eitaa logo
الف|نون
174 دنبال‌کننده
143 عکس
56 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| @N_rabbanii🧶 بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
__________ «بلندگو نداریم، صدا که داریم.» دو سه روز می‌شود که صدای پهپاد و جنگنده نمی‌آید. شب‌ها زود می‌خوابم و اگر هم صدایی بیاید نمی‌شنوم. برایم زور داشت یک مشت آهن‌پاره مزاحم خوابم شوند. زودتر می‌خوابم تا به خودم ثابت کنم حتی زور خوابِ من از صدای آت و آشغال‌های آن‌ها بیشتر است. از صبح باران می‌بارید. چاله‌های حیاط پر از آب شده‌ بودند. گنجشک‌ها سرشان را فرو کرده بودند توی چاله‌ها و آب می‌خوردند. منظره‌ی دلنشین و لطیفی بود. حیف که زشتی جنگ سایه انداخته روی تمام قشنگی‌ها. عصر رفتیم بازار و لباس عید خریدیم. چادر، بلوز دامن، روسری، کفش. خیابان غلغله بود. جلوی یک مغازه‌ی کیف و کفش‌فروشی سی چهل نفر صف بسته بودند و صاحب‌مغازه با دست مانع از ورود جمعیت می‌شد. یکسره داد می‌زد: "خواهرا برادرا صبر کنید چند نفر بیان بیرون، بعد برید داخل. جا نیست خودتون اذیت می‌شید." راسته‌ی خیابان، دستفروش‌ها بساط ماهی قرمز و وسایل هفت‌سین و جوجه‌رنگی پهن کرده بودند. جوجه‌های سبز و زرد و آبی و صورتی توی کارتن‌های بزرگ روی سر و کول هم می‌رفتند و صدای جیک‌جیک‌شان لابه‌لای همهمه‌ی جمیعت پخش می‌شد. مردم توی پیاده رو می‌خوردند به هم و به زور جا باز می‌کردند برای راه رفتن. دستفروش‌ها داد می‌زدند: "بیا ماهی، ماهی شب عید، ماهی قرمز، بیا بابا جون." مثلا جنگ بود! درست زمانی که اسرائیلی‌ها با هربار شنیدن صدای آژیر در پناهگاه‌های زیرزمینی می‌خزند و شب و روزشان در آن دخمه‌ها یکی شده، مردم ما کف خیابان دنبال ماهی قرمز شب عید هستند و سبزه‌ برای سفره هفت‌سین. این روحیه‌ی ایرانی‌ها عجیب غریب است. میل به زندگی هرگز در این ملت نمی‌میرد‌ و همین روحیه در بحران‌ها نگه‌شان می‌دارد. شب رفتیم راهپیمایی. بلندگوها طبق معمول سکته‌ای عمل می‌کردند. هرطور حساب می‌کنم سردر نمی‌آورم چرا همیشه در تجمعات سیستم‌های صوتی‌ مشکل دارند. مملکتی که همزمان با دو ابرقدرت می‌جنگد و کشورک‌های کوتوله‌ی منطقه را زیر پا لِه می‌کند، از پسِ یک بلندگوی فزرتی برنمی‌آید! این هم از دیگر عجایب ایرانی‌هاست. موقع برگشت سه‌چهارتا مرد جلو افتادند و شروع کردند به شعار دادن. زن‌ها پشت‌بندشان صدا بلند کردند و مسیر زیادی را همینطور پیش رفتیم. هرچقدر از جمعیت‌مان کم می‌شد و از کوچه پس کوچه می‌‌رفتند سمت خانه‌هاشان، صدای جمع همچنان بلند بود. جلوی پایگاه بسیج توقف کردیم. یکی از مردهای شعاری گفت: "خواهرا ما هرشب این مسیر رو میریم و میاییم." دستش را گذاشت بیخ گلوش و گفت: "بلندگو باشه یا نباشه، بهمون برسونند یا نرسونند، خودمون صدا داریم. خوبم داریم." عینک شیشه گردش را برداشت و گذاشت توی جیب جلوی پیرهنش: "ما هرشب توی مسجد آجیل و مواد غذایی بسته‌بندی می‌کنیم برای رزمنده‌ها. هرکس می‌خواد یا علی بگه و بیاد. جنگه. برای شوهراتون، پسراتون، رجز بخونید، اسلحه بدید دست‌شون، بفرستیدشون جلو." مامان بی‌هوا داد زد: "ما خودمون هم حاضریم اسلحه دست بگیریم." فریاد ماشالله و الله اکبر درهم شد و تا چند دقیقه بی‌وقفه مشت‌های گره کرده بالا بود. مردشعاری تا فردا شب که دوباره جمع بشویم همه را به خدا سپرد و جمعیت پراکنده شدند. مامان من را تا خانه رساند و خودش برگشت مسجد. رفت آجیل بسته بندی کند. من نرفتم. به نظرم رسید به اندازه‌ی کافی آدم در مسجد حضور دارد برای بسته‌بندی. ولی برای نوشتن از فضای مسجد و شور و حال زن‌های پشت جبهه حتما یک بار می‌روم‌. مرد شعاری از صداش استفاده می‌کند، مامان و زن‌های دیگر از دست‌هاشان برای بسته‌بندی، من از کلمه‌هام برای ثبت آنچه در ایران رخ می‌دهد. هرکس سرجای خودش قرار گرفته؛ و این درست‌ترین حالت ممکن از ایران است و درستی‌اش را مدیون جنگ‌‌ایم. ______________ @AlefNoon59
_____________ «هنوز باورم نشده.» امروز از ظهر تا شب دوباره رفتیم بازار. کل وقت‌مان به خرید گذشت و به راهپیماییِ شب نرسیدیم. درعوض پرچم ایران خریدیم. از روز اول با مامان درگیر پرچم و عکس رهبریم. مامان پرچم کوچکش را داده بود به دختربچه‌ای که بغل پدرش گریه می‌کرد و پرچم می‌خواست. عکس کوچکی از رهبر بهش داده بودم که آن را هم زن جوانی توی تجمعات ازش گرفت. مانده بودیم بی‌عکس و پرچم؛ تا امروز که بالاخره سر راه‌مان مغازه‌ی پرچم‌فروشی دیدیم و پرچم بزرگ و خوبی خریدیم. عین دختربچه‌هایی که لباس عید می‌خرند و ذوق دارند زودتر بروند مهمانی، ذوق راهپیمایی رفتن و پرچم چرخاندن در خیابان را دارم. مغازه‌ی کیف‌ و کفش‌فروشی ترکیده بود از آدم. چند نفر با بالابر بالا می‌رفتند و سفارش‌های مشتری‌ها را از انبار می‌آوردند. کارکنانِ مغازه جیغ داد و می‌کردند و صدا به صدا نمی‌رسید. پسری که در انبار بود سفارش‌ها را قروقاطی می‌فرستاد پایین و دادِ صاحب‌مغازه را درمی‌آورد. مردی که پشت دخل ایستاده بود به همراهم گفت: "کلی چک داریم. جنگ همه کار و بار ما رو بهم ریخت. اینجا کلی کارگر داشتیم کمک‌دست بودن. چندتاشون رفتن و موندیم معطل." زندگی‌کُش‌ها خیال می‌کردند ترامپ‌اپستینی که بیاید،‌ با شلنگ دلار می‌پاشد کف خیابان‌های ایران. حالا کجا هستند ببینند جنگ ساده‌ترین مراودات روزمره‌ی آدم‌ها را هم به چالش کشانده. عموی پدوفیلی‌شان چک صاحب مغازه را پاس که نمی‌کند هیچ، صاحب‌مغازه خیلی باید شانس بیاورد فردای آزادی، بچه‌اش را نبرند جزیره‌ و نخورند. برخلاف زندگی‌کُش‌ها دارم تلاش می‌کنم زندگی کنم و به هیچ چیز جز زندگی کردن فکر نکنم. ولی هنوز باورم نشده آیت‌الله خامنه‌ای شهید شده و دیگر بین ما نیست. باورم نشده پیام نوروزی نمی‌دهد. باورم نشده نماز عید فطر را دیگر ‌هیچ‌وقت به امامت او نمی‌شود خواند. سایت خامنه‌ای دات.آی.آر دیگر هرگز سخنرانی جدیدی از او منتشر نمی‌کند. امروز ایران شاهکار کرد و اف ۳۵ آمریکایی را زد. باورم نمی‌شود او نیست که این خبر را بشنود و لبخند کوچکی بزند. سر تکان بدهد و افتخار کند به توان فرزندان ایران. به تحقق جمله‌ی ما می‌توانیم. باورم نشده دیگر نمی‌توانیم از قاب تلویزیون تماشاش کنیم و او بگوید از مردم ایران تشکر می‌کنم بابت بیست شب حضور پیوسته در خیابان‌ها. بابت باطل کردن نقشه‌ی دشمن. این تازه حکایت من است که دل‌داده‌ی دل‌داده نبودم. دارم فکر میکنم به آدم‌هایی که این مرد همه چیزشان بود و حالا با جای خالی‌اش در حفره‌های دل‌شان چه می‌کنند؟ من باورم نشده عید شده و رهبر ما نیست. گلوی دشمن را در تنگه گرفته‌ایم و رهبر ما نیست. جیغ‌ و‌ ویغ بچه‌ی محمدرضا را در چهارشنبه‌سوری خفه کرده‌ایم و رهبر ما نیست، باورم نشده ما هستیم، ایران هست، جمهوری اسلامی هست و آیت‌الله خامنه‌ای نیست. ای کاش بود. در خیالاتم روزی را تصور می‌کردم که همراه هم جشن پیروزی می‌گیریم. جشن سرنگونیِ شیاطینِ زمین. شانه به‌شانه‌ی ما ایستد و بعد از سال‌ها مبارزه، نفس راحتی می‌کشد و پرچم ایران را با دست‌های چروکش می‌زند بالای قله. باورم نمی‌شود مردی که تمام عمر ما را باور کرد و عاشق ایران بود، حالا دیگر بین‌مان نیست. دارم تلاش می‌کنم به این نبودن فکر نکنم و زندگی کنم. وسط بازار رفتن، خرید کردن، کتاب خواندن، نوشتن، تلویزیون دیدن و غذا خوردن، یکهو یادم می‌افتد که آخ... او دیگر نیست! بعد دیگر سخت می‌توانم کتاب بخوانم، تلویزیون ببینم و غذا بخورم. ما هنوز نفهمیدیم چه وزنه‌ی سنگینی را، چه ستونی را از دست دادیم. چهارصد و چهار را تا ابد از یاد نمی‌برم. سالی که رهبر من را کُشتند. با قاتلان‌ش تا آخر عمر در جنگ می‌مانم و لبه‌ی نفرتم را لحظه به لحظه تیزتر می‌کنم. ______________ @AlefNoon59
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
قلمت را بردار، اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊ به دلیل ضرورت نقش‌آفرینی در جنگ روایت‌ها، ترم بهار نویسندگی خلاق رو همراه با تخفیف ویژه خدمتتون ارائه می‌دیم. اطلاعات بیشتر رو از پیوند زیر می‌تونید ببینید: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-05/ 🚨همه ما در این روزها مشکلاتی داریم که کم و بیش باهاش درگیریم، اما توان ما حتما از این مشکلات بزرگ‌تر و قطعا نقش آفرینی در جنگ روایت‌ها از همه این مسائل جدی تره! ✅ 🖋 به جنگ روایت‌ها جز با قلم و روایت درست نمی‌توان رفت! اگر مشکلی برای پرداخت هزینه، کمبود زمان و مسائل دیگه دارین، با ما درمیون بگذارید. ما همه‌جوره در کنار شما هستیم تا این مسیر برای شما هموارتر بشه...🙏 روایت این روزها وظیفه همه ماست. نباید ازش غافل بشیم...🌿 | @mabnaschoole |
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
💌  | شهر در سیطره‌ فرزندان توست 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 صدای ترقه و بومب‌بومب‌های پی‌درپی می‌آمد. بوی مواد منفجره از پنجره می‌ریخت توی اتاق. بابا گفت: «امشب نمی‌شه ماشین برد. می‌زنن داغون‌ می‌کنند.» پیاده راه افتادیم سمت محل تجمع. از هر چند دقیقه صدای تق‌تق از جا می‌پراندمان. چندبار صحنه‌ای را تصور کردم که عده‌ای مسلح می‌ریزند بین مردم و همه را به رگبار می‌بندند‌. اما تا بسیجی‌های جوان را کنار خیابان می‌دیدم، دلم قرص می‌شد و مسیر را ادامه می‌دادم. 🔻 مردم از چپ و راست به محل تجمع می‌رفتند. مثل آهن‌هایی شده بودیم که بی‌توجه به فراخوان‌ها و صداها و تهدیدها، به سمت آهن‌ربایی بزرگ کشیده می‌شدیم. پهنای خیابان پر از آدم‌ بود. به عکسِ شب‌های قبل، جا برای عبورِ حتی یک ماشین نبود. سه، چهارتا ماشین پشت میله‌هایی ایستاده‌ بودند تا جمعیت خیابان را طی کند. جا نبود قدم‌های بلند برداریم. مورچه‌ای و آرام راه می‌رفتیم و مدام تنه‌هامان می‌خورد به هم. 🔻 مداح ترکی می‌خواند: "هانسی گروهون بِلَه مولا سی وار؟ شیعه لرین حضرت عباسی وار" لری می‌خواند: "دایَه دایَه وقت جنگَه زمینِ بی‌اسرائیل چَنی قشنگه، هی، چَنی قشنگه" کردی و فارسی می‌خواند. تمام اقوام ایران را دعوت به اتحاد می‌کرد و فریاد مردم یک‌صدا عین صاعقه در شهر می‌پیچید: "ایرانیِ باغیرت، اتحاد اتحاد." 🔻 به گلزار شهدای گمنام که رسیدیم گرداگردِ مزار شهدا حلقه زدیم. شبیه حاجی‌هایی شده‌ بودیم که دور کعبه می‌چرخند. حج ما اینجا بود، در خیابان‌های شهر. شهدای‌مان را طواف می‌کردیم و با فریاد خون‌خواهی فضا را معطر. مداح صدایش را بالا برد: "ما به رهبر و مولای‌ خود می‌گوییم اگر از بالای آسمان و از روی زمین، سنگ بر ما ببارد، میدان را رها نخواهیم کرد." نعره‌ی حیدرحیدر دور تا دورمان را پُر کرد. 🔻 از تجمع که برمی‌گشتیم مردم گروه گروه شده بودند و بدون بلندگو، خودشان شعار می‌دادند و مشت گره می‌کردند. خوب که دقت کردم دیدم چند ساعتی می‌شود خبری از صدای ترقه و بومب بومب نیست! شهر در سیطره‌ی فرزندان آیت الله خامنه‌ای بود و فریادهای برق‌آسای "الله اکبر". ✍🏻 نرگس ربانی 🗓 شماره ١٣٨ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
💌  | ما، نوعروسانِ ایستاده در غبار 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 ۱. من باید باذوق می‌رفتم برای خرید عقد. باید وقتی انگشتر دست می‌کردم دلم قیلی‌ویلی می‌رفت برای نگین رویش. باید وقتی پارچه‌فروش قیچی را روی چادر سفید حرکت می‌داد لبخند پت‌و‌پهن می‌رفت روی لب‌هام. بی‌نگرانی بابت پرپر شدن جان هم‌وطنانم، بی‌که قلبم پرغصه‌ باشد برای خانواده‌ی شهدا، باید با داماد توی لباس‌فروشی‌ها پرسه می‌زدم و کیسه‌های رنگ‌به‌رنگِ خرید را تاب می‌دادم. جنگ ۱۲ روزه شد و همه‌ی بایدهای مراسم را ریختم تهِ دلم. 🔻 ۲. عوضِ دسته‌گلِ صورتی اسلحه توی دست‌ عروس است. عوضِ چادر سفیدِ گلدار چادر سیاه. داماد کت شلوار ندارد و دم‌دستی‌ترین لباس ممکن را تن کرده. خنچه و جام عسل و آینه شمعدان سر سفره عقد نیست. اصلا سفره عقدی نیست. نه دونفر که تور بالا سرشان بگیرند و نه کسی که قند بسابد. تمام مراسم در قابی باورنکردنی جمع شده. عروس و داماد اسلحه به‌دست، روی تویوتا، با میزانسنی از فشنگ و مسلسل، دارند پیوند زناشویی می‌بندند. می‌شد کلی مهمان دور و برشان باشد، زن‌ها کِل بکشند و عروس لباس برق‌برقی تن کند. جنگ رمضان شروع شد و نشد. 🔻 ۳. من و دخترِ توی عکس انتخاب کردیم زیر بمباران زندگی جدیدی شروع کنیم. درست زمانی که تمام یک ملت ایستاده‌اند در برابر زورگویی و قلدری. درست زمانی که آواره‌های صهیون شب‌ و روزشان در پناهگاه‌های زیرزمینی یکی شده‌. صبر نکردیم اوضاع آرام شود و باخیال‌راحتی و دل‌‌خوشی مراسم بگیریم. مهم بود به دشمن نشان بدهیم اگر سایه‌ی جنگ می‌اندازد روی بهترین لحظه‌های زندگی‌‌‌ما، ما نوعروسانِ ایران عوضِ ماتم و زمین‌گیری، آرزوهای رنگارنگ‌مان را در صندوقچه‌ی دل‌ پنهان می‌کنیم و با سلاح به خانه‌ی بخت می‌رویم. بغضِ از دست دادنِ هم‌وطنان‌‌مان را ته گلو دفن کنیم، بذر امید می‌کاریم توی قلب‌های چاک‌چاک‌مان و وسط میدان مبارزه با لباس رزم، "بله" به عاقد می‌گوییم. هیچ متجاوزِ خارجی نمی‌تواند جلوی زندگی کردن ما را بگیرد و این اصلی‌ترین تفاوت ماست با آدم‌هایی که به وطن‌مان تجاوز کرده‌اند. ✍🏻 نرگس ربانی 🗓 شماره ١۵٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
الف|نون
________ «مجتبی خامنه‌ای از سید علی خامنه‌ای، خامنه‌ای‌تره.» دو روز رفتیم شمال. یک هفته می‌شود آمدیم نهاوند. از روز اول عید برای هيچ‌کس پیام تبریک نفرستادم. "عیدتون مبارکِ" دوست‌هام را توی گروه‌ها می‌دیدم و انگار درباه‌ی سبزیِ آش حرف زده باشند یا سایز پوشک بچه، از کنارش عبور می‌کردم و می‌رفتم پیامِ پایین‌تر. فقط حضوری تبریک گفتم و این یکی را هم مجبور به گفتن بودم. سال تحویل مزار بودیم. کنار قبر بابابزرگ و مامان‌بزرگ و دایی. به بچه‌های میناب فکر می‌کردم که توی قبرستان خوابیده‌اند و به مادر و پدری که پهلوی قبرها چادر زده‌اند، کوله‌پشتی و جامدادیِ خونی را تحویل می‌دهند و سال جدید را تحویل می‌گیرند. به نوعروسی فکر می‌کردم که دوماه بود جهازش را چیده بود توی خانه‌ی جدیدش و حالا عوضِ پهن کردن هفت‌سین روی فرش خانه‌ی نو، روی خاکِ برآمده سفره می‌اندازد. تک و تنها حسرت زندگیِ نکرده کنار مردش را قورت می‌دهد و مشت گره می‌کند. عجب عیدی بود! کنار قبرها، در هوای بارانی، زیر چتر با همسرم ایستاده بودم و خیال می‌کردم اینکه همسرم کنارم ایستاده لطف خداست به من یا لطف خدا شامل نوعروس‌های صاحب‌عزا شده؟! دوراهیِ سختی بود. شمال که بودیم توی قایق وسط دریا بعد از مدت‌ها از ته دل خندیدم و همزمان خیال می‌کردم الان چند زن و مرد رخت سیاه تن‌ کشیده‌اند و یکسره بغض قورت می‌دهند؟ بعد لب ساحل زیرانداز پهن کردیم و نشستیم به چای و چیپس و پرتقال خوردن. بغل دست ما زن و شوهر جوانی ایستاده بودند. زن، کلا لبه‌دار سیاه گذاشته بود و باد موهای مش‌کرده‌اش را تاب می‌داد. مرد شلوارک لی پوشیده بود با تیشرت سبز. تلاش می‌کرد نوزادِ توی بغلش بخندد تا زن عکس دونفر‌ه‌ی خوبی ازشان بگیرد. حالا چندتا عکسِ دو نفره و تک نفره و چند نفره روی طاقچه‌ی خانه‌ها نشسته بود با نوار سیاه؟ چندتا سپاهی، بسیجی، ارتشی و نیروی انتظامی کشته شدند تا زن و مرد بتوانند عکس از نوزادشان بگیرند لب ساحل؟ چندتا نظامی حالا زیر خاک خوابیده‌اند و چندتا نوعروس و مادر و پدر و بچه بی‌کس شده‌اند تا ما روی زیرانداز دراز بکشیم و سر اینکه به جای شکلات قند آورده‌ایم حرص بخوریم؟ طوری نیست؛ توی جنگ بیشتر نظامی‌ها را می‌زنند و ما مردم عادی هنوز می‌توانیم شمال برویم و عشق و حال کنیم. جنگل که رفتیم بابا و داماد و همسر مشغول چوب جمع کردن و کباب زدن بودند. من توی گوشی خرده روایت می‌نوشتم برای رسانه‌ی ریحانه. توی راه فیلم کوتاهی برایم فرستادند و گفتند روایتش را بنویسم. از همان لحظه ذهنم گیر کرد روی آدم‌های توی فیلم. متن را که فرستادم به مسئول رسانه‌ گفتم ممنون که به ما احساس مفید بودن می‌دهید! همین قدر کم و بی‌مایه دارم کار می‌کنم توی این جنگ و دل‌خوش می‌کنم به مفید بودن‌. تظاهر به ماتم و عزا را دوست ندارم. حتی وقتی واقعا ماتم‌زده باشم تظاهر به شاد بودن می‌کنم و عادی بودن. جز چند روزِ اول روسری سیاه نپوشیدم. ظاهر زندگی‌ام حالا شبیه قبل است. همان رفت و آمدها، خندیدن‌ها، شوخی کردن‌ها. ولی وسط همه‌ی این کارهای عادی، یادم می‌افتد رهبر ایران نیست، حالا دیگر خیلی ها نمی‌توانند عین قبل عادی زندگی کنند، حالا حفره‌های زیادی توی قلب هموطن‌هام نشسته که با هیچ چیز پر نمی‌شود. بعد فکر می‌کنم خدا را بابت اینکه می‌توانم عادی باشم شکر کنم یا دعا کنم من هم عزیز از دست بدهم، غیرعادی بشوم و سهم بیشتری توی این جنگ داشته باشم؟ هر بار جواب این سوال را به وقت گل نی موکول کردم و توی دلم گفتم خدایا هرچه به صلاح است همان را رقم بزن. می‌دانم امثال من که کار خاصی برای ایران و اسلام نمی‌کنند روز قیامت حسرتِ داغ‌دیده‌های امروز را می‌خورند. می‌دانم و باز ته دلم ترس دارم از اینکه من باشم و عزیزانم نه. خانه‌ی چند نفر عید دیدنی رفتیم، چندنفر هم آمدند خانه‌ی ما و همین. هفت سین نچیدیم. فقط قرآن و آینه و شمع و سبزه. عکس رهبر جدید را گذاشتیم روی طاقچه. مامان دنبال عکس رهبر قبلی بود که بگذارد کنارش. لفظ جدید و قدیم می‌برَدَم توی خلاء. خیال می‌کنم دارم فیلمی از ۵۰ سال آینده می‌بینم که رهبر ما نیست و رهبر جدید آمده. خیال می‌کنم هنوز سید علی خامنه‌ای هست و همه چیز عادی‌ست. توی عید دیدنی‌ها کله‌پاچه‌ی جنگ را بار گذاشته بودند. بخت با من بود که جمعیت غالب مهمان‌ها طرف ایران بودند. شکر خدا مجبور نبودیم نظرات شاذ بشنویم. همه معتقد بودند ایران باید بزند. تا الان خوب زده و همین حالاش هم برنده‌ی این نبردِ نابرابر است. جز یکی که آمد خانه‌مان و گفت مجتبی خامنه‌ای ضدنظام است. رهبرش کرده‌اند تا نظام را ساقط کند. دری وری‌های پامنقلی. من خانه نبودم. مامان و بابا بودند. همسرم گفت اگر من بودم جوابش را می‌دادم و می‌گفتم مجتبی خامنه‌ای از سید علی خامنه‌ای، خامنه‌ای‌تره!
روز هشتم عید آمدیم نهاوند. بعد از سیزده به در برمی‌گردیم خانه. اولین سالی است که سیزده به در پیش خانواده‌ی خودم نیستم‌. برادر شوهر کوچیکه گفت: "ناراحتی مامانتینا اینجا نیستن؟" خندیدم و گفتم نه والا. آدم‌ وابسته‌ای نیستم و زود به محیط خو می‌گیرم. ولی دلم برای خواندن نوشتن تنگ شده. بدیِ اخلاقم این است که جایی جز خانه‌ی خودمان تمرکز نوشتن و خواندن ندارم. این چند خط هم به لطف عید دیدنی‌های خانواده‌ی همسر و اینکه من درس دارم می‌مانم خانه، آمدم توی اتاق و نوشتم. هیچ‌کس هم نپرسید تو که دانشگاه را تمام کردی چه درسی چه مشقی؟! برادرشوهر کوچیکه خانه ماند. برایم پرتقال پوست کند، روش نمک زد و با یک لیوان آب آورد توی اتاق. دو دقیقه یک بار هم در می‌زند و می‌گوید زنداداش چیزی لازم نداری؟ تعارف نکنی؟ این بچه هم فهمیده من از گرسنگی تلف بشوم دهان باز نمی‌کنم. از بشقاب پرتقال‌ها عکس گرفتم که وقتی بزرگ شد و صاحب بچه، نشانش بدهم. ______________ @AlefNoon59
هدایت شده از ریحانه
💌  | هرگز تسلیم نخواهیم شد 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 آقای تحلیل‌گیر در مصاحبه‌ای مجازی گفته بود: «تسلیم بشید. کی گفته تسلیم همه‌جا بده؟ نیروهای نیابتی رو عقب بکشید. معتقدم آمریکایی‌ها با شما کار می‌کنند.» دخترِ توی فیلم، مشت محکمش را گِره کرده دور میله‌ی پرچم ایران و می‌گوید: «تسلیم شدن تو ذات ما نیست.» من ذهنم گیر می‌کند روی کلمه‌های آقای تحلیل‌گیر و دخترِ پرچم به‌دست. گیر می‌کنم بین تسلیم شدن یا نشدن. دنبال ذات ایرانی می‌گردم و پل می‌زنم به تاریخ. می‌رسم به رشادت‌های رئیسعلی دلواری و مردان تنگسیر که مقابل روباه پیر ایستادند و سرخم نکردند. به خون سرخی که بر زمینِ حمام فین جاری شد و به مردی که تسلیم نشد. به بی‌بی مریم که عوضِ خانه‌نشینی، مردانه تفنگ دست گرفت و با سوارانِ بختیاری‌ علیه روس و انگلیس جنگید. به شیخ فضل الله نوری که مردن زیر پرچم ایران را خوش‌تر داشت تا زنده ماندن زیر پرچمِ غیر. به ستارخان و باقرخان که تبریز شهادت می‌دهد به پای‌مردی و استقامت‌شان. به میرزاکوچک‌خان که با خونش جنگل‌های گیلان را آبیاری کرد‌. به مرضیه حدیدچی که وحشیانه‌ترین شکنجه‌های ساواک را تاب آورد و در برابر طاغوت زانو نزد. به تمام زنان و مردانی که تاریخ گواهِ مقاومت‌شان است و ایران مدیونِ ایستادگی‌شان. 🔻 دخترِ توی فیلم از ذات ایرانی می‌گوید که تسلیم‌شدنی‌ نیست و آقای تحلیل‌گیر از تسلیم شدن می‌گفت و اینکه اگر تسلیم شویم اوضاع‌مان روبه‌راه‌تر می‌شود.‌من به تمام مبارزان ایرانی فکر می‌کنم و به کلمه‌های مردی که مقابل آقای تحلیل‌گر نشسته بود و کلافه دست تکان می‌داد: «حاج آقا ایده‌ی تسلیم شدن رو قذافی قبلا اجرا کرده. نتیجه‌ش شد لیبیِ تکه‌پاره و ویران.» ما ایران هستیم و هرگز تسلیم نخواهیم شد. ✍🏻 نرگس ربانی 🗓 شماره ٢١١ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh