوانم، تلویزیون ببینم و غذا بخورم. ما هنوز نفهمیدیم چه وزنهی سنگینی را، چه ستونی را از دست دادیم. چهارصد و چهار را تا ابد از یاد نمیبرم. سالی که رهبر من را کُشتند. با قاتلانش تا آخر عمر در جنگ میمانم و لبهی نفرتم را لحظه به لحظه تیزتر میکنم.
#۲۰
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
قلمت را بردار،
اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊
به دلیل ضرورت نقشآفرینی در جنگ روایتها، ترم بهار نویسندگی خلاق رو همراه با تخفیف ویژه خدمتتون ارائه میدیم. اطلاعات بیشتر رو از پیوند زیر میتونید ببینید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-05/
🚨همه ما در این روزها مشکلاتی داریم که کم و بیش باهاش درگیریم،
اما توان ما حتما از این مشکلات بزرگتر و قطعا نقش آفرینی در جنگ روایتها از همه این مسائل جدی تره! ✅
🖋 به جنگ روایتها جز با قلم و روایت درست نمیتوان رفت!
اگر مشکلی برای پرداخت هزینه، کمبود زمان و مسائل دیگه دارین، با ما درمیون بگذارید.
ما همهجوره در کنار شما هستیم تا این مسیر برای شما هموارتر بشه...🙏
روایت این روزها وظیفه همه ماست.
نباید ازش غافل بشیم...🌿
#با_نویسندگی_مبارزه_کن
#جنگ_روایتها
| @mabnaschoole |
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | شهر در سیطره فرزندان توست
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 صدای ترقه و بومببومبهای پیدرپی میآمد. بوی مواد منفجره از پنجره میریخت توی اتاق. بابا گفت: «امشب نمیشه ماشین برد. میزنن داغون میکنند.» پیاده راه افتادیم سمت محل تجمع. از هر چند دقیقه صدای تقتق از جا میپراندمان. چندبار صحنهای را تصور کردم که عدهای مسلح میریزند بین مردم و همه را به رگبار میبندند. اما تا بسیجیهای جوان را کنار خیابان میدیدم، دلم قرص میشد و مسیر را ادامه میدادم.
🔻 مردم از چپ و راست به محل تجمع میرفتند. مثل آهنهایی شده بودیم که بیتوجه به فراخوانها و صداها و تهدیدها، به سمت آهنربایی بزرگ کشیده میشدیم. پهنای خیابان پر از آدم بود. به عکسِ شبهای قبل، جا برای عبورِ حتی یک ماشین نبود. سه، چهارتا ماشین پشت میلههایی ایستاده بودند تا جمعیت خیابان را طی کند. جا نبود قدمهای بلند برداریم. مورچهای و آرام راه میرفتیم و مدام تنههامان میخورد به هم.
🔻 مداح ترکی میخواند:
"هانسی گروهون بِلَه مولا سی وار؟
شیعه لرین حضرت عباسی وار"
لری میخواند:
"دایَه دایَه وقت جنگَه
زمینِ بیاسرائیل چَنی قشنگه، هی، چَنی قشنگه"
کردی و فارسی میخواند. تمام اقوام ایران را دعوت به اتحاد میکرد و فریاد مردم یکصدا عین صاعقه در شهر میپیچید: "ایرانیِ باغیرت، اتحاد اتحاد."
🔻 به گلزار شهدای گمنام که رسیدیم گرداگردِ مزار شهدا حلقه زدیم. شبیه حاجیهایی شده بودیم که دور کعبه میچرخند. حج ما اینجا بود، در خیابانهای شهر. شهدایمان را طواف میکردیم و با فریاد خونخواهی فضا را معطر. مداح صدایش را بالا برد: "ما به رهبر و مولای خود میگوییم اگر از بالای آسمان و از روی زمین، سنگ بر ما ببارد، میدان را رها نخواهیم کرد." نعرهی حیدرحیدر دور تا دورمان را پُر کرد.
🔻 از تجمع که برمیگشتیم مردم گروه گروه شده بودند و بدون بلندگو، خودشان شعار میدادند و مشت گره میکردند. خوب که دقت کردم دیدم چند ساعتی میشود خبری از صدای ترقه و بومب بومب نیست! شهر در سیطرهی فرزندان آیت الله خامنهای بود و فریادهای برقآسای "الله اکبر".
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ١٣٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh